دنیای کوچیکِ کوچیکِ کوچولو 2

درست یک ماه پیش در میلان، در مهمانی کریسمس خونه الگا، با الخاندرو آشنا شدم که آرژانتینی و دانشجوی فوق دکترای دانشگاه خودمون بود. از قضا توی قرعه کشی آن لاینِ Secret Santa، این من بودم که به صورت ناشناس باید برای الخاندرو هدیه کریسمس می گرفتم.

دیشب یعنی یک ماه بعد از اون مهمونی، 9700 کیلومتر آن طرف تر، جایی که باید یک اقیانوس و طول یک قاره رو طی می کردی تا بهش برسی، در یک شهر ده میلیون نفری که کوه به کوه می رسه اما آدم به آدم نمی رسه، با مریم که از اوهایو اومده بود و هوگو، استاد آرژانتینی UCLA که مریم باهاش کار می کنه، رفتیم کتاب فروشی. از اونجایی که دکور خیلی جالبی داشت چند تایی هم عکس گرفتیم که من امروز دو تاش رو گذاشتم توی فیس بوک. نیم ساعت بعد در کمال تعجب دیدم که الخاندرو زیر عکس ها نوشته، من دیشب توی همین کتاب فروشی بودم!! ساعت ها رو چک کردیم و دیدیم هم زمان اونجا بودیم. شاید حتی گیج از اون همه کتاب از کنار هم رد شدیم بدون اینکه هم رو دیده باشیم.

این ماجرا رو امروز سر ناهار تعریف کردم و هوگو گفت ببینم این الخاندرو کچل، خجالتی، و فارغ التحصیل استنفورد نیست؟ من می شناسمش!!

/ 1 نظر / 21 بازدید
هولدن کالفیلد

اه دکتر یه جوری مینویسی آدم دوست داره کنارت باشه و باهات تجربه کنه همه رو! مراد از کنار شما بودن صرفاً در معیت بودنه ها[خنده]