دنیای کوچیک کوچیک کوچولو

دانشگاهی که من توش فوق خوندم، سالی 8-9 تا دانشجوی جدید می گرفت. بعد از ما یک دوره دیگه هم دانشجو گرفت و بعد متوقف شد تا دو سه سال پیش که دوباره شروع کرد به دانشجو گرفتن. حالا اینکه اون همه استاد غیر از درس دادن به ما چند نفر چه کار دیگه ای می کردن، هیچ وقت دغدغه من نبود و بنابراین الان هم جوابش رو نمی دونم. با اینکه ما عده بسیار معدودی دانشجو بودیم (8-9 نفر برای هر ورودی) و همه مون در محوطه محدودی که یک خونه ویلایی مصادره شده بود رفت و آمد می کردیم، سایت مشترک داشتیم و غیره، من از بچه های ورودی بعد از خودمون فقط سه تا دخترشون رو می شناختم و بس. تا این حد که یکی از پسرهاشون که الان در میلان جزو دوستان نزدیکم محسوب می شه رو وقتی اینجا دیدم، چهره اش حتی به نظرم آشنا هم نبود. نپرسید چرا چون به قول آقوی همساده منم نمی دونم، منم نمی دونم...

عصر روز سی و یک شهریور 1386 یعنی در آخرین دقایق مجاز بالاخره دفاع کردم و فارغ التحصیل شدم. یادگار اون عصر کذایی شد یک عکس دست جمعی با دوستانی که اومده بودن سر جلسه دفاع. توی اون عکس فقط یک نفر بود که نمی شناختم و از قضا لبخندش هم از همه پت و پهن تر بود. همین دو خصیصه باعث شد که چهره اش یادم بمونه تا دو شب پیش که بعد از نزدیک به هفت سال در منزل یک دوست مشترک تو فرانکفورت دوباره دیدمش، دوستی که اون زمان هیچ کدوم نمی شناختیم.

***

دوست مشترک داستان یک دانشجوی ایرانی رو تعریف می کرد که رفتارهای شدیدا عجیب و ضد اجتماعی داشته و بعد از اینکه از تیلبرگ اخراج شده به دانشگاه گوته فرانکفورت رفته و پارسال از اونجا هم اخراج شده. اسمش رو پرسیدم و فهمیدم این دقیقا همون فردیه که دو سه سال پیش پیتر که قبلا تیلبرگ بوده داستان اخراج فضاحت بارش از اونجا و بعد واکنش فضاحت بارترش رو تعریف کرده بود.

***

دیروز بعد از ناهار رفتیم کافه دانشگاه گوته. قهوه ام رو گرفتم و داشتم از در می رفتم بیرون که توی محوطه بشینیم. چشمم چرخید روی یک چهره آشنای قدیمی. با ناباوری صدا کردم: یگانه؟! جفتشون بلند شدن، هم یگانه و هم آزاده. دو سال بزرگ تر بودند و من چقدر گروه دوستاشون رو دوست داشتم. یادم نیست آخرین بار کی دیده بودمشون، یازده سال پیش؟ دوازده سال پیش؟

/ 1 نظر / 4 بازدید