پاتی

ریزه میزه و تپل مپل و مهربون، درست مثل مخلوق محبوب گلی ترقی، گیرم که حالا نه آنقدرها بلا.

اسمش پاتریتزیا است و از اهالی سیسیلی. البته ما پاتی صدایش می کنیم چون راحت تر است. یکی دو ماه اولی که به این خانه آمده بودم، سیسیلی بود و اتاقش خالی بود. مارینا گفته بود خیلی به ندرت می آید، شاید هم اصلا نیاید. گفته بود با اینکه زبان می خواند، ولی انگلیسی بلد نیست و ضمنا خیلی هم خجالتی است.

یک روز که برگشتم خانه، دیدم در اتاقش برعکس قبل بسته است و توی طبقه بخچالش پر شده. کمی بعد خودش هم سر رسید. اول صدای در آمد و بعد یکی که بلند سلام کرد، به انگلیسی. رفتم بیرون و آشنا شدیم و به سبک ایتالیایی ها روبوسی کردیم. نه تنها انگلیسی حرف می زد که حتی به نظر می رسید از اینکه هم خانه ای خارجی گیرش آمده و می تواند زبانش را تقویت کند خوشحال هم هست. پدر و مادر و دوست پسرش در سیسیلی معلم بودند، خودش هم گفت که قصد دارد برگردد سیسیلی و معلم زبان مدرسه شود.

البته این همه دلیلی نیست که دارم در مورد پاتی می نویسم. در تمام این شش ماه، هیچ وقت ندیدم برای تفریح یا با کسی یا برای دیدن کسی از خانه بیرون برود. جز برای خرید مایحتاج روزانه و چند دفعه ای هم برای دیدن استاد راهنما از در بیرون نرفته. جز یک بار که یک پسری از دوستان هم جزیره ای اش برای امتحان جنگل بانی آمده بود میلان و خانه ما مانده بود هم ندیدم کسی برای دیدنش بیاید. اتاقش تنها به اندازه یک تخت یک نفره و یک میز فسقلی و حداکثر یکی دو متر مربع فضای خالی جا دارد و پاتی تمام مدت توی این اتاق با در بسته است، تمام مدت. می آیم خانه، می روم بیرون، همچنان توی اتاقش است. با در بسته. کرکره پنجره اتاقش همیشه کشیده است و چراغ هم تقریبا همیشه خاموش، ولی تلویزیون رو به روی تختش همیشه روشن است و از روی نور خفیفی که از صفحه تلویزیون ساطع می شود و از پشت شیشه مات اتاقش به چشم می آید می فهمم که بیدار است یا خواب. از آن بدتر اینکه توی این اتاق کوچک دربسته تاریک همیشه در یک حالت است، حالت دراز کشیده! آن موقع ها که تزش را می نوشت، دراز کشیده رو به لپ تاپ و تلویزیون و بعدترها دراز کشیده فقط رو به تلویزیون. آن هم هر بار که من تلویزیونش را دیده ام، فیلم نبوده، داشته اخبار می دیده. از همان سلول تاریک دنیا را نظاره می کند و به لحاظ خبری بسیار به روز است. مثلا اولین کسی بود که بعد از زلزله بوشهر بهم اس ام اس زد که خانواده ات سالمن؟ عجیب تر از همه اینکه ساعات خواب و بیداری اش برعکس بقیه است. شب ها که همه خوابند، تا 6-7 صبح بیدار است و با طلوع خورشید که مردم بیدار می شوند، می خوابد تا 3 بعد از ظهر.

یک بار آن اوایل که هنوز به احوالاتش عادت نکرده بودم، دیدم یک نفر یک ظرف آب توی حمام گذاشته و تویش چند تا مهره شیشه ای رنگی است. انگار گذاشته بود خیس بخورند که بعد بیاید بشوردشان. تا یکی دو روز بعد هنوز همان جا بودند. خب من که "باغ وحش شیشه ای" را نخوانده ام اما "اینجا بدون من" را دیده ام. گفتم بیا دیگه مستقیم رفتیم به قلب داستان. بعدا از مارینا پرسیدم این مهره های شیشه ای مال کیه. با خنده گفت که مال خودشه و تصمیم گرفته خونه تکونی کنه و خونه تکونی اش رو از the most stupid part شروع کرده! خیالم راحت شد و از اینکه چنین هم خانه ای های هیجان انگیزی دارم خوشحال شدم. لبخند

با این حال به نظر نمی رسد افسرده باشد. به خورد و خوراکش به خوبی رسیدگی می کند که این البته برمی گردد به اصالت سیسیلی اش. از دو روز قبل می داند که پس فردا شب قرار است پاستا با نخود بخورد و نخودش را از دو روز قبل خیس می کند. اصولا معتقد است که همه چیز را می شود با پاستا خورد، از گل کلم و لوبیا گرفته تا سالمون دودی و خامه. و البته هر کدام از این مواد را با شکل خاصی از پاستا باید خورد. مثلا شما حتما باید سالمون دودی و خامه را فقط و فقط با پاستای پایپونی شکل بخورید، یا در تهیه اسپاگتی به جای پیاز حتما از سیر باید استفاده کنید. چند روز پیش ازم پرسید که آیا می دانم شکر رژیمی بدون کالری را توی میلان از کجا می شود تهیه کرد؟ طبعا من نمی دانستم. دیروز که بر می گشتم خانه برای اولین بار دیدم یک بسته کوچک پستی توی صندوقمان است. ذوق زده نگاه کردم و متاسفانه دیدم به اسم پاتی است. پاکت صدای ریزی می داد. بردم دادم بهش و گفت که مامانم برام از سیسیلی شکر پست کرده!

آیا شما فکر می کنید پاتی گوشه گیر و کم حرف است؟ اشتباه می کنید. با اینکه خیلی شمرده شمرده و به سختی انگلیسی صحبت می کند ولی هر بار که مرا در آشپزخانه یا حتی توی اتاقم وقتی در باز است گیر می آورد، همیشه یک چیزی برای گفتن دارد. ضمنا بسیار هم مهربان و خانه دار و بانمک است.

به هر حال این هم خانه ایِ گلی-ترقی-پسند من تا یک ماه دیگر از این خانه می رود و احتمالا دیگر هیچ وقت نبینمش. البته هیچ وقت که نه. اگر عمری باشد، تا قبل از اینکه برای همیشه از ایتالیا بروم، حتما یک سری به سیسیلی می زنم و آن وقت به احتمال قوی مهمانش خواهم شد.

/ 0 نظر / 17 بازدید