لطفا مامان و بابا این پست را نخوانند، با تشکر

زندگی...

هر اتفاقی که می افته نمی تونم در مورد اوج احترام و قدرشناسی ام بابت فرصت زندگی و زنده بودن تردید کنم.

گاهی وقتی خبر مرگ ناگهانی یک نفر هم سن و سال رو می شنوم، به صفحه فیس بوکش می رم و آخرین پست ها و پیام هاش رو می خونم. همه چیز طبیعیه. هیچ نشانه ای از اینکه این آدم ذره ای به این فکر کنه که چند روز بعد ممکنه زنده نباشه وجود نداره. بعضا پر از شور زندگی و تجربه کردن و دانستن.

و با این حال مرگ بی رحم و نامبارک از راه می رسه و همه چیز رو در یک لحظه از بین می بره، بدون هیچ توجه و ملاحظه ای.

کجاست که به دامنش بیاویزیم و طلب بخشش کنیم؟ چطور بهش بفهمونیم که راضی هستیم و دست از سر ما و عزیزانمون برداره؟ همه چیز گذراست، من، تو، همه آدم هایی که می شناسیم و همه لحظاتی که نفس می کشیم. هیچ راه فراری وجود نداره، هیچ راهی. خواهد رسید و دیر یا زود از ما تنها خاطره ای به جا خواهد ماند و چند وقت بعدش حتی همون خاطره هم نخواهد بود. من هیچ از حال و روز اجدادی که صد سال پیش روی این زمین بودند و از اونهاست که زندگی گرفتم خبر دارم؟ یا اصلا چقدر مگه برام مهمه؟

اون لحظه می رسه، در این تردیدی نیست. لحظه ای که نفس بر نیاد و همه گذشته و آینده ای که در نطفه خفه شده و دیگر نخواهد رسید پیش چشممون بیایند. لحظه ای که نفس برنیاد و ما به کسانی فکر کنیم که دوست داشته ایم، کسانی که دوستمان داشته اند. لحظه ای که نفس بند بیاد چه به خاطر بالشتی که دستی آشنا بی رحمانه روی صورتمون می فشاره، چه وقتی که دشمنِ بزرگ می شه خود بدنی که یک عمر همراه و هم نفسمون بوده، وقتی که همه عالم و آدم هم تلاش کنن نتونن ما رو از دست سلول های خودی ای که کمر به نابودی مون بسته اند رها کنند. اون لحظه نامیمون لعنتی از راه خواهد رسید.

زندگی... این زندگی عزیزِ لغزنده و شکننده و فرّار...

مهتابی که دیگر نیستی، پروفایلت رو دیدم. همیشه بیشتر از هر کسی آدم هایی برایم جالب بوده اند که دیوانه وار زندگی می کنند و پر از شوق و احساس و انرژی اند. تو انگار از همین دسته بودی.

تا امروز ظهر که پلیس ایتالیا نحوه قتل رو اعلام کنه، مرگت رو زود و دردناک ولی هم بسیار شاعرانه می دونستم. امروز ظهر فهمیدم که هیچ مرگی شاعرانه نیست. نمی تونه شاعرانه باشه. حداقل به خاطر همه عاشقانه هایی که می تونستی داشته باشی و مرگ رذیلانه ازت دزدید، ناشناخته هایی که می تونستی تجربه کنی و مرگ مانعت شد، یا حتی فقط چون نذاشت "جان شیفته" ای که تازه شروع کرده بودی رو تموم کنی. به خاطر همه سال ها، روزها و شب ها، بهارها و پاییزهایی که از دست دادی مهتاب...

فرقی نمی کنه مهتاب، تو بر نخواهی گشت. برای منی که شخصا نمی شناختمت، مرگ تو یک تلنگر هولناک بود. مرگی که پشت هر دیواری در کمینه، پسِ هر لحظه ای لبخند کریهش رو می بینم و هنوز هزار راه نرفته هست، هزار کار نکرده، هزار دوست نیافته، هزار مزه نچشیده، هزار کتاب نخوانده، آهنگ های نشنیده، کوچه های قدم زده نشده، سرزمین های کشف نشده...

ما به اسم تو سوگواری می کنیم ولی سوگ ما در اصل فریاد هراس و ناتوانی مان در مقابل آن قادر مطلق، آن ویرانگر بزرگ است که پناهی و گریزی از او نیست.

...

و باز هم خورشید از شرق طلوع می کند و ترم های میلان تلق تولوق، تلق تولوق مسیر روزانه شان را طی می کنند، انگار که هیچ وقت نبوده ای، هیچ وقت نبوده ایم...

/ 3 نظر / 17 بازدید
محبوبه

باید در حال غرق شد که وقتی عمرت گذر کرد، دلت نسوزه

سروش

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من ازاو جانی ستانم جاودان اوزمن دلقی ستاند رنگ رنگ حضرت مولانا

سروش

من نمی‌دانم که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید. واژه‌ها را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد. چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت. دوست را زیر باران باید دید. عشق را، زیر باران باید جست. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است. رخت‌ها را بکنیم: آب در یک قدمی است. روشنی را بچشیم. شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را. گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم. روی قانون چمن پا نگذاریم. در موستان گره ذائقه را باز کنیم. و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد. و نگوییم که شب چیز بدی است. و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ. و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ، این همه سبز. صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم. و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام. و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت. و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید و کتابی که در آن