دلم صراحی لبریز آرزومندی است، مرا هزار امید است و هر هزار تویی*

 

مثل یک قصه ناتمام، مثل یک جمله نیمه ادا شده، که باید بالاخره یک جوری تمام شود...

***

باید یک جایی یک چیزی در مورد این داستان بنویسم. نکند بمیرم و آن را با همه جزییات زنده و قوی اش با خودم به گور ببرم و هیچ وقت هیچ کس چیزی ازش نداند. حالِ آنهایی که در بستر مرگ با سختی بسیار و کلماتی شمرده و نامفهوم عاقبت رازی را برای اولین آدم دم دستشان فاش می کنند، چه خوب می فهمم و ضرورتی که به این کار وادارشان می کند. باید یک جایی یک چیزی در مورد این داستان بنویسم که با کمی استثنا قبل از مرگم کسی نتواند بخواندش. اما کجا بنویسم؟ واقعا کجا؟ مساله این است!

***

زندگی آدم ها با اهداف بزرگشان معنی پیدا نمی کند، با افتخارات و دستاوردهای جورواجور، با کار و تلاش و خواسته ها و تمناها، با لذت ها و سفرها، و نه حتی با عشق ... زندگی آدم ها با mystery است که معنی می یابد. چه طور ترجمه اش کنم؟ راز و رمز؟ معما؟ نه همان mystery لغت بهتری است.

Mystery پدیده یا ماجرایی است که وقوعش را نمی توانید توضیح دهید و آینده اش را هم نمی توانید پیش بینی کنید. یک علامت سوال سمج است که نه حل می شود و نه فراموش. نمی دانید چه طور یک سلسله اتفاقات با احتمالات خیلی کم یکی پس از دیگری رخ دادند تا آن بشود که شد. مثلا اگر آن روز گرم تابستانیِ سال های دور، دست من تصادفا کتاب دیگری را از کتابخانه عمومی پارک ملت مشهد انتخاب کرده بود، زندگی امروزم احتمالا بی mystery و بی مزه مثل میلیون ها زندگی دیگر بود.

باید یک چیزی آن بیرون، بیرونِ همه این دغدغه های روزمره، بیرونِ خواسته های بزرگ، بیرون این دنیای ملموس، دنیای مشهود، دنیای واقعی باشد که "وجود" داشته باشد و در عین حال دست نیافتنی باشد، نزدیک باشد و در عین حال دور، خیلی دور... رمز آلود باشد، معمایی باشد که ذره ذره کشفش می کنی، با صبری زیاد، با انتظاری اهریمنی، با دریغ و حسرتی همیشگی، و تا لحظه آخر منتظر حل معجزه وارش می مانی. آرزوی خامی که هیچ وقت نمی دانی آیا برآورده خواهد شد یا نه... قبل از این داستان چطور خودم را سرگرم می کردم؟ منتظر چه بودم؟ خوابِ چه را می دیدم؟ از چه چیزی می نوشتم؟

***

گمان می کنم عاقبت یک روزی می رسد، مثلا همان لحظه قبل از مرگ، که مثل همه مواقعی که به خاطر احتیاط های گذشته ام حرص خورده ام، به خاطر این یک عمر هم خودم را سرزنش کنم. آن روز بابت باید و نبایدهای گذشته، بابت تعبیرات سخت گیرانه ام از عمل اخلاقی و اجتناب وسواس گونه ام از کاری که همه به راحتی انجام می داده اند، سخت پشیمان خواهم شد.

شاید هنوز سال های سال لازم است تا ما برای حل mystery زندگی مان "جسارت" پیدا کنیم، اگر خیلی دیر نشود البته.

***

نه انگار این قصه به این راحتی ها تمام نخواهد شد. 

 

*سیمین بهبهانی

/ 1 نظر / 24 بازدید
کلاغ دره های یوش

من فضولیم اومد شدید. نمیدونم چرا به خودم حق فضولی میدم. میشه بگی ! به هیجان نیاز دارم به یه داستان جدید که داستانهای قدیمیم رو فراموش کنم .هر چیزی به غیر از اینی که دارم