از کتایون دال

غروب پاییز است و تنهایی نشسته ام توی آفیس. هم زمان که دارم کار می کنم، یکی از قسمت های دنیای شیرین دریا را هم گذاشته ام همینطوری برای خودش پخش می شود. من سرم به کار خودم است  و مرحوم پوپک گلدره هم با آن لهجه غلیظ گیلکی با خواهر و برادرهای کوچکش صحبت می کند.

یادم می آید از غروب های پاییز دهه هفتاد. نشسته ایم روی زمین، جلوی تلویزیون، مشق می نویسیم و دنیای شیرین دریا می بینیم. یاور و یاشار سیزده و یازده ساله اند، مامان چایی می ریزد برایمان. دلم گرفته.

و یادم می آید از کتی. از دوم دبیرستان تا وقتی از مشهد رفتم، همانقدر که خانه خودمان به سر می بردم، همانقدر هم خانه آنها بودم. توی یک طبقه بودیم. با اینکه خانه هایمان را فقط یک دیوار از هم جدا می کرد، انگار در دو سیاره مختلف زندگی می کردیم. خانه آنها ساکت و تاریک بود، خانه ما پر جنب و جوش و روشن. برادر بزرگش با مادربزرگشان زندگی می کرد. پدر و مادرش هم تقریبا هیچ وقت نبودند. همیشه تنها بود. همه چراغ ها خاموش، تنها توی اتاقش در سکوت درس می خواند. همه اش هم درس می خواند. در تنهایی اش کار دیگری نمی کرد. من تنها سر و صدای خانه آنها بودم، با این صدای بلندم که همیشه لو می دهد کجا هستم. به کتی که می رسیدم، دلقک بازی ام گل می کرد. هنوز هم همینطور است. نمی دانم چرا. بعضی ها هستند جلویشان شدیدا دلقک می شوم، یکی شان کتی است. بعد از چند ساعت که می آمدم بروم خانه خودمان، تقریبا یک ساعتی هم توی راهرو حرف می زدیم تا بالاخره خداحافظی کنیم. از در که وارد می شدم، یک دنیای دیگر بود. چراغ ها روشن، صدای تلویزیون بلند، یاور و یاشار در حال ورجه وورجه، مامان در رفت و آمد. معمولا بساط گِل رُس یا خمیر کاغذ با برخی لوازم دندان پزشکی هم یک گوشه روی روفرشی ولو بود. گاهی تکه چوبی بزرگ و اره برقی همراه با فنس لانه مرغی هم به این بساط اضافه می شد؛ به اضافه رنگ، سطل آب، قلمو در سایزهای مختلف، چسب... اسباب بازی و کتاب و روپوش مدرسه هم که روی مبل ها و روی زمین پخش و پلا. خیلی فرق داشت با خانه فانتزی آنها که همه چیز منظم سر جای خودش بود.

حالا ولی خانه هایمان شبیه هم شده. توی هیچ کدامشان بچه ای نیست. توی هیچ کدام تلویزیون روشن نیست. هر دو منظم و آرام و نیمه تارکند. تابستان رفتیم خانه شان به مامانش سر بزنیم. خانه شان همان شکلی بود. همان اشیای عتیقه، همان قاب عکس های کوچک، همان شمع ها و دیس های شیرینی، همان سکوت و همان بو. و مامانش مثل همان وقت ها خاطرات انگلیسش را تعریف می کرد. دلم می خواست بروم اتاق کتی را هم ببینم. دلم برای اتاقش تنگ شده بود. هنوز تصورش می کنم با شلوار صورتی کمرنگ نشسته پای تختش و کتاب های درسی اطرافش را گرفته اند. افسرده است ولی با دلقک بازی های من ناگهان بلند و طولانی می خندد، از ته دل، مثل بچه ها. شاید برای همین هر بار به او که می رسیدم دلقک می شدم.

کتی را خیلی وقت است ندیده ام. شاید تابستان پارسال نیم ساعتی صحبت کرده باشیم روی پله ها که آن هم من همه اش می خواستم بروم. به اندازه قبل بهش احساس نزدیکی می کنم ولی اینطور تعامل کردن با او را بلد نیستم. با کتی باید از جزییات روزمره گفت و از اتفاقات همان روز مدرسه تعریف کرد. از کتی نمی شود به طور کلی پرسید که خب کجا کار می کنی، شوهرت چطور است و برایش به طور کلی توضیح داد که چه می خوانم و دانشگاهم چطور است و آیا ایتالیا خوش می گذرد. باید بیشتر از اینها در مورد هم بدانیم، باید بیشتر از اینها در مورد هم می دانستیم. چه شد که آن یار قدیمی، رفیق گرمابه و گلستان، آرایشگر خصوصی، همکلاس سولفژ و تکواندو، پایه خنده و خوشی، اینقدر غریبه شد؟ تقصیر من است، می دانم که تقصیر من است.

/ 0 نظر / 23 بازدید