Id rather feel the earth beneath my feet, yes I would...

بعد از تقریبا بیست روز که از برگشتنم از ایتالیا می گذرد، بالاخره سر و سامانی به اتاقم دادم. کار را هنوز شروع نکرده ام. قصد هم ندارم فعلا شروع کنم. فقط باید فکری به حال ایمیل هایی که شروع کرده اند به سرازیر شدن در باب اینکه فلان چیز چه شد و بهمان چیز را چه کار کردی بکنم.

***

وقتی می فهمم حالم خوب شده که دوباره ماجراجویی و بلاتکلیفی را به گوشه امن و آرامش ترجیح بدهم. وقتی حالم کامل سر جایش آمده است که به جای عدم امنیت، این امنیت باشد که نگرانم کند. دلم برای خودم تنگ شده. می شه دوباره مثل قبل بشم؟

***

حالا که خوب اتاقم را سر و سامان دادم و هر چیزی را سر جای خودش گذاشتم، باز امشب باید چمدان ببندم. فعلا رستگاری را در کوهستان های پوشیده از کاج های بلند و کهن سال اورِگون می جویم. وقتی چندین ساعت تا کمر فرو رفته در آب یخ رودخانه در اعماق دره راه بروم، محو شوم در خلوت پرشکوه کوهستان، با پلک های نیمه بسته بازی کنم با درخشش نوری که از لای برگ های سوزنی راهش را پیدا کرده، آنقدر راه بروم تا پاهایم تاول بزند، تاول بزند، در آغوش بکشم این درد جسمی را که عاقبت قرار است جسمم را با روحم پیوند بزند.

***

زندگی خوب است. حالا یک جوری می گذرد. بالاخره انتخاب خودم بوده این راه، این مسیر. نمی شود لذت آزادی را بخواهی و دردسرهایش را پس بزنی. باز هر چه باشد، یک بار که بیشتر زندگی نمی کنیم. انتخاب خودم بوده که مثل آدم زندگی نکنم. هنوز هم انتخابم همین است. آزادی، بی بندی، افتادن دارد، ترس دارد، ضعف دارد، تردید دارد، اشتباه کردن دارد، بد بودن دارد. مهم این است که خودت را برای اشتباهاتت ببخشی، هر بار که می افتی باز بلند شوی، مهربان باشی. همه اش همین است و بعد دیگر تمام می شود. تقریبا نصف راه را آمده ام. بعد از آن قرار است صرف زانو درد و کنترل قند خون و مبارزه با آلزایمر بشود. بعد هم به پنج سال نکشیده چنان یاد و خاطره ات از صفحه روزگار محو می شود که انگار هیچ وقت نبوده ای.

آن وقت این اقیانوس لامصب همینطور آبی و درخشان به روی کس و ناکس لبخند خواهد زد، انگار نه انگار که آن پیرزن مرحوم روزهایی از روزگار جوانی اش با او رازگویی ها کرده باشد. رازها را با موج های کوتاه و فسقلی اش آرام آرام و سر صبر برده آن دوردست ها، دور از دسترس اغیار، کنار رازهای باقیِ رفتگان. بعد ما اینجوری کنار هم زیر خروارها آب مدفون می شویم، تنها نیستیم، با رازهایی که به آب سپرده ایم با همیم. چه ها که ندیده این اقیانوس آرام...

***

Away, I'd rather sail away
Like a swan that's here and gone
A man gets tied up to the ground
He gives the world
Its saddest sound
Its saddest sound.

 

/ 5 نظر / 41 بازدید
کلاغ دره های یوش

چقدر نرم و خوب و درست بود اینچیزی که نوشتی، دوستش داشتم [لبخند]

لیلا

کجایی؟چرا جواب ایمیل نمیدی دختر؟

...

انگار ظاهر راهمون کمی متفاوته اما شگفت انگیزه که هر دو به یک سمت، به سوی یک مقصد حرکت می کنیم

...

باز ایمان میاورم که یک حقیقت به هم پیوسته در تمامی جهان جاریست...

بی نام و نشان

این مسیر چشم انداز فوق العاده زیبایی داره. به حدی که دشواری هاش هم در نظر، خواستنی و اعجاب انگیزه. هر جا هستی آرزو می کنم زندگیت رو به تعالی و صعود باشه.