﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>درناها</title>
    <description>dornaha's description</description>
    <link>http://dornaha.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>آیلر</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 17:30:09 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>no nostalgia any more...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;"دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;برای بوئیدن کودکانه ی گلها...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;هلیا، برای خندیدن زمانی ست بی حصار و گریزا.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذاشت؟ یا کنار پله ها خواهم نشست؟" &lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;برگشتی در کار نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مثل یک تبعیدی که گزینه بازگشت براش وجود نداره، مثل یک جاده یک طرفه، باید هر جوری که هست، راهی که اومدم رو ادامه بدم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;*&amp;nbsp;بار دیگر شهری که دوست می داشتم-نادر ابراهیمی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/235</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/9481401/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-9481401</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 17:30:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>hello darkness</title>
      <description>&lt;p&gt;تکراریه ولی به یاد زمستان سرد و تاریک میلان و خیابان گردی های نیمه شبانه و گروه کوچکمان که این قطعه را می خواندیم/می خواندند دوباره پستش می کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0jqn9SKYAgY&amp;amp;feature=share"&gt;Hello darkness, my old friend&amp;nbsp;&lt;br /&gt;I've come to talk with you again&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Because a vision softly creeping&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Left its seeds while I was sleeping&amp;nbsp;&lt;br /&gt;And the vision that was planted in my brain&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Still remains&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Within the sound of silence&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0jqn9SKYAgY&amp;amp;feature=share"&gt;In restless dreams I walked alone&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Narrow streets of cobblestone&amp;nbsp;&lt;br /&gt;'Neath the halo of a street lamp&amp;nbsp;&lt;br /&gt;I turn my collar to the cold and damp&amp;nbsp;&lt;br /&gt;When my eyes were stabbed by the flash of a neon light&amp;nbsp;&lt;br /&gt;That split the night&amp;nbsp;&lt;br /&gt;And touched the sound of silence&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0jqn9SKYAgY&amp;amp;feature=share"&gt;And in the naked light I saw&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Ten thousand people maybe more&amp;nbsp;&lt;br /&gt;People talking without speaking&amp;nbsp;&lt;br /&gt;People hearing without listening&amp;nbsp;&lt;br /&gt;People writing songs that voices never shared&amp;nbsp;&lt;br /&gt;No one dared&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Disturb the sound of silence&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0jqn9SKYAgY&amp;amp;feature=share"&gt;"Fools," said I, "you do not know&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Silence like a cancer grows&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Hear my words that I might teach you&amp;nbsp;&lt;br /&gt;Take my arms that I might reach you"&amp;nbsp;&lt;br /&gt;But my words like silent raindrops fell&amp;nbsp;&lt;br /&gt;And echoed in the wells of silence&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0jqn9SKYAgY&amp;amp;feature=share"&gt;And the people bowed and prayed&amp;nbsp;&lt;br /&gt;To the neon god they made&amp;nbsp;&lt;br /&gt;And the sign flashed out its warning&amp;nbsp;&lt;br /&gt;In the words that it was forming&amp;nbsp;&lt;br /&gt;And the sign said "The words of the prophets are written on the subway walls&amp;nbsp;&lt;br /&gt;And tenement halls&amp;nbsp;&lt;br /&gt;And whispered in the sound of silence&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/234</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/9420186/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-9420186</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 10:09:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هرگه که بنفشه جامه در رنگ زند، در دامن گل باد صبا چنگ زند، هشیار کسی بود که...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="text-align: justify;"&gt;حالا نه اینکه بد باشه یا من شکایتی داشته باشم ها، نه. فقط این موقع روز که می شد عموما کار و کاسبی تعطیل بود. بعد عرق ریزان می رفتیم استادیوم. توی رخت کن کثافتش لباس عوض می کردیم و می نشستیم روی شیب چمن پوش رو به دریاچه که نسیمی خنک حاوی بوی آب راکد از سمتش می وزید و یخ در بهشت خاکشیری می خوردیم و من به لیلا می گفتم می خوام برم، می خوام برم، می خوام برم... بعد هم که تمام می شد، می دویدیم دور دریاچه و نرمش می&amp;nbsp; کردیم و بعد تازه قسمت جذابش شروع می شد. می گشتیم قایق مناسب را پیدا می کردیم که نه آنقدر سنگین باشد که پدرمان در بیاید و نه آنقدر سبک که هی بچرخد و پرتمان کند توی دریاچه. دو نفری قایق ها را بلند می کردیم و می آوردیم روی اسکله. باید حتما برعکس می گذاشتیم تا نمی دانم چه کار نشود. بعد می رفتیم پارو انتخاب می کردیم. یک جوری باید می بود که صاف که کنارش می ایستادی و دستت را بلند می کردی برسد به لبه بالایی اش. خلع نعل می کردیم و جوراب ها را در می آوردیم. پاهای داغمان مورمور می کرد روی موکت خیس اسکله. جلیقه را می پوشیدیم و قایق را با احتیاط می انداختیم توی آب و با یک دست نگهش می داشتیم که نرود. بعد یک پا توی قایق، یک پا روی اسکله، با دست دیگر لبه اسکله را می گرفتیم، همزمان پای بعدی را می گذاشتیم توی قایق، می نشستیم و دستمان را ول می کردیم. یا شاید هم اول هر دو پایمان را می گذاشتیم توی قایق و بعد می نشستیم و بعد دستمان را ول می کردیم. آخ می بینی دارد یادم می رود! پارو را از روی اسکله برمی داشتیم، یک ضربه محکم به لبه اسکله که هلمان بدهد وسط آب و بعد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;دریاچه آرام بود و ملایم، دردهایم را سبک می کرد. صدای پارو زدن، صدای آرام موج های سبک و قطره هایی که می پاشید روی صورتم. گاهی چند مشت آب می ریختم روی روسری ام که خنک شوم یا می رفتم آن گوشه سمت راست که بیل بیلکی که به چمن ها آب می داد می چرخید و یک جاهایی فش فش آب می ریخت روی سطح دریاچه. زیرش متوقف می شدم و تمام سر و کله ام خیس می شد. اول تا گوشه استادیوم و بعد تا منتها الیه آن طرف دریاچه یک کله پارو می زدم. به قسمت انتهایی که می رسیدم، جایزه ام این بود که زیر سایه خنک درخت های اطرافش، که خلوت بود و ساکت بود و آب هایش تیره بود، چند دقیقه ای توقف کنم و فکر کنم. یک تصمیم سختم را همانجا گرفتم. دریاچه مرا شجاع کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زمان گذشته. من رفتم لیلا. یک بعد از ظهر گرم اردیبهشتی است، همان ساعت روز. نشسته ام توی آفیس و سعی می کنم یک مقاله مارکتینگ تا سه روز دیگر آماده کنم. پنجره ها باز است و یک چیزهای سفیدی که مال درختان تبریزی است و چند روز است که آسمان را مثل برف سفید کرده توی فضای آفیس پرواز می کنند. امانوئله، پیتر، نیکولاس، هاکان و کیواون آن طرف نشسته اند و سرشان به کار خودشان گرم است. من پشتم درد می کند. دلم ورزش می خواهد، طبیعت می خواهد، لم دادن و کتاب خواندن می خواهد، یخ در بهشت خاکشیری و سینما به زبان فارسی، پارک ملت با معصومه و شایان، خیال بافی در امیرآباد با سالومه، ولیعصر و خانه سارا رفتن با مینا و سمیرا، روی دکه روزنامه فروشی دنبال شماره جدید هنر آشپزی گشتن، مانتو خریدن با زهرا، پیاده روی های تنهایی توی جردن و ولیعصر، &amp;nbsp;صف تاکسی ونک به توحید، منظره اتوبان ها و حتی نگاه های نامهربان مردم رهگذر...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;حالا نه اینکه بد باشد یا من شکایتی داشته باشم یا بخواهم چیزی عوض بشود ها، نه اصلا. فقط بهار است و بنفشه ها جامه در رنگ زده اند...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/233</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/9416928/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-9416928</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 15:57:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دنیا خیلی کوچیکه. رییسی که آخرین بار یک سال و نیم پیش توی یک جلسه کاری پژوهشگاه دیده بودم، دیروز توی صف بازدید از کلیسای جامع فلورانس پشت سرم ایستاده بود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/232</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/9395866/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-9395866</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 19:01:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزها</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;ظهر، زیر آفتاب اردیبهشت ماه، از زیر درختان به هم فشرده اقاقیا رد می شدم و یک نفر توی گوشم فریاد می کشید: &lt;span style="color: #0000ff;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=WBt3LqJBtsw" target="_blank"&gt;&lt;span style="color: #0000ff;"&gt;سکوت قلبتو بشکن و برگرد، نذار این فاصله بیشتر از این شه... (گورومب، گورومب، گورومب)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; که باد تندی زد و باران اقاقیا بود که از همه طرف می بارید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;نمی خوام مثل گذشته که رفتی، دوباره آخر قصه همین شه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;گل های اقاقیا روی موها و شونه هام نشستن، غوغایی بود...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/231</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/9383432/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-9383432</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 15:38:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اگر از حال ما پرسیده باشید...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خوبی عمر دراز و سن و سال بالا این است که آدم کوله باری از تجربه دارد. می داند دنیا به این راحتی ها به آخر نمی رسد. می داند بعد از شب های ناامیدی و بی قراری و آشفتگی، شب های آرامش و خواب های آرام می رسد. می داند بعد از هر ناتوانی و وحشت، بعد از هر بحرانِ بعد از این دیگر هیچی، بعد از هر فلج شدن و مغز از کار افتادنی، روزهای پرشور و پرانرژی با خورشید درخشان در راه است. می داند، خوب می داند که این نیز بگذرد. این است که آدم ساده گیرتر می شود، مهربان تر می شود، صبورتر می شود، بیشتر ریسک می کند، با خیال راحت لبه تیغ راه می رود و کمتر دست و دلش می لرزد. می داند که وقت تنگ است و برای آدم های سطحی تجربه گرایی که تا نوک دماغشان را بیشتر نمی بینند، فرصت همین امروز است...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دارم چیزهای جدیدی در خودم پیدا می کنم که هیچ خوشایند نیست، مثل تنبلی، مثل خمیربودگی،... خب دیگر دلم نمی خواهد بیشتر ادامه بدهم، همینقدر هم که گفتم روی اعصابم است. ارتباطم با دوستانم خیلی کم شده، تقریبا نابود شده، هر بار یادش می افتم به خودم می لرزم. کلا لرزان شده ام، این هم از عواقب سبک جدید زندگی ام است. از ویژگی های غریب زندگی این است که هر چیزی می دهد، در ازایش حتما یک چیزی می گیرد بدمصب! مهم ترینش هم ترس از پس گرفتن آن چیزی است که داده!! حالا بگذریم. داشتم می گفتم. ارتباطم با دوستان داخل و خارج از ایرانم تقریبا قطع شده. آنقدر وبلاگ ننوشته ام که همان چند تا خواننده وفادارم را هم از دست داده ام (مثلا همین خود شما ببین تاریخی که این پست را می خوانی با تاریخ ثبتش چقدر فرق دارد!!)، زندگی ام به طرز غریبی روزمره شده، ولی از نوع روزمرگی هایی که آدم می پسندد، نه اینکه حالا آرامش و ثبات خاصی تویش باشد (خیر بنده به شدت مشغول و نگران از این هستم که سال دیگر کجای این دنیا ممکن است باشم)، صرفا از این جهت که مقایسه اش با روزمرگی سابق خیلی مثبت است، هم به لحاظ وضعیت فعلی اش و هم به لحاظ آینده ای که برایش می بینم و هم اینکه هنوز روزمرگی آزاردهنده ای نشده. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سمیرا توی فیس بوک آن لاین است. از معدود آدم هایی است که در این لحظه که حالم خراب است دوست دارم باهاش حرف بزنم. همینطور آن لاین مانده ام که بیاید جواب سلامم را بدهد و در این اثنا با بقیه کسانی که می آیند و کامنت می دهند معاشرت سبکی می کنم. نمی دانم هنوز اینجا را می خواند یا نه. سمیرا سلام، دلم برات تنگ شده دختر، بیا حرف بزنیم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/230</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/9318465/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-9318465</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Apr 2012 20:26:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرثیه</title>
      <description>&lt;p&gt;نانم کم بود یا آبم؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/229</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/8919022/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-8919022</guid>
      <pubDate>Mon, 13 Feb 2012 20:59:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;ای شکسته خاطر من&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روزگارت شادمان باد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/228</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/8821518/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-8821518</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 01:05:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زهره</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;بارها شده که فکر کرده ام "اگر او نباشد،"&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هر بار فکرم به همینجا ختم شده.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آنگاهی وجود ندارد. دنیا تمام می شود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/227</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/8789305/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-8789305</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Jan 2012 12:54:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;چه هاست در سر این قطره محال اندیش...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://dornaha.persianblog.ir/post/226</link>
      <author>آیلر</author>
      <comments>http://dornaha.persianblog.ir/comments/7449/8754134/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7449.post-8754134</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 10:15:01 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
