سال ها

حوالی 7 بعد از ظهر بود. نشسته بودم توی حیاط خوابگاه تربیت مدرس کنار یک دختر لبنانی. از دور صدای هیاهو می اومد. هلی کوپترها از فاصله نزدیکی رد می شدند. یکی بعد از دیگری.

قلبم تند تند می زد. نه تلفن کار می کرد و نه اس ام اس. هیچ راهی نبود که ببینی یکی زنده است یا نه. احساس می کردم وسط میدون جنگ گیر افتادم.

دختر لبنانی تعریف کرد که سال 2006 درست همون موقعی که ما سرگرم هیجان جام جهانی بودیم، اونها توی بمباران اسراییلی ها گیر کرده بودند. در حالی که باردار بود به مدت چندین هفته هیچ خبری از خانواده اش نداشت. نمی دونست که زنده اند یا مرده، کجا هستند و تحت چه شرایطی.

لبخند زد و پسربچه سه ساله اش رو صدا زد که زیاد خودش رو خاکی نکنه. اون گذشت، این هم می گذره.

صدای تق تق اومد. گفت: اوه تیراندازیه! گفتم: من تا حالا صدای تیر نشنیدم، اینطوریه؟ گفت: آره تیراندازیه.

...

پنج سال گذشت.

/ 0 نظر / 4 بازدید