آیلر
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ آیلر
آرشیو وبلاگ
      درناها ()
  نویسنده: آیلر - یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

امیدم گشته ناامید

بعد از هجر تو

یاران می آیند

اندر پی تو

 

هر سال این موقع که می شود و صدا و سیما دست می کند توی آرشیوش و تکه های مستندی از دوران جنگ و آزادی خرمشهر نشان می دهد، هر بار تحت تاثیر قرار می گیرم. یعنی وقتی این فیلم ها را می بینی همه چیز با این فیلم های سینمایی و شعارها و سخنرانی ها فرق می کند. تازه انگار می فهمی چه اتفاقی افتاده و بعد یک تفاوت فاحش و عمیق بین جوانان دو نسل پشت سر هم که یکی از بچه های آن دیگری است توی ذوق می زند. صحنه های واقعی، صحنه های مستند، آن برق توی چشم ها، آن امیدی که بعد از بیست سال هنوز فوران می کند و تا عمق جان بیننده را تحت تاثیر قرار می دهد، آن معصومیت چهره کسی که زخمی شده، آن حالت کسی که شهید شده، آن خنده ها و شادمانی گروهی که توی یک ردیف پشت سر هم راه می روند و با هیجان به سمت دوربین دست تکان می دهند و به خصوص چهره محجوب و مصمم جهان آرا، همه و همه یک چیزی را در اعماق وجود آدم بیدار می کند. انگار یک دنیای عجیب و نسل منقرض شده را می بینی. باور نمی کنم این همه شوق و شور وطن پرستانه و شهادت طلبانه چطور در عرض بیست سال تبدیل شده به شوق و شور پذیرش گرفتن و اقامت گرفتن و در رفتن، و آن صف های طویل ثبت نام برای حضور در جبهه تبدیل شده به صف های طویل ثبت نام برای آزمون تعیین سطح کلاس تافل؟ درست انگار از یک زندان تنگ و تاریک می خواهیم فرار کنیم. و اینها خیلی هایشان، تقریبا همه شان، بچه ها و تربیت شده های دست همان کسانی هستند که آنطور بااخلاص و شور جان نثار خاک وطن می کرده اند. فقط یک نسل گذشته!

چه اتفاقی افتاده؟ شرایط قطعا سخت تر از آن دوران نیست، و این نسل قطعا تنبل تر و خودخواه تر از نسل قبلش نیست. من فکر می کنم مساله امیدی است که دیگر وجود ندارد. مساله حقی است که احساس می کنیم داشتیم و به ما ندادند و خسته شده ایم از جنگیدن و دست و پا زدن و جان نثار کردن. فکر می کنیم بعد از آن همه فداکاری و تلاش و همبستگی که پدران و مادرانمان و تا حدی خودمان در انواع و اقسام مبارزه ها بروز داده ایم، حالا وقتش بود که به ثمر بنشیند. مساله این است که به اندازه تلاشی که کرده ایم و می کنیم، بهره نبرده ایم و خسته شده ایم از فداکاری برای نسل بعدی که هرگز نوبتش نمی رسد. و تحقیر شده ایم بعد از اینکه دیده ایم شهیدان گمناممان را مثل تابلو و بیل بورد تبلیغاتی توی دانشگاه ها و خیابان ها نصب کرده اند، که حتی از استخوان های پوسیده شان هم نگذشته اند و آنها را تبدیل به زنجیرهایی کرده اند برای اینکه ببندند به دست و پای ملتی که اینها برای آزاد کردنشان بود که شهید شدند.

ما نسل زحمت کشی بودیم، ما توی موشک و بمباران بزرگ شدیم، ما محدود شدیم، نهی شدیم، ترسانده شدیم، ما بدون تفریحات و برنامه هایی که حق هر بچه ایست بچگی کردیم، ما همه کودکی و نوجوانی و جوانی مان را فقط و فقط درس خواندیم، ما هزاران مانع را پشت سر گذاشتیم، ما برای به چنگ آوردن امکانات کمی که بود، برای ظرفیت محدودی که دانشگاه ها داشتند جان کندیم، ما زحمت کشیدیم، اما هنوز چیزی نداریم، به جایی نرسیده ایم و هنوز از ما می خواهند تحمل کنیم، امید داشته باشیم، هنوز از ما می خواهند جان فدا کنیم، در صحنه باشیم، گوش به فرمان باشیم، هورا بکشیم، دست ببوسیم و ما، ما دیگر برایمان بس است.

گفتم که، مساله امیدی است که دیگر وجود ندارد...

  نظرات ()
مطالب اخیر ضمیمه پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥ هزار نفرین باد، به دست های پلیدی، که سنگ تفرقه افکند در میانه ما آقای ضیا 2 اثر پروانه ای ... می خوانمت، خط به خط، مو به مو* برای زنِ همسایه We stand in unity آقای ضیا Cold
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من قوزک پای چپ یک زرافه ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد Things you can't tell just by looking at her به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ... زنی تنها در آستانه فصلی سرد لابیرنت (از پشت یک سوم) وقایع روزانه یک دانشمند برای روزهایی که می آیند گیلاس خانومی هستم Whispers of a Lunatic تنبل خونه شاه عباسی شمال از شمال غربی باران در دهان نیمه باز یک سرخپوست خوب Ab or tion in Public گاهنامه زندگی من روز چهل و سه طلوع یک ایرانی در آمریکا مثلثات و اشراق ها قدم زدن روی ابرها یک مهندس خسته روزنگار خانم شین زندگی دوگانه اینانا نسخه قابل انتشار زرافه خوش لباس سر هرمس مارانا دوستدار سقراط ویولن زن روی بام کج نشسته ای روزهای مادرانه تنهایی پرهیاهو November 25 برای سایه ام مداد هاش-ب معرفی کتاب شهری از آب سه روز پیش once again در قند قزل آلا توکای مقدس هفت سنگ آقای چاغر لیلای لیلی یک پزشک در گلستانه راه میان بر دیر تش باد قیلوله اش آ مثل کلمه بهناز میم نفس گیر spotlight نیم دایره عابر پیاده خانوم حنا صبح شو غربتستان شراگیم baloot سوماپا ابر آبی نگارش چمدانک مای من وبلاگوار لی لی Critic Nei C تهرانر پنجره یخ نه نیکات لیشام دو من کوچ ... الیزه رامان نشانه حباب گاهک آدومید روزبه Khers چایفون من تا ما پیاده رو تس آپه نابهنگام بوی کاج شادی میم الف خوابگرد زرنوشت چپ کوک خودمونی فرانسوی لنگ دراز pixdaus گاو خونی ناسروده نیم کاسه من یک زنم کافه کافکا Minshawi سحرخوانی بدون عنوان چهارشنبه نون و نارنج گوریل فهیم ساز نو آواز نو دختر مریخی باشگاه کتاب ادامه دارد... نقطه سر خط غروب بنفش شب تا صبح شازده ارشک راز سر به مهر ماه هفت شب نقد فیلم ایرانی نیلوفر و بودنش میرزا پیکوفسکی آدامس دود شده زن روزهای ابری آخرین جرعه جام من، قهوه و تنهایی وقتی همه خوابند بارون درخت نشین یک لیوان چای داغ گم شده در بزرگراه یادداشت های نوید آدم های خوب شهر براي خاطر كتاب ها روشنایی های شهر درباره ی کتاب و هنر فلسفه در اتاق خواب خزعبلاتی به رنگ انار پری وار در قالب آدمی چند خط برای خواندن تاملاتی زیر دوش حمام لولوی پشت شیشه ها بایرامعلی تقدیم می کند دل نوشته های یک مریم ری را صدا می آید امشب اینجا آرامگاه یک کولی است Daily of Mr Zip & Mrs ZigZag لااقل به گل ها بگویید چرا چیده می شوند سرگردان و چشم تنگ کرده در دریای مه که خب بعدش چه؟ پرتال زیگور طراح قالب