باید به راه خود ادامه داد

نشسته ام پشت میز و منظره ای که از پنجره اتاقم دیده می شود، نه آسمان و درخت و ساختمان آن طرف خیابان که دیوار سفیدی است درست چسبیده به پنجره. خوب که دقت کنی شاید طرح و نقشی از درختانی که روزی آنجا بودند را هم در زمینه سفید آن سوی پنجره ببینی.

چند روزی است که میلان در مه فرو رفته. البته مه که نه، دقیق تر بخواهم بگویم در ابرها فرو رفته. این وضعیت اتاق بود، در خیابان هم که راه می روی، جز چند متری از رو به رو و چند متری از پشت سر چیز دیگری دیده نمی شود جز همان سفیدی مطلق. احساس می کنم زندگی در زمان حال هم باید یک چیزی مشابه زندگی در میان ابرها باشد. تصوری از آینده و آنچه که با آن مواجه خواهی شد نداری، گذشته هم تمام شده و در همان ابهامی فرو رفته که آینده.

دو شب پیش ساعت یازده از ضیافت شام دانشگاه برمی گشتم. این برنامه به مناسبت کریسمس و برای نماینده های گروه های مختلف دانشجویی و استادی بود. من هم به نمایندگی از دانشجویان دپارتمان خودمان آنجا بودم، یعنی به عنوان نماینده خودم و ساشا و پائولا. اول یک ساعتی صحبت آدم های مختلف به زبان فصیح و بین المللی ایتالیایی بود (و در نتیجه در آن یک ساعت توانستم بی بی سی فیدلی ام را تا چیزی حدود صد و پنجاه کاهش بدهم که مایه شعف ام شد) و بعد دو ساعت و نیم تمام شام.

حالا اینها مهم نیست. نیمه شب که داشتم برمی گشتم، شهر فرو رفته بود در بخاری سفیدرنگ و سکوت... بدبختی این بود که نمی دانستم آدم های دیگری هم توی خیابان هستند و مثل من ساکتند یا فقط من تنهام. به غایت وهم انگیز و حیرت آور. از یک جایی به بعد سردم هم نبود و فقط می خواستم همینطور به راه رفتن ادامه بدهم. رسیدم به ایستگاه. مرد سیاه پوشی آنجا ایستاده بود. توی نور چراغ ایستگاه، می شد به وضوح پیچ و تاب های ابری که در آن ایستاده بودیم را دید.

***

"بی هوده می کوشید خود را فریب دهد، - و به آرامش پرهیزگار و نیرومند گذشته بازگردد. اما نمی توان به گذشته بازگشت. باید به راه خود ادامه داد. وا پس نگریستن هم هیچ سودی جز این ندارد که انسان تنها جاهایی را که از آن گذشته است، دودهای بام دوردستی را که شبی در پناه آن خوابیده است و اینک در میان مه خاطرات در گوشه افق محو می گردد، ببیند."

رومن رولان 

/ 0 نظر / 5 بازدید