عزیمت

روزهای تاریک و روشن دسامبر رو می گذرونیم، آسمانِ دلگیر و زمینِ چراغانی، هوای سرد و رنگ های گرم. مغازه ها از الان کریسمسشان را بساط کرده اند. پشت پنجره خانه ها ریسه های برقی می بینی و بابانوئلی که دارد از پنجره بالا می رود تا هدیه بچه های خانه را به دستشان برساند. ستاره های بزرگ نورانی خیابان های مرکز شهر را تزیین کرده اند. رنگ های طلایی تبلیغ دیور به سنت هر دسامبر مسافرهای ایستگاه های ترم را گرم می کنند. فروشگاه ها پر از شیرینی ها و شکلات های تازه است و لوازم تزیین درخت کاج. مردم خوشحالند. تعطیلات درازی در پیش دارند و از برنامه های سفرشان صحبت می کنند.

سه سال پیش که تازه آمده بودم میلان، همه این رنگ ها و مزه ها مبهوتم کرده بود. دسامبر آن سال را کلا در شب زندگی کردم. روزها می خوابیدم و شب ها تا پاسی از شب بیرون بودیم. برای همین زیاد از هوای ابری و روزهای دلگیر چیزی نفهمیدم. در عوض ردیف شیشه های رنگی و درخشان پشت سر بارتندرها با لوسترهای طلایی و میز و قفسه های صیقل خورده از چوب قهوه ای تیره چشمانم را خیره می کرد. یک بار برای همیشه زندگی شبانه میلان را تا حد خوبی تجربه کردم.

حسن ختامش هم یک سفر زمینی بی نظیر بود. جنوب ایتالیا را دیدم، ساحل مدیترانه در جنووا، خیابان های مخوف و قرون وسطایی سیه نا، سورنتو با خانه های غرق در گلش، جزیره کاپری و آب های درخشانش، ناپولی معروف، قلعه های بلند کشور افسانه ای سن مارینو، کشوری روی کوه ها... شب سال نو هم توی میدون اصلی سورنتو تا نزدیک صبح با مردم محلی رقصیدیم و چرخیدیم و خندیدیم. همه چیز عالی بود، همه چیز بی نظیر. بعد از آن هم داستان جدیدی شروع شد، فصلی تازه...

دسامبر امسال کمتر از خانه بیرون می روم. روزها چسبیده به پنجره ای با آسمان خاکستری چای می نوشم و روی مقاله ام کار می کنم. منتظرم، انتظاری دردناک. منتظر ویزایی هستم که قرار است مرا به جای دوری ببرد. دو سه هفته بیشتر نمانده. روزها را می شمارم. قلبم از تصور روز موعود تیر می کشد. حواس خودم را پرت می کنم. نباید بهش فکر کنم، نباید.

دسامبر امسال که تمام شود، دوباره فصل دیگری شروع می شود. فصلی که مطمئن نیستم به همین خوبی باشد. اما باید بهش فرصت داد. از ساحل دریای مدیترانه به ساحل اقیانوس آرام کوچ می کنم، با کوله باری پر از خاطره ها...

جاده اسم منو فریاد می زنه

می گه امروز روز دل بریدنه

کوله باری که پر از خاطره هاست

روی شونه های لرزون منه

...

پشت سر گذاشتن خاطره ها

همه عشق ها و دل بستگی ها

خیلی سخته ولی چاره ندارم

جاده

فریاد می زنه

بیا.....

/ 0 نظر / 25 بازدید