نَرد است و شراب است و کباب است و رباب است، دانی تو که هر چار نشاط بشر آمد*

تا جایی که یادم میاد ما خانواده ای بوده ایم که همیشه با هم بازی می کرده ایم. بله، بازی. شطرنج، دبرنا، پاسور، حکم، ریم، بیست و یک، هفت خبیث، و البته گل سر سبد همه بازی ها، تخته نرد!!

شطرنج مال اون قدیم هاست. وقتی خیلی کوچیک بودم، عشقم بود که بشینم کنار مامان و بابا و با مهره هایی که از هم زده اند، بازی کنم. هر بار مهره ای می زدند، خوشحال می شدم که به عروسک های کوچیکم اضافه شده. تخته/شطرنجی که تا همین چند سال پیش باهاش بازی می کردیم رو بابام اول ازدواج خودش داده بود درست کنند و تاریخ اتمام کار رو رویش حک کرده بود: 19/4/1359. الان جزو گنجینه های منه در میلان.

بعدترها وقتی ابتدایی بودم، دبرنا اومد روی بورس. اون زمان که ما قوچان بودیم، بلا استثنا برنامه هر شب بود که شاممون رو برداریم و ببریم خونه مادربزرگم، دور هم بخوریم و دایره ای بنشینیم به دبرنا بازی کردن. یاور و یاشار و عطا هنوز مدرسه نمی رفتند ولی عددها رو بلد بودند و می تونستند بازی کنند. با خاله ام که هنوز مجرد بود می شدیم نه نفر. بعدا که رفته بودیم مشهد، همچنان هر بار برمی گشتیم قوچان دبرنا از اوجب واجبات بود.

کمی بعد که ما بچه ها بزرگ تر شدیم، دوباره شطرنج برگشت روی بورس. البته من که هیچ وقت خیلی خوشم نمی اومد. حوصله فکر کردن و نقشه کشیدن و استراتژی چیدن نداشتم. ولی یاشار عجیب مغزش کار می کرد. با همون کوچیکی توی لیگ خانوادگی مون تنه به تنه مامان و بابا می زد. سر همین بازی ها، توی مدرسه هم مرتب برنده می شد. بعدتر که مدرسه اش رو عوض کرد و زد به سرش و شطرنج رو حرام اعلام کرد، از کلیه لیگ ها کناره گیری کرد و تا امروز هم دیگه هیچ وقت درست و حسابی برنگشته توی هیچ لیگی. همین چند وقت پیش که فهمیدم تخته بلده و اتفاقا خوب هم بازی می کنه، کلی تعجب کردم.

در همه این دوران انواع بازی ها با ورق مد شدند و هر دوره ای یک چیزی مطرح بود. سال 79 من از خونه رفتم ولی هر بار برمی گشتم، بعد از چند دست باختن، می اومدم روی دور. با این حال هیچ وقت توی هیچ بازی ای به پای مامان و بابام نرسیدم. معمولا شرط بندی نمی کنیم. اگر بکنیم هم سر مبالغ خیلی کم و اکثرا خوراکی (که کی داده، کی گرفته!) یا مثلا شستن ظرف ها و اتو کردن لباس هاست.

این که می گم اصلا محدود به خانواده خود ما نیست که هیچ، میراثی است که طی نسل ها به ما رسیده. هنوز که هنوزه، هر بار می ریم قوچان، تا ماچ و بوسه های دیدار اول تموم می شن، بابابزرگم رو به مامانم بلند می گه: "بیچینُم؟" بابابزرگ بزرگ خاندان نَردبازان و استاد همه ماست. هر بار بحثی پیش میاد که اینجا کدوم حرکت بهتر بود، معمولا بحث با نقل جمله ای از بابابزرگ که "لکن اینطور باشد بهتر است"، تموم می شه و کسی توش اما نمیاره. هر بار یکی می تونه خونه شیش رو ببنده و نمی بنده، تماشاچیان یادآوری می کنند که "خانه شیش، بابابزرگ گفته اول خانه شیش رِه ببندین!" (دقیقا هم باید با لهجه خود بابابزرگ ادا بشه). اصطلاحات خاصی هم حین بازی داره که شده اند جزو قواعد و حتی وقتی خودش نیست، به فراخور بیان می شند. مثلا وقتی یکی جلوئه و ذوق زده شده و تاس از دستش می افته می گیم "دست پاچه نرو!" یا وقتی مهره های دو طرف همدیگه رو رد می کنند و دیگه استراتژی مهم نیست و فقط باید عجله کرد می گیم "حالا بدو!". یا وقتی یه حرکت خفن نابود کننده می خوایم انجام بدیم می گیم "نیگا، نیگا، ای یک، ایَم شیش!". بابابزرگ بی وقفه بازی می کنه، خستگی ناپذیر. اون زمان که عطا کنکور داشته، هر بار از اتاقش می اومده بیرون، دعوتش می کرده به بازی و عطا هم رد نمی کرده.

در تمام خاندان فقط خاله امه که در نهایتِ بی استعدادی است. وقتی هم که به زور می آریمش توی یک بازی مثلا بیست و یک، اینقدر می خنده و هیجاناتش رو بروز می ده که همه دستش رو می فهمند. من ریم بلد نبودم و لج کرده بودم که هیچ وقت یاد نگیرم. از این لج بازی های بی دلیل باز هم دارم. مثلا اینکه لج کرده ام بوف کور رو هیچ وقت نخونم. یک بار که مامانی تنهایی اومده بود تهران پیشم و چند بار پاسور بازی کرده بودیم و حوصله مون سر رفته بود، مجبور شدم ازش ریم یاد بگیرم. بعد از اون به هر کس می گم که من ریم رو سال 89 از مادربزرگم یاد گرفتم، باور نمی کنه!

این فضای نَردبازی رو به میلان هم منتقل کرده ام. تخته دست ساز بابا توی کمد آفیسمه. تا فرصتی دست می ده با دوستان به بازی می نشینیم، هر روز. جو به جامعه بین الملل هم سرایت کرده. با سینان تا وقت پیدا می کنیم، مثل توی اتوبوس و کافه های زوریخ، بازی می کنیم. قرار شده یه روز سر فرصت به الگا هم بازی رو یاد بدم و از اونجا که کلا آدم خفنیه، می دونم که از دست دوم قراره ازش یاد بگیرم. پارسال سر خونه پیدا کردن با یک پسر استرالیایی آشنا شدم که خیلی زود معلوم شد او هم تخته باز و بسیار مدعیه. چندین بار قرار بازی گذاشتیم که البته هر بار به دلیلی کنسل شد. ولی هنوز کوتاه نیومده ایم و فیس بوکی برای هم کوری می خونیم.

این روزها که آمده ام مشهد و کاری هم ندارم، دوباره مجالی فراهم شده که بی وقفه بازی کنم، در فضایی که صدای تاس و مهره ها روی تخته چوبی طنین اندازه. فهمیدم که روش بازی آدم ها توی تخته نرد خیلی شبیه روش بازی شون توی زندگی واقعیه. من معمولا محافظه کارانه بازی می کنم، کمتر مهره ای رو تنها و در معرض خطر رها می کنم، اما بعد یک دفعه ریسک هایی می کنم که بهم می گن "خل شدی؟" و اگه اون ریسک عاقبت خوشی نداشته باشه، ریسک های بزرگ تری می کنم، بیشتر و بیشتر، اونقدر که یا ببازم یا نتیجه ای که می خوام رو بگیرم. وقتی آگاهانه بی احتیاطی کرده باشم، هرگز از یک شکست به این نتیجه نمی رسم که "استاپ، از حالا به بعد احتیاط کن"، شکست برای من یعنی "این یکی نشد، دوباره امتحان کن".

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...

 

*سوزنی سمرقندی

/ 2 نظر / 86 بازدید
سمیرا

و همین کله شقی هاته که ما رو خراب شما نموده خواهر![ماچ]

آیلر

[لبخند]