آیلر
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ آیلر
آرشیو وبلاگ
      درناها ()
  نویسنده: آیلر - دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧

همیشه خونه هر کس که می­رفتیم اولین چیزی که توجهم را جلب می­کرد و خود به خود به سمتش می­رفتم، کتابخونه بود. الان هم کماکان همونطوره تقریبا. سال­ها بود که 7 جلد کتاب قرمز قطور را توی کتابخونه بابابزرگم می­دیدم. با عکس روی جلد جدی و اسمی که به نظر می­اومد برای سن من جذاب نباشه: "آتش بدون دود". یکی دو بار اومدم بخونم و احساس کردم حوصله­اش را ندارم و بعد دیگه تا مدت­ها طرفش نرفتم. اوایل تابستان 78 بود که یک روز که حوصله­ام سر رفته بود و کتاب­هایم هم تمام شده بود، فکر کردم یک بار دیگه این کتاب را یک امتحانی بکنم. امتحان کردن همانا و گرفتار شدن و بعد دیوانه شدن همانا.

گاهی فکر می­کنم احتمالا اگه نادر ابراهیمی نبود من این آدم سودایی­ و دیوانه­ای که هستم نمی­شدم. تا جایی که یادم میاد آیلر قبل از تابستان 78 با آیلر بعد از تابستان 78 دو تا چیز خیلی متفاوتند. شاید به خاطر سنم بود که حتما همین طور بوده، اون کتاب رو اگه الان می­خوندم حتما خیلی لذت می­بردم و 70 درصد جمله­هاشو یادداشت می­کردم ولی اونطور نمی­شد همه زندگی­ام. یک سال تمام یعنی تا موقعی که وارد دانشگاه شدم تک تک جمله­های نادر ابراهیمی شده بودند مبنای زندگی و حرکت و تصمیم­گیری و طرز فکر و طرز قضاوت و طرز برخورد من با همه چیز. من با آلنی، با مارال، با آت­میش، با یاشا، با ملا قلیچ بلغای، با پالاز و یاماق و ساچلی و آق­اویلر و ملان و کعبه و آیلر و آلا و باغداگل و آیناز و آرتا و گالان و سولماز زندگی کردم. جریان مبارزه آلنی با ملا آیدین نقطه عطف داستان بود. اینجا بودم و نبودم. من در فضای سال­های دهه بیست و در یک اوبه­ی دور افتاده ترکمن صحرا زندگی می­کردم. همه چیز یک چیز دیگه بود. من باید دانشگاه قبول می­شدم، به تهران می­اومدم، آزاد می­شدم (آزادی همیشه برای من نوعی مفهوم مهاجرت را در خودش نهفته داره) و زندگی واقعی را تجربه می­کردم. حتی به خاطر عرق ملی شدیدی که پیدا کرده بودم، فیزیک را برای ادامه تحصیل انتخاب نکردم چون فکر می­کردم کمک چندانی به وضعیت فعلی کشور نمی­کنه!! من هیچ وقت نفهمیدم نادر ابراهیمی چطور این  همه سال توی این مملکت زندگی کرد و کار کرد و رنج کشید ولی همچنان عاشق صادق خاکش باقی موند. زندگی من بعد از آتش بدون دود تغییرات خوبی کرد، بعدها کتاب­های زیادی ازش خوندم.

شرح حال شغل­ عوض کردن­هاش در ابن­مشغله و ابوالمشاغل به نظرم فوق­العاده بود. من دیوانه این کله­شقی و یکدندگی و غرور و عزت نفس و شجاعت و به خصوص اون شور زندگی هستم که نادر ابراهیمی ازش سرشار بود و با داستان­هاش و ادبیاتش و طرز بیانش تا اعماق مغز و قلب خواننده نفوذ می­داد.

و "بار دیگر شهری که دوست می­داشتم"، ادبیات و طرز روایت این کتاب سبک محبوب منه. نمی­خوام وصفش کنم چون حتما چیزی از قلم می­افته و حق مطلب ادا نمی­شه. این نوع روایت غیرخطی شعرگونه، این نوع خاص که من هرگز نمونه­اش رو ندیدم، به نظر من تراوش احساسات خالصه. چطور بگم؟ تصویرها، حوادث و کلمات، خودشون پشت سر هم و بدون زمان مشخص، بدون مکان مشخص و پراکنده، مثل خواب میان و می­رن. به نحوه ارتباط قسمت­های مختلف این متن توجه کنید:

 

-     "برو بیرون سراغ پروانه­هایت! تو هیچ وقت چیزی نخواهی شد." آنچه هنوز تلخ­ترین پوزخند مرا برمی­انگیزد "چیزی شدن" از دیدگاه آنهاست –آنها که می­خواهند ما را در قالب­های فلزی خود جای بدهند. آنها با اعداد کوچک به ما حمله می­کنند. آنها با صفر مطلقشان به جنگ با عمیق­ترین و جاذب­ترین رویاها می­آیند- و ما خرد کنندگان جعبه­های کوچک کفش هستیم. تو کفش­هایت را که تماما خیس شده است و آب در آنها صدا می­کند بیرون می­آوری و برمی­گردانی روی ماسه­ها. ماسه­ها دو رنگ می­شود. آب فرو می­رود و تو کفش­هایت را دراز می­کنی به جانب آفتاب.

-          اگر نزدیک­تر باشد زودتر خشک می­شود.

و ما می­خندیم.

پدر! از آن خنده­های کودکانه که داشتیم و زیور زندگی بی­آرام ما بود اینک جنبشی نامحسوس بر لب­های خشک من بر جای نمانده است.

پدر! بگذار به شهری بازگردم که نخستین خندیدن­های شادمانه را به من آموخت و نخستین گریستن­های کودکانه را.

شهری که مرا به خویش می­خواند، همچنان که فانوس­فروش دوره­گرد، کودکان مشتاق را.

جالبه در مورد اسم "هلیا" از قول فرزانه منصوری، همسرش خواندم که: سال­ها پیش، نادر ابراهیمی در حالی که با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر می­کرد، شروع به بازی و در هم ریختن واژه «الهی» کرد تا بتواند از دل آن نامی خوش­آهنگ و متفاوت بسازد. پس از مدتی واژه خود ساخته «هلیا» را از به هم ریختن حروف واژه «الهی» ساخت و در داستان بلندش «بار دیگر شهری که دوست می­داشتم» به کار برد. پس از انتشار کتاب، این اسم در میان مردم رواج زیادی پیدا کرد و جزو نام­های ایرانی محسوب شد.

این­ها کتاب­هایی بودند که بیش از همه دوست می­داشتم. "یک عاشقانه آرام" هم کتاب محبوب و پرفروشی است اما نمی­دانم چرا من نتوانستم آن ارتباطی را که بقیه با آن برقرار می­کنند، برقرار کنم. غرور جوانی بود که حتی اون عدم روزمرگی­ای که توی کتاب تصویر شده بود هم به نظر من روزمره و یکنواخت می­اومد؟ نمی­دونم. عاشقانه­های آرام با مذاق من خوش نمیان. اما ایده آشنایی گیله­مرد کوچک با عسل به نظر خیلی زیبا بود. مردی به جستجوی عسل ناب به ساوالان (سبلان) می­ره. اونجا با عسل دختر یک کندودار آشنا می­شه. عسل خیلی ناب!

سیاست، جزء جدایی­ناپذیر آثار نادر ابراهیمی است. حتی "یک عاشقانه آرام" با اون جو لطیف عاشقانه هم پر از اشاره­های سیاسی است. آتش بدون دود هم که یکسر سیاست است.

ارادت من به این مرد بیش از این حرف­هاست. با این چند خط نوشتن فقط خواستم در حد خیلی کوچکی، در حد همین خودم، از روح بزرگش سپاسگزاری کنم.

  نظرات ()
مطالب اخیر ضمیمه پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥ هزار نفرین باد، به دست های پلیدی، که سنگ تفرقه افکند در میانه ما آقای ضیا 2 اثر پروانه ای ... می خوانمت، خط به خط، مو به مو* برای زنِ همسایه We stand in unity آقای ضیا Cold
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من قوزک پای چپ یک زرافه ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد Things you can't tell just by looking at her به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ... زنی تنها در آستانه فصلی سرد لابیرنت (از پشت یک سوم) وقایع روزانه یک دانشمند برای روزهایی که می آیند گیلاس خانومی هستم Whispers of a Lunatic تنبل خونه شاه عباسی شمال از شمال غربی باران در دهان نیمه باز یک سرخپوست خوب Ab or tion in Public گاهنامه زندگی من روز چهل و سه طلوع یک ایرانی در آمریکا مثلثات و اشراق ها قدم زدن روی ابرها یک مهندس خسته روزنگار خانم شین زندگی دوگانه اینانا نسخه قابل انتشار زرافه خوش لباس سر هرمس مارانا دوستدار سقراط ویولن زن روی بام کج نشسته ای روزهای مادرانه تنهایی پرهیاهو November 25 برای سایه ام مداد هاش-ب معرفی کتاب شهری از آب سه روز پیش once again در قند قزل آلا توکای مقدس هفت سنگ آقای چاغر لیلای لیلی یک پزشک در گلستانه راه میان بر دیر تش باد قیلوله اش آ مثل کلمه بهناز میم نفس گیر spotlight نیم دایره عابر پیاده خانوم حنا صبح شو غربتستان شراگیم baloot سوماپا ابر آبی نگارش چمدانک مای من وبلاگوار لی لی Critic Nei C تهرانر پنجره یخ نه نیکات لیشام دو من کوچ ... الیزه رامان نشانه حباب گاهک آدومید روزبه Khers چایفون من تا ما پیاده رو تس آپه نابهنگام بوی کاج شادی میم الف خوابگرد زرنوشت چپ کوک خودمونی فرانسوی لنگ دراز pixdaus گاو خونی ناسروده نیم کاسه من یک زنم کافه کافکا Minshawi سحرخوانی بدون عنوان چهارشنبه نون و نارنج گوریل فهیم ساز نو آواز نو دختر مریخی باشگاه کتاب ادامه دارد... نقطه سر خط غروب بنفش شب تا صبح شازده ارشک راز سر به مهر ماه هفت شب نقد فیلم ایرانی نیلوفر و بودنش میرزا پیکوفسکی آدامس دود شده زن روزهای ابری آخرین جرعه جام من، قهوه و تنهایی وقتی همه خوابند بارون درخت نشین یک لیوان چای داغ گم شده در بزرگراه یادداشت های نوید آدم های خوب شهر براي خاطر كتاب ها روشنایی های شهر درباره ی کتاب و هنر فلسفه در اتاق خواب خزعبلاتی به رنگ انار پری وار در قالب آدمی چند خط برای خواندن تاملاتی زیر دوش حمام لولوی پشت شیشه ها بایرامعلی تقدیم می کند دل نوشته های یک مریم ری را صدا می آید امشب اینجا آرامگاه یک کولی است Daily of Mr Zip & Mrs ZigZag لااقل به گل ها بگویید چرا چیده می شوند سرگردان و چشم تنگ کرده در دریای مه که خب بعدش چه؟ پرتال زیگور طراح قالب