یک. تی اِی بودم. استاد درس کلی برگه بهم داده بود که تصحیح کنم. همه اش مونده بود تا دم ددلاین. کارهای خودم هم ریخته بود سرم. باید حتما همه اش رو همون روز تموم می کردم. داشتم از استرس می مردم. بعد گرمم شد و پریشون تر شدم. چشم هام باز شد و فهمیدم که خواب بوده همه اش. می دونستم اگه بیدار شم، حداقل مساله برگه ها حل می شه چون در عالم واقع من تی اِیِ هیچ درسی نیستم. ولی سعی کردم برگردم به خواب، اول همه برگه ها رو تصحیح کنم و بعد بیدار شم برم دنبال بقیه کارهام. به همه استرس ها، استرسِ به زور خودم رو به خواب فرو بردن هم اضافه شد. چون نمی خواستم برگه ها رو همونطوری به امان خدا ول کنم و بیدار شم.

***

دو. قرار بود با یاشار بریم به یکی از این سفرهای سالومه. گفته بود ساعت 2:10 حرکته. از روز قبلش این پروسه حاضر شدن و ساک بستنِ من و یاشار شروع شد. کاری که در حالت عادی نیم ساعت نباید بیشتر وقت بگیره. پیش نمی رفت. داشتم دیوانه می شدم. رسید به روزِ سفر. صبح بود، شد ظهر. بعد داشت می شد 2 و ما هنوز جمع نکرده بودیم. یه بخش از مشکل مربوط به خودم بود که کارم تموم نمی شد. یه بخشی اش هم یاشار بود که حواسش پرت بود و باید به زور وادارش می کردم بجنبه. انرژی ام ته کشیده بود. هم اعصابم خرد بود که سالومه منتظره و هم یاشار شاکی شده بود که چرا اینقدر بهش گیر می دم. هی فکر کردم گفته حداکثر 2:10 یا حداقل؟ یادم اومد گفته حداکثر! بعد با وحشت دیدم که ساعت از 2 هم گذشته و الانه که سالومه زنگ بزنه و من چه جوابی دارم بدم که متقاعد کننده باشه.

به اینجا که رسید، دوباره از شدت استرس چشم هام باز شد. باز تو عالم خواب و بیداری، فکر کردم اگه بیدار شم اونا همونطور بیشتر منتظر می مونن، باید برگردم به خواب و یه فکری بکنم. ساعت رو نگاه کردم، 8 بود. وقت داشتم هنوز. دوباره خوابیدم. این بار دیدم تو یک پاساژ بزرگی هستم و یه سری می خوان اعمال تروریستی انجام بدن و پلیس همه جا هست و دارن به هم تیراندازی می کنن. ایستاده بودم وسط معرکه و دنبال یاشار می گشتم. نبود.

***

سه. می خوام ببینم امشب چه اتفاقی قراره بیفته.

/ 2 نظر / 44 بازدید
کلاغ دره های یوش

ای وای ، داری از دست میری که ...