شراب را بدهید، شتاب باید کرد*...

تا حالا فهمیده بودید که چقدر آدم خجالتیِ غریبه گریزی هستم؟ اما همین من یه موقع هایی پیش میاد که به دلایلی که همچنان برای خودم گنگ و ناشناخته است با یه آدمِ کاملا ناآشنای بی ربط یه دفعه احساس صمیمیت و راحتی می کنم و بعضا دوست های خوبی می شیم.

***

چند سال پیش داشتم با قطار می رفتم مشهد. وقتی وارد ایستگاه شدم، دختری رو دیدم که سر کنترل بارش داره با پلیس ها دعوا می کنه. یه جور ناخوشایندی بود و من هم سعی کردم سریع کارم رو انجام بدم و از منطقه دور شم. توی کوپه با یه پیرزن ناشنوا نشسته بودیم و منتظر بودیم قطار راه بیفته که همون دخترِ رو اعصاب از همه جا وارد کوپه ما شد و عدل نشست رو به روی من. قطار راه افتاد بدون اینکه کس دیگه ای اضافه شه و من که می دونستم امشب از معاشرت با هم کوپه ای خبری نیست لپ تاپم رو در آوردم و یکی از این فیلم قدیمی های بی مزه رو گذاشتم که ببینم.

نشون به اون نشون که اون شب ساعت شده بود 5 سحر و من و دختره که اسمش مارال بود همچنان با جدیت مشغول رمزگشایی پیچیدگی های خلقت و رابطه ادیان و تاریخ بشریت و همچنین تحلیل و تبادل نظر درباره مسایل شخصی زندگی مون بودیم. و پیرزنه که خوش بختانه ناشنوا بود اون بالا روی تختش داشت خر و پف می کرد.

یادم نیست اون شب خوابیدیم یا نه ولی صبح که داشتیم خداحافظی می کردیم با توجه به حرف های شب قبل بهتر دیدیم ایمیل و شماره تلفن و حتی فامیل همدیگه رو نپرسیم.

مارال رفت و در انبوه مردم گم شد. من هم رفتم پی بدبختی خودم.

***

جدیدا باکلاس شدم و به جای خط تهران-مشهد توی خط میلان-لندن دوست پیدا می کنم. چهارشنبه صبح توی فرودگاه با یک دختر ایتالیایی به نام الساندرا آشنا شدم. منتها فرقش با مورد مارال این بود که همونجا حین بالا رفتن از پله های هواپیما توی فیس بوک اَدَم کرد و تا سه روز بعد هر روز صبح یک جای شهر قرار می گذاشتیم و تا عصر لندن رو با هم می گشتیم. همون روز اول سر صبحانه از یک اقدام عجیب دوست پسرش پرده برداری کرد و من هم سعی کردم تا جایی که عقلم می رسه یاری اش کنم.

دو ساله توی ایتالیا زندگی می کنم. کلی دوست و دو سه تا هم خونه ای ایتالیایی دارم. اما توی این چهار روز فهمیدم که چقدر نادان بودم. با دوست هایی که تا حالا داشتم زیاد حرف زده بودیم ولی هیچ وقت اینطوری نبود که من به کنه زندگی ایتالیایی و فرهنگ توی خانواده ها پی ببرم. الساندرا از همه چی گفت. از بچگی هاش، از خیال بافی هایی که با خواهرهاش داشتن، از جنگ و خونریزی هاشون (واقعا خونریزی!)، از رابطه شون با مامان و باباش چه توی بچگی و چه توی بزرگسالی، ارتباطشون با دوست ها و رابطه ها، از انتظارات، درست و نادرست، بایدها و نبایدها، نُرم ها و غیره، و همه اینها نه فقط درباره خودش و خانواده اش، بلکه همچنین درباره دوست پسرها و دوست های دوست پسرهای خودش و خواهرهاش، دوست هاشون و خواهر و برادرهای اونها، و دوست ها و دوست پسرها و دوست دخترهای دوست های خودش و خواهرهاش... خیلی پیچیده شد، نه؟ می دونم! و من همه این پیچیدگی ها رو با دقت جذب می کردم.

***

الان توی آکسفورد در جالب توجه ترین شرایط هستم. هم شهر، هم جایی که توش سکنی گزیده ام و آدم هاش، و هم دانشگاه و هم کلاسی هایی که باهاشون آشنا شدم بیش از حد هیجان انگیز هستن. و دقیقا به خاطر همین "بیش از حد" که می گم، الان ساعت هاست خودم رو توی یک اتاق حبس کردم. قبلا هم گفتم که وقتی یک چیزی بیش از حد خوب یا بیش از حد بده یارای رویارویی باهاش رو ندارم. دارم سعی می کنم خوبی ها رو کم کم جذب کنم و فعلا با اتاقم و میزش که رو به پنجره است و پشت پنجره اش شاخ و برگ های درخته که سبزی اش توی نور عصر می درخشند دارم خودم رو سرگرم می کنم.

و به همین دلیل هم هست که نیم ساعت پیش که رفتم از توی آشپزخونه سالاد و توت فرنگی بیارم، تا در رو باز کردم یک عالمه قیافه خندون با پوست های سفید و سیاه، چشم های بادومی، درشت آبی، و قهوه ای که بعضی ها آشپزی می کردن و بعضی ها غذا می خوردند و حرف می زدند برگشت طرفم و همه به من و من به همه سلام کردیم و سریع رفتم محتویات یخچال رو توی پلاستیکی که همراهم بود خالی کردم و به دلیل خجالت شدید و غریبه گریزی بی حدم فرار کردم به همین اتاقی که الان دارم از توش با شما حرف می زنم. 

***

هنوز در سفرم 
 خیال می کنم 
 در آب های جهان قایقی است 
 و من، مسافر قایق، هزارها سال است 
 سرود زنده دریانوردهای کهن را 
به گوش روزنه های فصول می خوانم 
 و پیش می رانم 
مرا سفر به کجا می برد؟
 کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند 
 و بند کفش به انگشت های نرم فراغت 
گشوده خواهد شد؟*

 

*سهراب سپهری

/ 3 نظر / 18 بازدید
zara

man alan didam ke blog man ro ham gozashti on kenar. feker konam yek bar ham toie facebook behem message dadi. koli khoshhal shodam merccccccc hugs

tiroozh

ye kam az zendegi to italia o adamash o normhashoon tarif mikoni? man mikham beram onja vali tasviri azashon nadaram.[گل]

Maryam

hala dige submit kardam mitunim ba ham sohbat konim age dobare khejalati budanet gol kard!