از مهاجرهای واقعی

"هراس.

دهانت را باز می کنی. چنان باز می کنی که آرواره ات به غرچ غرچ می افتد. به ریه هایت فرمان می دهی هوا را ببلعد، حالا، هوا می خواهی، می خواهی، حالا. اما شش ها از فرمانت سر باز می زنند. ریه ها جمع می شوند، تنگ می شوند، فشرده می شوند، و ناگهان انگار از نی نوشابه نفس می کشی. دهانت بسته و لبهایت چفت می شود. تنها می توانی خُرخُر خفه ای بکنی. دست هایت پیچ و تاب می خورد و می لرزد. جایی سدی شکسته است و سیلاب عرق سرد بر تنت می ریزد و خیسش می کند. دلت می خواهد فریاد بکشی. اگر می توانستی، می کشیدی. اما برای فریاد زدند لازم است اول نفس بکشی.

هراس.

زیرزمین تاریک بود. اما سیاهی قیرگون مخزن تانکر را نمی شد با آن قیاس کرد. به چپ و راست و بالا و پایین نگاه کردم، دست ها را پیش چشمانم تکان دادم، اما کمترین حرکتی ندیدم. مرتب پلک زدم. اما هیچ خبری نبود. هوا کم، فشرده و جامد بود. هیچ کس تصور نمی کند هوا جامد باشد. دلم می خواست دست دراز کنم، هوا را خرد و تکه تکه کنم و در نایم بچپانم. بوی بد بنزین هم مزید بر علت بود. چشمانم از دود می سوخت، انگار کسی پلک هایم را برگردانده و لیموترش به آنها مالیده باشد. بینی با هر نفس می سوخت. فکر کردم در چنین جایی آدم می میرد. جیغی دم به دم نزدیک و نزدیک تر می شد..."

بادبادک باز- خالد حسینی

 

برای منی که در اتاق گرم، توی رخت خواب نرم، زیر پتو کز کرده ام و آیپد در دست غر می زنم که پس چرا ویزام نمیاد، این جملات و این شرح حال تلنگر سختی بود. کمی آن طرف تر، توی همین مملکت، هر روز صدها نفر با بدبختی و مصیبت خودشان را به خاک ایتالیا می رسانند که زمستان های قبل مثل همه ما در اتاقی گرم، توی رخت خوابی نرم، زیر پتو کز می کردند و حالا جنگ، این جنگ فرساینده پایان ناپذیر آواره شان کرده. آدم های معمولی و محترمی که در سرمای زمستان وسط دریا سرگردانند، توی کانتینرهای باربری در حال خفه شدنند، در صحرای آفریقا از تشنگی می میرند، توی تانکرهای نفت کش مخفی شده اند، یا هفته ها در زیرزمینی سرد و نمور و تاریک و پر از موش سر می کنند. خوش شانس ترین هایشان را پلیس نجات می دهد و می برد به کمپ پناهندگان و بعد با صدقه دولت و غرولند و اعتراض ساکنین کشور میزبان زندگی شکننده شان را باز از هیچ مطلق شروع می کنند، با آواری از خاطرات تلخ، عزیزان از دست داده، خانه رها کرده، روزگار سپری شده، مصیبت و گرسنگی و بدتر از همه "تحقیر"....

به احترام همه آواره ها، بی خانمان ها، مهاجرها، به احترام همه آدم های شجاعی که به دنبال زندگی بهتر اگر نه حتی برای خودشان، برای نسل های بعد، مرگ را به جان می خرند، خطر می کنند، رنج می کشند، آنهایی که "ارزش زندگی" را بهتر از هر کسی می فهمند و بهایش را می پردازند...

/ 1 نظر / 5 بازدید
پ....

سلام. قبلا خیلی از نوشته هات رو خونده بودم و برای بعضی هاشون نظری هم درج کرده بودم. اما وقتی این متن رو برای چندمین بار خوندم، حالم خوب شد. منون ازت. مهربانی خصلتیه که از نوشته هات میتونم به تو نسبت بدم.