خیال حوصله بحر می پزد هیهات، چه هاست در سر این قطره محال اندیش*

اگر هم شک داشتم دیروز مطمئن شدم که حال خرابم به واسطه گرم شدن ناگهانی هواست. اینقدر که حال و روز و روح و روان من متاثر از گردش فصل هاست، اصلا به انسان متمدن شهرنشین نمی خورم. شک ندارم که یک کمی آن طرف تر از اجدادی که می شناسم، یعنی اولین گروه از اجدادی که نمی شناسم، کوچ نشینانی بوده اند که با تغییر آب و هوا جابجا می شده اند. من هم باید جابجا شوم، این را کاملا احساس می کنم.

از دیروز که هوا نسبتا خنک شده، حال من هم نسبتا بهتر شده. یک شنبه هفته پیش، بعد از ناهار همانطور نشسته پشت میز و در مقابل ظرف های خالی غذا از بیهودگی همه زندگی ام گریه کرده بودم. دلم هیچ چیزی نمی خواست. بهتر بگویم، دلم هیچ چیز ممکنی را نمی خواست. ناممکن ها را هم که از اساس نباید خواست، نباید بهشان فکر کرد، و به خصوص نباید خوابشان را دید.

دیروز تمام مدت باد می آمد. می پیچید لای برگ های پشت پنجره و قشنگ ترین صدای طبیعت را ایجاد می کرد. می آمد، می رفت، شدید می شد، آرام می شد. همان سکوت ظهر تابستان بود که مردم بعد از ناهار می خوابند. این سابقا جذاب ترین بخش روز بود برایم. سابقا که می گویم یعنی تا بیست سالگی و بعد از آن همه اش تلاش می کردم که همان شرایط را بازسازی کنم و نمی شد.

آخرین بار تابستان سال 81 بود. تمام تابستان در یک اتاق دربسته، دیوانه وار کتاب می خواندم، شاملو می خواندم (برای اینکه هیچ قطعه ای خدای ناکرده جا نماند از یک طرف شروع کرده بودم و با اینکه لیلی همیشه تاکید می کرد شعر را نباید مثل رمان خواند، من واقعا مثل رمان می خواندمش)، فیلم می دیدم، خیال بافی می کردم، می نوشتم، و گاهی، فقط گاهی بیرون می رفتم. بیرون گرم بود ولی کولر آبی اتاقم را پناهگاه راحت و خوشبویی کرده بود که از آنجا زندگی را تجربه می کردم. آن موقع معتقد بودم که این جور تجربه کردن عاریتی است و به زودی روزی خواهد رسید که از درهای این اتاق بیرون بروم، دنیا را فتح کنم، و در جهان واقعی زندگی را تجربه کنم. زندگی را با همه ابعادش. بعدها کم کم به این نتیجه رسیدم که زندگی را با همه ابعادش نمی توان در دنیای واقعی تجربه کرد و بهتر است به همان اتاق با بوی خنک و خاکی کولر آبی اش برگردم و از توی کتاب ها از زبان دیگرانی که هر کدام قسمتی از زندگی را تجربه کرده اند، مزه مزه اش کنم. اما دیگر نشد. طوری پرت شده بودم وسط زندگی که دیگر راه برگشتی نبود. باید به همان سهم کوچک خودم قناعت می کردم.

دیروز باد می آمد. نیازی به کولر و حتی پنکه نبود. کافی بود همه پنجره ها را باز بگذاری تا بوران به پا شود. پیراهن سفیدی پوشیده بودم با گل های سرخ که دامنش در باد تکان می خورد. ظهر تابستان بود و  جز هیاهوی برگ و باد صدایی نبود. مداد به دست نشستم به خواندن "فضیلت های ناچیز" ناتالیا گینزبرگ. برگشتم به تورین، رم و ابروتزو در هفتاد سال پیش، دوره فاشیسم. دیدم که چقدر دخترهای نوجوانی که دهه سی در تورین زندگی می کردند شبیه بودند به دخترهای نوجوانی که دهه نود در مشهد زندگی می کردند. همان دغدغه ها، همان جستجوها، همان رویاها، همان دعواها با والدین، همان گریه ها و لجبازی ها، همان غرور و همان دوستی ها. ته ته اش همه مان تکرار همدیگر هستیم.

تا ده روز دیگر می روم یک کشور جدید. برای سه هفته یکه و تنها می روم انگلیس. باز تنهایی بار و بنه را بستن و رفتن به جای دوری که هیچ کس را نمی شناسی، میان غریبه ها، از آن تجربه هایی است که هر از گاهی لازم است. هم دلم روتین شیرین و تن پرورانه و بی دردسرم را می خواهد، هم یواشکی برای هیجان تجربه جدید قیلی ویلی می رود. پیشاپیش دلم برای دل خوش و لهجه خنگ ایتالیایی ها تنگ شده. بلند بلند حرف زدن و ما چ و بو سه های دم به دمشان. دیگر اینجا احساس خانه را دارم. یک ایتالیایی در غربت تقریبا همانقدر خودی و آشناست که یک ایرانی. فقط بدبختی این است که نمی توانیم با هم حرف بزنیم. اما همان حضورشان هم خوب است، بس که گرمند و مهربان.

فعلا هوا خوش است. نشسته ام کنار پنجره و باز هم کار نمی کنم. آسمان آبی سیر است و خورشید هی می رود پشت ابر و هی می آید بیرون. وقت کوچم نزدیک است.

 

*حافظ

/ 1 نظر / 27 بازدید
Leili

eyyyyyyyyyyyyy... yadesh bekheir