پنداری رویایی بود آن همه*

 بُر خورده ام میان یک سری آلمانی که بیشترشان علوم سیاسی می خوانند. هر روز بعد از کلاس مستقیم می رویم پاب و تا شب همانجا می نشینیم و حرف می زنیم. نمی دانم به واسطه آلمانی بودنشان است یا علوم سیاسی خواندن یا هر دو، ولی به طرز عجیبی پر هستند از اطلاعات، از شعور، از منطق و استدلال قوی، از اخلاق، از انرژی، از تجربه...

شده که من باشم و پنج تا آلمانی و باز به واسطه حضور من همه با هم انگلیسی حرف بزنند، حتی وقتی که من توی بحثشان نیستم (و در این داستان عبرت هاست برای آنان که می اندیشند!).

موریتز یک سال توی بنگلادش کار داوطلبانه می کرده، آنا برای کارآموزی لیسانسش رفته بوده کنگو و اتیوپی، فیلیپ توی بولیوی نمی دانم چه کار می کرده، ایزابل تنهایی کوه های جنوب آرژانین را پای پیاده گز می کرده، ایوا بچگی هایش  را توی دهات اوگاندا با بچه های محلی پابرهنه می دویده اند و از درخت بالا می رفته اند، و بعدها خودش برای یاد گرفتن اردو تا پاکستان رفته، و اَکسل هم تو هند روزنامه نگاری می کرده (البته این دو تای آخر ایتالیایی و سوئدی هستند) و من؟ من 29 سال تمام توی ایران زندگی کردم، با گوشت و پوست و استخوان!

اوایل بحث ها جدی تر بود. اخیرا بیشتر چاشنی شوخی و خنده دارد. ولی خوش می گذرد. آشنایی و دوستی با این همه آدم هیجان انگیز هیچ جای دیگری ممکن نبود.

***

جمعه عصر خیلی تصادفی آدمی را دیدم که هیچ وقت از نزدیک نمی شناختم ولی احترام زیادی برایش قایل بودم. سوار اتوبوس شدم که برای اولین بار در این شهر شنیدم یک نفر فارسی صحبت می کند. برگشتم سمت صدا و از روی عکس هایی که قبلا ازش دیده بودم شناختمش. خیلی ناخودآگاه خندیدم و سلام کردم، و او هم متقابلا. همانطور که با تلفن صحبت می کرد، اشاره کرد که روی صندلی کنارش که خالی بود بشینم. زیاد صحبت نکردیم. گفت درسش که تمام شود در هر صورت برمی گردد ایران و برگشتن به اوین اتفاق ناگواری نیست چون می تواند دوستانش رو دوباره ببیند!

دیدن تصادفی آدمی که تا حالا از نزدیک ندیده بودم و بعد شناختنش از روی عکس هایش، آن هم توی کشور غریبه، اتفاق خجسته ای بود. (و در این داستان هم عبرت هاست برای آنان که می اندیشند!).

***

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای می خواند،

رویاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می گیرد،

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند.

سکوت،

سرشار از سخنان ناگفته است *

(و در این چند سطر هم عبرت هاست، عبرت ها...)

 

*مارگوت بیکل

/ 1 نظر / 7 بازدید
کلاغ دره های یوش

پس باز هم ترس و اضطرابت تبدیل شد به یک تجربه خوب. لذت ببر و شاد باش. بزودی می بینمت