از این روزها

مارکو پلیس فرودگاهه. از همین هایی که می نشینند توی باجه پاسپورت مسافرها رو چک می کنند. خیلی هم با کارش عشق می کنه. کلا از اینکه با مردم مختلف حرف بزنه و سرگرمشون کنه حال می کنه. به فرهنگ های مختلف هم علاقه داره، در واقع به همه چیر علاقه داره. توی خونه اش از کتاب های حقوق و اقتصاد و زمین شناسی گرفته تا موسیقی خاور میانه و یک کتاب چاق در مورد پروی قدیم پیدا می شه. آدم خوشحالیه، خوشحال و کُند. آدم های خوشحال اغلب یا خیلی تندند، یا خیلی کند. مثلا سالومه خوشحال تنده. مارکو خوشحال کنده. خود من به شهادت افراد زیادی در دسته خوشحالان کند قرار می گیرم. خوشحال متوسط زیاد ندیدم و الان مثال خاصی توی ذهنم نیست.

از بحث دور نشیم. سه چهار ماه دیگه مارکو بابا می شه. نوگل باغ امید دختر است. به قول مارکو پرنسس است. بعد از بحث و بررسی زیاد پدر ایتالیایی و مادر فیلیپینی پرنسس، نام "لیلا" برگزیده شد. امروز داشت تعریف می کرد که توی فرودگاه بوده که یک خانوم کویتی به اسم لیلا با پاسپورتش اومده دم باجه. مارکو هم که لابد منتظر یک چنین لحظه ای بوده شروع می کنه براش تعریف کردن که دختر من هم توی سپتامبر به دنیا میاد واسمش رو می خواهیم بذاریم لیلا. خانومه اولا بابت این انتخاب به جا بهش تبریک می گه و بعد می پرسه حالا چرا اسم عربی انتخاب کردین؟ مارکو هم جواب می ده: لیلا عربی نیست، فارسیه! شما چرا اینقدر اسم ها رو از فارسی کش می رین؟!!

***

بهترین هم خانه ای های دنیا به بدترین دلیل ممکن به هم زدن و آندرا رفت. دقیق تر بخوام بگم "رفته شد". یک شب که داشتم توی آشپزخونه "کوزی گونی" می دیدم و آشپزی می کردم، با دست پر از پادوا برگشت. خوردنی هایی که مامانش درست کرده بود رو چید روی میز و توضیح داد که هر کدوم چی هستند و چقدر خوشمزه اند و چون اون توی رژیمه و مارینا دوست نداره، مسوولیتشون با منه. بعد طبق معمول شروع کرد به شلوغ کردن آشپزخونه. من هم سریع سالادم رو برداشتم و رفتم توی اتاق تا با آرامش سریال رو ببینم. اما صدای خنده هاشون همچنان می اومد. فردای اون روز رفت، بی خداحافظی. به مارینا گفته بوده به آیلر نگو چی شده (یعنی نگو چی کار کردم) ولی لابد حدس می زده که مارینا بهم خواهد گفت. برای همین نه دیگه اون پیغامی داد و نه من. حتی سعی کردم چهارشنبه عصر که با وانت میاد وسایلش رو ببره، خونه نباشم که چشم تو چشم نشیم. این شد که بعد از بیشتر از یک سال هم خونگی، ناپدید شد. توی فیس بوک هم دیگه حرفی نزدیم. آخرین صحبتمون شد همون پیغام من که اسکنرت خیلی کارش درسته. اون که با خنده پرسیده بود چرا و من که هنوز جوابی نداده بودم. یه کم مسخره است ولی از حالا به بعد، آخرین مکالمه ثبت شده من و هم خانه ای که زیاد چت می کردیم، این خواهد بود: haha why?

***

بعد از یک سال انتظار مریم اومد ایتالیا. سه هفته رم می مونه و ما هر چی حساب کتاب کردیم دیدیم نمی تونیم هم زمان جایی باشیم. امیدوارم بشه تابستون برم مشهد که اونجا لااقل هم رو ببینیم.

از حالا به بعد زندگی ام خیلی فشرده خواهد شد و این فشردگی مضطربم می کنه. کاش می شد هیچ مسوولیتی نداشتم و فقط هر کاری که دلم می خواست می کردم. این رو همینطوری نمی گم. این یک نیاز عمیق درونیه!! سال هاست که یک هفته، فقط یک هفته می خوام که خیالم از همه چیز راحت باشه، هیچ کار عقب افتاده و ددلاینی نداشته باشم و برم مشهد. صبح ها با مامانم صبحانه بخوریم. عصرها بریم زیر درخت ها قدم بزنیم. برگردیم چای بخوریم و سریال های جواد ماهواره ببینیم. خیلی ساده. بدون اینکه لازم باشه کامپیوترم رو روشن کنم. بدون اینکه نگران باشم و هی تعداد روزهای باقی مونده رو بشمرم. از حالا به بعد همه چیز بدتر هم خواهد شد. ماه ژوئن یک ماه کار فشرده. ژوئیه سه هفته سفر فشرده. برای آگست هم کار فشرده دارم اما شاید آخرین فرصت ایران رفتن هم باشه. موندم چه کنم. بعد از اون هم کار، کار، کار، کار،...

شاید فقط شاید سال دیگه از اینجا برم. پیش استادم بود و به مدت دو ساعت داشت برام سخنرانی می کرد که بهم انگیزه بده از فرصت پیش آمده استفاده کنم، که چقدر خوش شانسم، چقدر زندگی ام می تونه زیر و رو بشه، فرصت ها را باید چسبید، بخت حداکثر یک بار در خونه آدم رو می زنه... از اتاقش که اومدم بیرون، اشک هام سرازیر شد.

آاای من عوض شده ام! من دیگه آیلر همیشه عازم نیستم. من از اینکه برم یک کشور جدید، یک شهر هیجان انگیز، کنار اقیانوس، طبیعت سبز همیشه بهاری، ... ذوق زده نمی شم. من برای رفتن فقط یک شرط دارم، یک شرط ساده. و این اونه که تعیین می کنه کجا خوشحال باشم.

/ 0 نظر / 15 بازدید