Jingle BELSS!!

یک جورهایی احساس می کنم برگشتم به دوران پژوهشگاه. مسلما نه به اون خوبی که به اون خوبی بعید می دونم هیچ محیط کاری رو دیگه بشه تجربه کرد ولی در حد امکانات و مقدورات فعلی شرایط دلنشینی داریم.

از یک ماه گذشته شده ام مسوول آزمایشگاه دپارتمان. چهار تا دختر دیگه هستند که کمکم کنند، یک ایرانی، یک ایتالیایی، یک آلبانیایی، و یک سوییسی. آزمایشگاه ما مثل تصور کلی ای که آدم ممکنه از آزمایشگاه داشته باشه نیست. ما روی رفتار انسان ها آزمایش می کنیم. بنابراین موجوداتی که هر سری به آزمایشگاه میان برای اینکه روشون تست انجام بشه، دانشجوهای فوق لیسانس هستند. البته اینطور نیست که همیشه هر پنج تامون اونجا باشیم. من به عنوان مسوول قاعدتا همه جلسه ها رو هستم و اون چهار تای دیگه به فراخور برنامه زمانی شون و نوع آزمایش برای بعضی هاش میان. توی یک ساعتی که موش ها دارن به سوالات جواب می دن یا کارهایی که ازشون خواستیم رو انجام می دن، ما هم گپ می زنیم. معمولا هم نیم ساعت یا یک ساعتی زودتر می ریم که آزمایشگاه رو آماده کنیم.

یک احساس گمشده است که از وقتی اومده بودم ایتالیا تجربه نکرده بودم. دوباره چند تا دختر که چند سالی ازم کوچیک ترن و باهوش، بامزه، فعال و پرانرژی. درست مثل پژوهشگاه. دوباره به من نگاه می کنند که بگم چه باید کرد در حالی که به نظرم همه شون از من بهتر می دونند. هر کدومشون رو نسبت می دم به یکی از بچه های پژوهشگاه و سعی می کنم ببینم کی بیشتر شبیه کیه. خیلی زود با هم جور شدیم. این جور رابطه رو توی ایتالیا تجربه نکرده بودم و کلا قید اینکه هم صحبتی با آدم های اینجا به اندازه توی ایران خوش بگذره رو زده بودم. حرف داریم به هم بزنیم، حرفی که نه ربطی به کار داره و نه چرت و پرت و بی معنیه. این در خارج از ایران یعنی یک وضعیت استثنایی. البته به این معنی نیست که با خارجی ها نمی شه حرف زد، مثلا من با مارینا، پیتر و مرحوم آندرا بعضا می تونم/می تونستم مدت ها حرف بزنم بدون اینکه خسته بشم. ولی وقتی معاشرت در جمع بیش از دو سه نفر اتفاق می افته، تبدیل می شه به صحبت کردن از در و دیوار، بی معنی، خسته کننده و حوصله سر بر. یعنی واقعا حرف عمیق نمی زنیم. استثنا از این قاعده جمع آلمانی های پارسال در آکسفورد بودند. اونجا هم در نهایت تبدیل شدیم به دو گروه، یک گروه متشکل از ملیت های مختلف و یک گروه متشکل از آلمانی ها و من! گروه بین المللی مثل همین جمع های بین المللی اینجا بودند ولی گروه آلمانی ها آن چیز دیگر بودند!!

جلسه های آزمایشگاه رو انداختم ساعت 5 عصر که ناتالی بتونه از سر کار خودش رو برسونه. عصرهای دلچسب، پایان خوشی برای یک روز پر کار، پایان خوشی برای یک هفته شلوغ. امروز لقب "master of organizing" رو هم از ناتالی دریافت کردم. اینکه یک سوییسی از سازمان دهی شما متحیر بشه، خیلیه. به نظرم اینجا همه در موردم اینطوری فکر می کنند غیر از اون آقای فیلیپینی که شب ها میاد میز آفیسم رو مرتب می کنه...

 

/ 1 نظر / 5 بازدید