از امروز

می گویند "صبح بخیر"، "عصر بخیر"، "روز بخیر"، "شب بخیر"، ما فقط می گوییم "سلام". می گویند "روزت چطور بود؟"، ما می گوییم "چطوری؟ خوبی؟". می گویند "روز خوبی داشته باشی"، "بعد از ظهر خوبی داشته باشی"، "آخر هفته خوبی داشته باشی"، ما می گوییم "خوش باشی"، "خوش بگذره". فرهنگمان و طرز فکرمان است که توی زبانمان منعکس شده. زبانمان است که به طرز فکر و فرهنگمان شکل می دهد. ما توی فارسی زمان نداریم. در یک حال بی سر آغاز و بی سرانجام به سر می بریم، در ابدیت یله ایم.

 رضا قاسمی یک جایی توی همنوایی شبانه ارکستر چوبها می گوید "هیچ شکنجه ای برای یک لحظه تحمل ناپذیر نیست. اگر فقط اقتدار لحظه می بود و بس، اگر همین حالا بود، اگر فقط همین حالا" با این حال به نظر من این "بی زمانی" ما، نه تنها منجر به زندگی در زمان حال نشده که هیچ، بلکه منجر به فراموشی همان ساعت ها و روزها و هفته ها شده. ما کلا یک جوری هستیم. اگر خوبیم، دنیا خوب است و خورشید می درخشد. اگر ناراحتیم، از زمین و زمان ناراضی ایم و کوفت به همه چیز. حال خوب و بد ما مال این ساعت و این روز و این هفته نیست، عمومیت پیدا می کند به معلوم نیست چه حجمی از زمان. چون ما در یک حجم بی شکل و بی مرز زمانی زندگی می کنیم. صبح که بیدار می شویم، "روزمان" را شروع نمی کنیم، کلا بیدار می شویم. و بنابراین نمی توانیم به آن روز مثل یک واحد زمانی مستقل که می شود برایش برنامه داشت و رویش کار کرد و ازش یک چیز خوبی ساخت نگاه کنیم. چون همه شان به هم وصلند. دیروز به امروز وصل است و امروز به فردا. ما فقط خوابیده بودیم و حالا بیدار شده ایم. ما به زمان مسلط نیستیم، بلکه زمان آنقدر چیز غیر قابل درک و غیر قابل کنترلی است که ما خواسته و نخواسته مقهورش هستیم.

حالا شاید این چیزهایی که من می گویم در مورد شما صدق نمی کند و من فقط خودم اینطوری ام. و شاید اینکه تا حالا در اطرافیانم اینطوری دیده بودم، به خاطر زاویه دید خاص خودم بوده. شاید. به هر حال در مورد من زبان کار خودش را می کند. زبان برای من فقط وسیله بیان نظرات نیست، کلمات احساسم و نگاهم را شکل می دهند. شاید برای همین اینقدر ادبیات را عاشقم. تحت تاثیر زبان فرنگی، مدتی است تصمیم گرفته ام واحد "روز" را وارد فکر و زبانم کنم. گمانم خوب باشد. باید تمرین کنم.

***

یک همکفی هست که از پله های کتاب خانه بیای پایین یا از پله های غذاخوری بیای بالا می رسی بهش. بنابراین جای پر رفت و آمدی محسوب می شود، به خصوص ظهرها. از پله ها که می آمدیم بالا، یک موسیقی بهشتی توی هوا بود. بلند و نه چندان ماهرانه. ولی خب موسیقی زنده حتی وقتی ناشیانه نواخته شود، زیباست. در گوشه ای از سالن، چسبیده به دیوار شیشه ای، یک پیانوی بزرگ گذاشته بودند و دختری با آستین های مشکی می نواخت. چند نفر اطرافش بودند و پسرهایی که از پله های کتابخانه پایین می آمدند، برایش دست زدند. نوازنده ها وقتی که می نوازند همیشه جذابند. مهم نیست در مواقع دیگر چه اخلاقی دارند و چه جور آدمی هستند، وقتی می نوازند تجسم زنده موسیقی شان هستند. انگشت هایی که مسلط و رقص کنان روی کلیدهای پیانو یا زه کمان حرکت می کنند، نوازنده ای که روی سازش و کارش متمرکز شده، بریده از دنیای اطراف، گاهی هماهنگ با نوایی که می شنوی خیلی آرام و نامحسوس پیچ و تاب می خورد. انگار موسیقی در وجود این فرد جان گرفته، زنده شده، آنجا نشسته، آرام می رقصد، می گرید، می خندد، حرف می زند، ... آن آدم تنها فردی که نت هایی را حفظ کرده و اجرا می کند نیست، خود موسیقی است، روحش را می نوازد. این است که همیشه تشنه تماشای نوازنده ها هستم، حتی اگر آهنگی را دوست نداشته باشم.

از سالن که آمدیم بیرون هوای تازه پاییزی خورد توی صورتمان. زمین خیس بود و باران نم نمی می بارید. سرم را بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم. آن طرف پنجره بالای سرم، پسری پشت میز کتابخانه نشسته بود و درس می خواند. صدای پیانو هنوز می آمد. بچه ها با چترهای رنگی عبور می کردند. تمام وجودم پر از شعف شد، شوق زندگی، لذت زنده بودن، نفس کشیدن، تک تک لحظه ها را حس کردن. نه فقط برای اینکه بگذرند، برای اینکه هر ثانیه اش، هر لحظه اش، به تنهایی، معجزه است، موهبت است، تکرار نشدنی است.

به جان منت پذیرم و حق گذارم!*

 

* شاملو

/ 4 نظر / 4 بازدید
ناپولئونیکا

عالی بود،تا حالا این مدل متن از شاملو جایی ندیده بودم،یه هر حال ممنون که منتشرش کردی تا بقیه هم بخوننش.

لیشام

شما رو به جان عزیزت نگو رییس :) مخلص شما هم هستیم

لیشام

چشمت بی‌بلا آیلر عزیز :)