فکر می کنم ایران نرفتن توی زمستونی که گذشت (و آخرش هم اینجا برف نیومد!)، تصمیم خوبی نبود. جوری شدم که بهم بگن "پخ" می زنم زیر گریه، بس که به خانواده و دوست هام فکر کردم و خوابشون رو دیدم و بی دلیل نگرانشون شدم. در حالی که مراقب جلسه امتحانم، روزنگار خانوم شین رو می خونم و فکر می کنم که چقدر دلم می خواد زیر بارون، اتوبان همت رو از بالای پل تماشا کنم. همین منی که روزهای خیس و ابری انگیزه ندارم از خونه تکون بخورم را همین الان ببرید به تهرانِ بارانی. بدون چتر می زنم بیرون و صورتم را زیر باران اسیدی با ولع تمام رو به آسمان می گیرم.

دیشب فکر می کردم شهری که یاشار و سالومه و معصومه و لیلون و نفیسه و فاطمه و دُکی و البته اون یکی دُکی رو "یکجا" توی خودش داشته باشه چه جای رویایی و اساطیری ای می تونه باشه، چقدر به آدم خوش می گذره، چقدر توش آدم تنها نیست، چقدر توش آدم رشد می کنه، چقدر هیجان انگیز و پر جنب و جوشه...

وبلاگ ساکنین ایران رو می خونم و آه می کشم. اخبار سینماها، دوره های آموزشی، تیاترها و نمایشگاه های تهران رو می بینم و فکر می کنم که چرا بعد از دو سال و نیم نه زبون اینها رو یاد گرفتم و نه خواستم به دنیاشون راه پیدا کنم. خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم ایرانی هستم. این رو اینجا فهمیدم.

از انصاف نگذریم، فرهنگشون هر از گاهی آدم رو همچین می گیره. یک روزهایی آدم اینقدر دوستشون داره که قلبش به تپش می افته، انگار که عاشق شده باشه. اونقدر مدل ارتباط پاک، صادقانه، در عین حال چموش و هیجان طلبشون جذبم می کنه که فکر می کنم آخرش نباید از محدوده مدیترانه دور شم، ایتالیا، اسپانیا، فرانسه، ترکیه و دیگه فوق فوقش یونان. به معنای اخص کلمه "زنده" اند. حتی کارهای بد و زیرزیرکی رو با چنان خلوص و سادگی انجام می دن که نمی تونی دوستشون نداشته باشی. ولی با وجود همه اینها می دونم که من آخرش هم یک ایرانی، یک غریبه، یک بی ربط میون مدیترانه ای های سرزنده، خوش قلب، خوش گذرون و بامزه باقی خواهم موند. باز هم کتاب فارسی می خونم، ترانه های فارسی گوش می دم، اخبار ایران رو دنبال می کنم، و دوستان ایرانی رو ترجیح می دم. من می دونم.

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
سروش

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هاایش پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟ نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو:"رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست" هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد د

فاطمه

جای توام اینجا خالیه. چهارشنبه پیش با لیلون بودم بی هوا گفتم جای آیلر خالی. گفت مگه می خواهد بیاد؟گفتم نه یهو دلم هواش و کرد.

لیلا

ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس... آیلر جان