از پاریس

یکی از صحنه های به یاد موندنی کتاب ژان کریستف موقعیه که کریستف برای اولین بار وارد پاریس می شه. همینقدر یادمه که می ره از یه نفر در مورد مسیر یا مسافرخونه یه همچین چیزی سوال می کنه. مرد پاریسی کریستف رو یه آلمانی گنده ساده لوح می بینه که چمدونش رو بالای سرش نگه داشته و با بلاهت تمام نگاهش می کنه: بهترین گزینه برای کلاه برداری! *** در اولین حضورم در پاریس، در کمتر از دو روز، سه نوبت مورد دزدی قرار گرفتم و هر بار گفتم این دیگه آخریش بود. جمعا ١۴۵ یورو با دست خودم به آقایان تقدیم کردم و در یک مورد حتی تشکر هم کردم. یادم نمیاد تا حالا ازم کلاه برداری شده باشه، سه دفعه اول فقط توی دو روز!!! الان به همه گذشته و آینده ام شک دارم. آیا من اینقدر راحت فریب می خورم؟ چند بار اشتباهات اینطوری کردم و هیچ وقت نفهمیدم؟ من چطور تصمیم گیری می کنم؟ چرا فکر نکردم، خیلی واضح بود، خیلی! چرا فکر نکردم؟ دیگه خودم و تصمیماتم رو باور ندارم. *** گاهی وقت ها فکر می کنم تنها جایی که می تونم با خیال راحت توش زندگی کنم و تا حدی خیالم راحت باشه که داره کلاه سرم نمی ره آلمانه، اونقدر که سختمه تقلب کنم، جا بزنم، بپیچونم، دروغ بگم،... نه که نکنم ولی هر بار عذابی است به شدت جانفرسا، اونقدر که ترجیح می دم به واسطه تقلب و جا زدن و پیچوندن و دروغ بقیه سرم کلاه بره ولی زحمت این کار رو به خودم ندم. درونم یک آلمانی ساده مقرراتی، پایبند به قواعد و ضوابط زندگی می کنه، یک آلمانی گنده ساده لوح، بهترین گزینه برای کلاه برداری...

/ 1 نظر / 4 بازدید
کلاغ دره های یوش

در دفعه اول که من مشارکت فعال داشتم و عقل دوتایی مون باهم با وجود هشدارهای مکرر فرد سوم موثر واقع نشد. دفعه دوم و سوم هم مسلما اگه مشایعتت کرده بودم باهات شریک شده بودم. پس عزیزم غصه نخور تنها نیستی. من رو هم با خودت ببر آلمان