تولد دوباره

بالاخره گذشت.

شب که می خوابیدم فکر کردم آیا می شود بیدار شوم و ببینم تولد 34 سالگی ام است؟ می شود یک جوری درخواست کتبی داد که این یک سال آینده را نمی خواهم و لطفا جهشی بپرم به 34 سالگی؟ اما فقط وقتی می گذارند جهش کنی که مطمئن شوند همه درس هایی که قرار است سال بعد بگیری را خودت همینطوری بلدی. در مورد من که ظاهرا اینطور نبود...

 

بالاخره گذشت.

در مه غلیظی از احساسات متغیر از خواب بیدار شدم. 33 سالگی را با ورود به غار تنهایی ام شروع کردم. یکی از همان غارهایی که قرار است کرم واردش شوی و پروانه بیرون بیایی. کسی چه می داند. شاید تابستان 94 هم مثل بعضی از آن تابستان های قبل به تلخی شروع شد و با سربلندی به پایان رسید.

 

بالاخره گذشت.

اتاقی که تویش بودم برای همه حس ها ایده آل بود. فقط با حس چشایی کاری نداشت. تمیز، آرام، نیمه تاریک، نیمه خنک، با بوی روغن اسطوخودوس و موسیقی پرآرامش شرقی. آرامش از همه منافذ پوست رسوخ می کرد و اضطراب ها را می ریخت بیرون. با تمام وجود دلم خواست برگردم به شرق، به آن دور، تایلند. نه مثل یک توریست، که مثل یک زائر. نه مثل کسی که دو هفته آمده تند تند تفریح کند و برگردد، بلکه مثل کسی که آمده با فراغ بال آنقدر آنجا بماند تا یک چیزی را درک کند، یک اتفاقی برایش بیفتد. بعد هر روزم را با ماساژ شروع می کردم و به پایان می رساندم. بقیه روز را توی معابد و کنار دریا می گذراندم. کتاب می خواندم، مردم را تماشا می کردم، گاهی هم با قایق می رفتم لابلای جزیره های خلیج فنگ نگا، توی آب های تمیزش شنا می کردم، با مردم محلی دوست می شدم و از زندگی مان می گفتیم، سعی می کردم بالاخره با بوی غذاهایشان کنار بیایم، از دستفروش های کنار خیابان خوردنی های سرخ شده تند و تیز می خریدم، آب نارگیل را با نی مستقیم از توی خودش می خوردم، میوه های استوایی، خیابان های شلوغ و زندگی که با همه ابعادش به شدت در جریان است. دنبال چیزی نبودم، عجله نمی کردم، فقط خیلی ساده زندگی می کردم تا خودش اتفاق بیفتد.

 

چه رویاهایی برای دختری که سی و سه سالگی اش را در تنهایی و سکوت در جوار اقیانوس آرام شروع می کند. می تواند شروع یک زندگی جدید باشد، تولدی دوباره. به دنیا آمدن همیشه درد دارد. یک بار شنیدم درد و اضطرابی که نوزاد هنگام تولد تحمل می کند به مراتب از درد مادر بیشتر است. سی و سه سال از آن درد اول گذشته. می روم توی غارم. درد جدید را جذب می کنم بی هیچ عجله ای. کار خاصی نمی کنم. می گذارم خودش اتفاق بیفتد.

دیروز هم بالاخره گذشت. می دانم ده سال دیگر که بگذرد، همیشه از این تابستان به عنوان یک موفقیت یاد خواهم کرد. می دانم، ایمان دارم.

 

"رنج! باز هم رنج!... آه! چه خوب است که انسان نیرومند باشد! چه خوب است که نیرومند باشد و رنج بکشد!"

/ 3 نظر / 49 بازدید
یوزف ک

فکر می‌کنم گذر از دوران سخت زندگی‌ آدم رو قویتر می‌کنه ... ایشالا که روزهای خوب تو هم زود میان .... :)

بی نام و نشان

تولدت و بهترین تابستون زندگیت مبارگ. چه رویای زیبایی رو پشت سر گذاشتی. امیدوارم زندگیت همیشه پر از رویا باشه زیبا و شیرین.

پ....

تولدت مبارک. شما خارجی ها چی می گید؟ هَپی بِرس دِی تو یو؟ آره همین رو می گید. دو ماه ننوشتی و دلمون برات تنگ شد. خوب حداقل قبل رفتن می گفتی داری میری پروانه بشی که ما هم نگرانت نشیم. آرزو می کنم حالا که پروانه شدی، به روی خوش بو ترین و زیبا ترین گلها بنشینی. روزهات گُل گُلی.