"اومبروزا دیگر وجود ندارد. هنگامی که آسمان تهی را نگاه می کنم از خود می پرسم که آیا به راستی هرگز وجود داشته است؟ آن شاخه ها و تنه ها و انبوه برگ های بیکران، آن آسمانی که تنها لکه هایی از آن جسته و گریخته به چشم می آمد، آن دنیای سرسبز شاید تنها برای برادرم وجود داشت که با گام های سبک سنجاب وار خود در میان آن می گشت. نقش و نگاری بافته شده بر زمینه هیچ و پوچ بود، همچون خط سیاه مرکبی که من بر این کاغذ می نگارم و صفحه ها را یکی پس از دیگری با آن پر می کنم، با همه خط خوردگی ها و پس و پیش رفتن ها و لکه ها و جا ماندگی ها؛ خطی که گاهی گردی هایی را تسبیح وار به رشته می کشد، گاه نشانه های کوچکی را نقطه وار رقم می زند، گاهی راه رفته را بر می گردد و گاه به دو بخش می شود، گاه تکه های جمله ای را جمع می کند و بر بستری از برگ یا ابر می نشاند؛ خطی که گهگاه می ایستد، سپس دوباره به خود می پیچد و می دود و می دود، پیش می رود و واپسین خوشه واژه ها و پندارها و رویاها را در بر می گیرد- و به پایان می رسد."

بارون درخت نشین، ایتالو کالوینو، فوریه 1957

/ 1 نظر / 17 بازدید