Who knows

غروب 17 آذر ماه 1391 هم زمان با بارش اولین برف زمستانی میلان خداحافظی کردیم. چمدان بزرگ صورتی اش رو کشان کشان تا ایستگاه اتوبوس بردیم و هم رو بغل کردیم. آن روزها من بابت موضوعاتی عمیقا ناراحت بودم. علیرغم قول و قرار برای دیدار دوباره، مطمئن بودم که این آخرین باریه که توی زندگی هم رو می بینیم. لعنت به همه خداحافظی های جاودانه...

امروز ظهر که زیر آفتاب بهاری، جلوی استارباکس منتظر ایستاده بودم تا برسه، یاد تکیه کلام خودش افتادم Who knows? Life is so long. کی فکر می کرد دیدار دوباره ای در کار باشه؟ اون هم این سر دنیا، هزاران کیلومتر دورتر از خانه هر دوی ما.

بعد از نزدیک به دو سال و سه ماه، ما دوباره توی یک شهر زندگی می کنیم. این دیدار را به فال نیک می گیرم. سعی می کنم دوباره به معجزه، به تصادف، به سرنوشت ایمان بیارم. همانقدر که دیدار من با اِیمی تصادفی بود، همانقدر که سر در آوردنم از این گوشه دنیا برنامه ریزی نشده و غیرمنتظره بود، همانقدر که آشنایی با تو یک معجزه بود، امیدوار می مانم، برای روزهای خوبی که در راهند...

/ 1 نظر / 29 بازدید
پ....

لحظه هایت زیباست... چون خدا، عشق، امید، در وجودت جاریست... حالا به جای نشستن و خوندن نظرات من، پاشو برو با دوستت خوش باش.