مرا سفر به کجا می برد؟

(این نوشته پر از صفات مبالغه آمیزه. یک مقدار زیادی اش واقعیت داره, یک مقدارش هم ممکنه به خاطر شرایط خاص زمانی مکانی روحی و جسمی نگارنده باشه.)

 

آخرین شب این سفر پرماجراست.

هر کدوم از آدم هایی که توی این سفر باهاشون آشنا شدم داستان خودشون رو دارند و هر کدوم برای خودش چند تا پست وبلاگ می طلبه. شاید یک روز نوشتم (شاید از هفته آینده که برمی گردم ایران و وقتم آزاده). اینطوری خودم هم فراموش نمی کنم. این وسط به اِوا، فیلیپ و ایزابل بیشتر از همه نزدیک بودم و البته گابریله که آشنایی باهاش مثل یک گنج گرانبهاست. خوبی اش اینه که این یکی با اینکه خودش آمریکا زندگی می کنه، خانواده اش میلان هستند و سالی دو بار میاد. اما بقیه رو معلوم نیست کی و کجا ببینم و در مورد فیلیپ به احتمال زیاد دیگه هیچ وقت نبینمش.

ظهر که بچه ها یکی یکی خداحافظی می کردند و من و ایزابل برای بار هزارم همدیگه رو بغل کردیم، دیدم الانه که اشک هام بریزه. بعد رفتم مثلا برای خودم قهوه بریزم و هی پشت هم نفس عمیق می کشیدم تا این بغض لعنتی بره. ولی نهایتا با ایزابل و گابریله تا عصر چرخیدیم تا ایزابل رفت و با گابریله هم که توی خوابگاه ماست، نیم ساعت پیش خداحافظی کردیم.

گابریله اولین دوست گِیِ منه. این دو روز آخر تقریبا همه اش با هم بودیم و دایم افسوس خوردیم که چرا زودتر نفهمیدیم اینقدر خوبیم!! برای من هوموسکچوال ها همیشه کنجکاوی برانگیز بودند. توی این دو روز علاوه بر زمین و زمان، مقدار خوبی هم در این مورد صحبت کردیم. از جمله معدود آدم هایی بود که حس خواهرانه ام رو برمی انگیزند.

اِوا شبیه ترین غیرایرانی به خودم بود که تا حالا دیدم و خیلی شبیه به بهترین دوست هایی که توی ایران دارم. یکی از ویژگی های این سفر این بود که ایرانی دور و برم نبود و مجبور بودم با خارجی ها معاشرت کنم و در کمال تعجب فهمیدم که بر خلاف تصور قبلی ام، خیلی هم قابل معاشرت، هیجان انگیز و صمیمی هستند. با اِوا از خیلی چیزهایی گفتیم که به کمتر کسی می گم. علاوه بر اینکه قرار سفر به جزایر قناری گذاشتیم! و اینکه من برم بارسلونا یا اون بیاد میلان، یا وقتی اون اومده فلورانس خانواده اش رو ببینه، من برم اونجا و خلاصه از این جور قرارهایی که معلوم نیست عملی بشند.

ایزابل اولین دوستی بود که اینجا پیدا کردم. یک نمونه از آدم هایی که هر چقدر هم تلاش کنند، نمی تونند خوب نباشند. در مورد "بد بودن" حرف نمی زنم، دارم دقیقا در مورد "خوب نبودن" حرف می زنم. آدم هدفمند، پرتلاش، کله شق، و بی نهایت مهربون. با ایزابل قرار گذاشتیم بریم آلپ جنوب آلمان و اون که کوهنورد خفنه من رو بکشه تا بالا.

فیلیپ خیلی متفاوت بود. با موهای بلوندش که با اینکه از اون مدل عجیب ها بافته بود باز هم تا کمرش می رسیدند (تا کمر یک آلمانی قدبلند!)، اوایل به نظرم عجیب و دور می رسید. ولی خیلی زود دوست های خوبی شدیم. فیلیپ کلا متفاوت بود. مدل حرکاتش، طرز حرف زدنش، طرز راه رفتنش، طرز نگاه کردنش به خصوص بعد از تموم کردن حرفش که چشم هاش رو یه جور جالبی می بست و سرش رو تکون می داد، خیلی باحال بود! اون هم گفت بیا اسکاتلند خیلی جالبه ولی با توجه به دردسری که سر گرفتن ویزا کشیدم و بعدش محبت های آقای پلیس توی فرودگاه لندن فکر نکنم دیگه مقدر بشه.

آنا مرتب من رو یاد سالومه می انداخت. باانرژی و سرحال، باهوش و مستعد، خوش صحبت و پر از ایده و هدف و برنامه بود. کلا دچار احساس عمیق بی هدفی و همینجوری الکی زندگی کردن شدم بعد از دو هفته معاشرت با این آدم ها.

موریتز از بس عاقل بود، فکر می کردم سن و سالی ازش گذشته. بعد فهمیدم فقط 25 سالشه و شاخ در آوردم. از اون آدم هایی که ساکتند و بیشتر یک لبخند گاندی واری بر لب دارند. و بعد که بالاخره شروع می کنند صحبت کردن، خیلی شمرده، ادبی، علمی، حرفه ای، لهجه-درست، و منطقی حرف می زنند. کلا برای آنا و موریتز آینده بسیار روشنی می بینم.

و بعد جولیو که نماد ایتالیایی خنده دار بود. یعنی همه چیزش خنده دار بود. از موهای فرفری اینشتین وارش گرفته، تا عینک ته اسکانی گرد خنده دارش، تا دماغ گنده و دندون های کج و کوله اش، تا خلاقیت و به خصوص لهجه دیوانه وار ایتالیایی اش که هر بار جمله ای رو تموم می کرد، همه ناخودآگاه آخرین کلمه اش رو خنده کنان تکرار می کردیم. حتی من که توی ایتالیا زندگی می کنم، چنین لهجه غلیظ خنده داری ندیده بودم، در حالی که جولیو سال هاست دانمارک زندگی می کنه. یک جورهایی مبصر کلاس بود و از همون بازی هایی بهمون یاد می داد که مدتی که توی فرانسه معلم مدرسه بوده با بچه ها بازی می کردند. حتی وقتی داشت ریسرچش رو پرزنت می کرد، ما دلمون رو گرفته بودیم و ریسه می رفتیم.

بعد جان که من رو یاد کلیشه "بچه شریفی" می انداخت. باهوش، با اعتماد به نفس، بی عقل، بامزه، پرحرف، دخترباز، خود پرزنت کن، و از خانواده مهاجر تحصیل کرده که بین هویت آلمانی و آلبانیایی اش دست و پا می زنه.

ویویَن دختر ونزوئلایی که مثل ارتشی ها جدی بود و توی لب که پیش هم می نشستیم، معمولا در مورد ایران و ونزوئلا و سوریه حرف می زدیم و به هم دلداری می دادیم.

مارِک لهستانی که بسیار ساکت و خجالتی بود و من تا همین چند ساعت آخر نفهمیده بودم اینقدر مودب و مهربونه و از روی خجالتشه که ساکته و نه غیراجتماعی بودن. از اون تیپ هایی که آدم دلش می سوزه براشون و می خواد مواظبشون باشه با اینکه از آدم هزار سال بزرگ ترند.

لوییس که کیارستمی رو می شناخت و فیلم هاش رو دیده بود و دوست داشت در مورد وضعیت ایران حرف بزنه ولی تا من اسم پینوشه رو بردم، گفت دیگه هیچ وقت این اسم رو نگو، من توی دموکراسی متولد شدم!! و مجبور شدم خیلی ساده براش توضیح بدم که بله ولی اگه شما گذشته رو انکار و فراموش کنید، ممکنه دوباره به همون دام بیفتید آقای دکتر!

کاش وقت بود در مورد اکی تاکا که خل و بانمک بود، ویولا که یک دفعه از لاکش دراومد و اجتماعی شد، کینگا که همه اش می خندید، کارلین که نایس ولی زمخت بود، کلودیو که مثل ایرانی ها بود، سارا که خیلی خوشگل بود، هکتور که خیلی خوش تیپ بود، مَتیو که میان سال و برای خودش یک پا استاد بود ولی همه اش دلقک بازی در می آورد، دیوید که پر سر و صدا و شیطون بود، جیمز که چند روز آخر بهمون درس می داد و عادت داشت برنامه بذاره و بعد خودش جیم بزنه، و اَکسل که تنها و منزوی بود، حرف بزنم ولی حیف که وقت نیست و نمی تونم!!

به همه اینها باید تهمینه رو هم اضافه کنم که توی لندن باهاش آشنا شدم (با اینکه از بچه های مدرسه مون بود) و از جمله آدم هاییه که امکان نداره فراموششون کنی از بس شاد و بانمکند.

آدمی که جمعه پیش توی اتوبوس دیدم و البته دیدن سارا و هانیه (از دیگر هم مدرسه ای ها) توی لندن و برایتون بعد از سیزده سال. سارای مهربان که به من در لندن پناه داد و مثل یک مامان مواظبم بود و هانیه که برای دیدنم از بریستول کوبید اومد.

فردا هم البته قبل از برگشتن به میلان، تکتم (هم مدرسه ای چهارم!) رو توی لندن خواهم دید J

از الساندرا هم که قبلا گفته ام.

خب با این توصیفاتی که ارایه دادم، فکر نکنم دیگه نیازی باشه توی ایران چیزی بنویسم و فکر نکنم دیگه کسی از یادم بره.

 

همه رفته اند و این شب آخری غریبی می کنم. حین نگارش این سطور صدای تاکسی و حرف زدن گابریله با راننده اومد و ترجیح دادم از پنجره نگاه نکنم و به نوشتنم ادامه بدم چون ممکن بود دوباره گریه ام بگیره.

دیروقت شد. امشب رو هم اینجا بخوابم. فردا شب بالاخره در میلان عزیزم خواهم بود، با دوستان عزیزتر از جانم :)

 

نیمه شب شنبه 20 جولای،

آکسفورد

/ 1 نظر / 6 بازدید
محمد

چرا شب؟؟ چرا تا سحر؟؟ چرا پیش از طلوع؟؟...شاید چون، شب عمیق است...شب، عمق دارد...طول و عرض و ارتفاع دارد...حجم دارد...حوصله دارد...نَفَس دارد...نفس دارد...جان دارد...رنگ دارد...روح دارد...راز دارد...غم دارد...شُکوه و شِکوه دارد...شرم و شرافت دارد...چاه و آه دارد...بوی ماه دارد...سنگین است...بلند قامت و تنومند است...تنومند و دردمند است...خوش لحن و لهجه است...سینه سپر کرده ی عشّاق است...می شود روی سقف شب راه رفت...می شود پنجره ی شکسته ی دل را به لولای باز شده ی صبح، پیوند زد...می شود سوره ی نازل شده ی درد را پشتِ دروازه ی شب، خواباند... التمــــــــــــــــــــاس دعا...