سنگینی غیر قابل تحمل هستی

لابد همه شما کتاب "بار هستی" (سبکی غیرقابل تحمل هستی) رو خوندید. من هم بالاخره خوندمش، طی مدت بیش از شش ماه و خیلی بد. این وسط یک سر هم تا پراگ رفتم و برگشتم. مسلما اینجور کتاب خوندن اونطور که باید و شاید آدم رو به فضای داستان نمی بره و بیشتر مثل یک کار نصفه نیمه است که باید تمومش کنی. عوضش فیلمش رو یک نفس دیدم و باید بگم که علیرغم چیزی که از فیلم های اقتباسی انتظار می ره ، خیلی فیلم خوب و تاثیر گذاری بود. بعد رفتم یک ذره جستجو کردم و فهمیدم که میلان کوندرا بعد از دیدن این فیلم گفته که نه روح داستان و نه شخصیت ها ربطی به فیلم نداشته و از این به بعد اجازه نمی ده کسی از داستان هاش فیلم بسازه.

احتمالا همینطوره که میلان کوندرا می گه. اون خالق دنیای توی داستانه و بهتر از هر کسی توما، ترزا، سابینا، فرانز و کارنین رو می شناسه. بنابراین من به فیلم به عنوان یک اثر مستقل و از دید خودم نگاه می کنم و باید بگم که به عنوان یک اثر مستقل خیلی اثر خوبی بود و توما به عنوان یک شخصیت مستقل از دید من فوق العاده بود. اینکه می گم "از دید من" خیلی مهمه. چون اگر کس دیگه ای این فیلم رو ببینه، یا خود من در زمان دیگه ای می دیدم شاید چیزهای دیگه ای به نظرم پررنگ می اومد، نه سبکی رشک برانگیز توما.

من تومای هوس باز توی کتاب رو دوست نداشتم ولی تومای سبکبار توی فیلم رو به خوبی درک کردم و دوست داشتم. فارغ از اشک هایی که با صحنه های اشغال پراگ ریختم، سه صحنه از توما به طور خاص در ذهنم حک شده: یکی موقعی که داشت جمجمه مریض رو اره می کرد و هم زمان با احساس آواز می خوند، یکی زمانی که هدیه های بیمارش رو با خوشحالی و بازیگوشی می گرفت، و مهم تر از همه صحنه ای که داشت شیشه می شست و وقتی زن صاحب خونه ازش پرسید شما دکتر فلانی نیستید؟ خندید و با اشاره سر گفت آره.

اصلا همین که این فاجعه اسفناک و این شرایط ناعادلانه و غیرقابل تحمل به نظرش خنده دار اومده بود، عالی بود. اون هم نه زهرخند و خنده تلخ یا تمسخرآمیز، بلکه یک خنده واقعی، مثل وقتی به یک چیز بامزه می خندیم.

***

چقدر به این سبکی احتیاج دارم. اگر این سبکی از نظر میلان کوندرا غیرقابل تحمله، از نظر من گنجی است گرانبها. این روزها بعضا از شدت استرس احساس می کنم قلبم داره از جا کنده می شه، نفسم در نمیاد، دایما خواب آلوده ام (خوش به حال اونهایی که استرس هشیارشون می کنه!)، تمرکز ندارم و مرتب به فرار فکر می کنم (!). فکر می کنم اگر راه دومی داشتم، این کار و بار رو رها می کردم و می رفتم سراغ گزینه دوم. اما بعد از سه سال شاید دیگه خیلی دیره.

من سنگینم. فرقی نمی کنه چی باشه، هر باری روی شانه های من سنگینی می کنه. من همه چیز رو جدی می گیرم، ایده آلیست سختگیری هستم. در نظر بله، ولی در عمل می بینم که هنوز باور ندارم که زندگی همه اش بازیه و لازم نیست حتما جور خاصی باشه تا خوب باشه. من به یک تومای درون نیاز دارم که وقتی به خاطر یک دلیل کوچیک و احمقانه سیاسی از یک جراح مغز به یک شیشه شور تبدیل می شه، هیچ براش فرقی نکنه و به همون مدل زندگی خوشحال و سبکش ادامه بده. تومایی که رفتن از سوییس آزاد و امن به پراگ خفقان آور، وحشت آور، تیره و مه گرفته بدون هیچ راه برگشتی، بهش افسوس بده ولی در درونش چیزی عوض نشه. کار و محل زندگی نه هدفش باشند و نه حتی ابزارش. صرفا شرایطی باشند که وجود دارند و تحت اون شرایط زندگی خودش رو می کنه. من به یک تومای قوی احتیاج دارم که عذاب وجدان می گیره ولی نابود نمی شه. همونطور که ترزا هم گفت: کاش مثل تو بودم، قوی!

***

شنبه پیاده رفتم تا خونه. می خواستم فکرهام رو جمع و جور کنم و به وضعیت خودم از بیرونِ مشکلات و ناکامی ها نگاه کنم. توی پارک تعداد زیادی جوان بسکتبال بازی می کردند. با سر و صدا و هیجان. چند دقیقه ای ایستادم به تماشا. بعید می دونم هیچ کدومشون دکترا می خوند یا حتی به دکترا خوندن فکر می کرد. و با این حال زندگی، شاد و سبک و پر جنب و جوش ادامه داشت. من خموده و در خود فرو رفته به آرامی عبور کردم (عاقبت با همین حالت خموده و در خود فرو رفته و بی صدا زندگی رقت آورم تمام خواهد شد بدون اینکه از قِبلش چیزی دستگیر خودم یا دیگران شده باشه) و اونها پر سر و صدا و پر حرارت، شاد و عرق کرده (شاید موافق نباشید ولی عرق بعد از ورزش بوی زندگی می ده، بوی سلامتی) می رن خونه دوش می گیرند.

احساس می کنم این سبکِ زندگی بیمارگونه است. استاد من شب ها دو سه ساعت می خوابه، تقریبا غذا نمی خوره، و با نوشابه خودش رو سر پا نگه داشته. چطور این چیزها ممکنه نمی دونم. ولی توی کارش خیلی موفق و اسوه و نمونه است.

کاش لااقل این کارها یک معنی ای داشت. کاش نتیجه این تحقیقات دردی از کسی دوا می کرد. ماها فقط برای خودمون کار می کنیم، فقط و فقط برای خودمون. این یک بیزینس احمقانه است. هم گردانندگانش و هم شرکت کنندگانش می دونند که انگل اجتماع هستند (یک انگل جدی و پرکار) و با این حال مورد احترام اجتماع (شاید بیشتر مورد احترام خودشون).

 کاش لااقل سبک بودم. برام مهم نبود که معنی این کارها چیه، برام مهم نبود که کارم رو خیلی خوب انجام بدم، برام مهم نبود که کار خاصی داشته باشم، جای خاصی زندگی کنم، جور خاصی زندگی کنم. برام مهم نبود و فقط زندگی می کردم. زندگی می کردم، مثل توما.

/ 3 نظر / 24 بازدید
samira

kashki.....ama ye moghehayi sharayete dor o baret jori rohe zendegio az to ragat mimakan ke majbor mishi baseye hefze hamin ye zare joon vase zendegi kardan hadafet ro bezari kar o mahale zendegi o.... ghamangize ama moteasefaneh hich kodomemon to hobabe shishei zendegi nemikonim va injor sabokbari engar faghat male ghesehast

کلاغ دره های یوش

به مشکل برخوردی و باز حالت بده. می دونی که درست میشه. تو از این بدتر رو هم داشتی و دیدی که چه جوری بعدش درست شد. همین چند پست قبلیت رو که بخونی می بینی چه طور انرزی از تک تک کلماتت بیرون میریزه. همیشه که نمیشه همه چی خوب باشه. ادامه بده ساده صبور ....

کلاغ دره های یوش

ولی اینها که گفتی خوب بود. من هم چقدر احتیاج دارم اینجوری ببینم دنیا رو .حرفهات و برداشتهات از زندگی باعث میشه ادم زندگی رو از یه ور دیگه هم گاهی نگاه کنه ببین دارم ازت تعریف می کنم . خودمم ها !!!!