سال ها 2

 صداها را نمی شنیدم، منظره ها را نمی دیدم. عکس می گرفتند، چلیک چلیک، و من تنها مثل یک جنازه کنارشان ایستاده بودم با لبخندی ماسیده.

صورت های خندان نزدیکم می شدند، با شور و شوق حرف می زدند و من دنبال جوابی می گشتم که با کوتاه ترین کلمات و کمترین سوء تفاهم از اطرافم دورشان کنم.

چونکه فقط و فقط به یک چیز فکر می کردم...

شب یک گوشه کنار پنجره نشسته بودم. رقص و ساز و آواز حالم را بد می کرد. ترافیک بود. دود بود. و عقربه ها با سرعت می چرخیدند. داشت دیر می شد.

"نه...

هیچ پلی در قفای ما نبود

هیچ اندیشه عقب گردی هم."*

 

*آتش بدون دود، نادر ابراهیمی

 

/ 0 نظر / 16 بازدید