هواپیما که از باند بلند می شه، اول مقدار زیادی توی آب به سمت قلب هستی حرکت می کنه، بعد کم کم دور می زنه، برمی گرده چند دقیقه ای از روی این شهر وسیع مسطح حرکت می کنه. همه چیز از اون بالا غبار گرفته و خاکستری به نظر میاد، مثل تهران. همون بالا بود که فهمیدم مقاومت و اخم و کناره گیری فایده نداره، این شهر دیگه اونقدرها هم غریبه نیست. باید سعی کنم برای خودم اینجا زندگی بسازم. شاید باید کم کم گوشه انزوا رو رها کنم و به خیل مردمی که زندگی و حرکت می کنند بپیوندم. همونطور که توی تهران برای خودم زندگی ساخته بودم، کار می کردم و با مردم قاطی بودم. اینجا بیشتر از هر شهر دیگه ای به تهران شباهت داره.

***

خیلی سال پیش بود که یک شب تا صبح نشستم و سریال چند قسمتیِ "پرنده خارزار" رو دیدم. هیچ وقت فرصت نشد که کتابش رو هم بخونم ولی توی این سال ها بارها اون صحنه ای که مگی بی حوصله و دلتنگ در ساحل خلوت اقیانوس راه می رفت و گریه می کرد رو توی یوتیوب تماشا کرده ام، با اون موسیقی فوق العاده...

اگر این قطعه بی نظیر رو هِنری مانچینی "تم مگی" نامیده، برای من تمِ اقیانوسی است که آرام است و رویش الماس پاشیده اند. اقیانوسی که با تمام وسعتِ بی انتهایش، تا دنیا دنیاست، برایم تنها یک تداعی خواهد داشت و بس... (اینجا بشنوید)

/ 1 نظر / 46 بازدید
بی نام و نشان

ساحل ، بوی شور آب، ماسه های نقره ای و رد پاهایی که بر جای می ماند. درست مثل خاطراتی که در قلب و روح نقش می شوند اما هیچ چیز پاکش نمی کند. بر خلاف رد پاهایی که دریا به سادگی پاکش می کند.