آیلر
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ آیلر
آرشیو وبلاگ
      درناها ()
  نویسنده: آیلر - جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸

از آنجایی که ایام حج است و حال و هوای حج فضا را پر کرده، من هم می خواهم یک خاطره حجی تعریف کنم که با اینکه خاطره معنوی ای محسوب نمی شود، اما خیلی آموزنده است!

اصولا علاقه زیادی به منظره های باز و گسترده دارم. یعنی هر جایی که می روم همچین تب از بالا دیدن آنجا فرا می گیردم. به همین دلیل هم پشت بام ها یکی از مکان های مورد علاقه ام هستند. تابستان 86 خدا لطف کرد و اجازه داد که یک بار دیگر بروم مدینه. ما توی یک هتل خیلی بزرگ و خیلی بلند ساکن بودیم اما اتاق ما طبقه اول بود. از طرفی نمی شود رفته باشی یک شهر جدید آن هم در کشوری مثل عربستان با آن همه شگفتی (که انگار در یک سیاره دیگر است از بس همه قواعدش فرق می کند!) و نروی منظره شهر و به خصوص حرم پیامبر را از بالا ببینی. من یک بار خاطره خشنی از این کارها داشتم و تجربه بهم نشان داده بود که اگر بخواهی کار دیوانه واری بکنی باید آن را فقط با کسانی در میان بگذاری که حدس می زنی به اندازه خودت دیوانه باشند. من دو تا هم اتاقی داشتم که هر دو آدم های پایه ای به نظر می آمدند اما نمی دانستم چقدر. یک روز ظهر که از نماز برمی گشتیم ایده ام را با نسیم که پنج سال از من کوچک تر بود و بنابراین آماده بود که با کمال میل عقلش را بدهد دست من در میان گذاشتم. به شدت ابراز علاقه کرد (چون کلا فکر می کرد من آدم هیجان انگیزی هستم و اگر با من همراهی کند حکما بهش خوش می گذرد!). ما هم بدون اینکه به کسی چیزی بگوییم یک راست رهسپار طبقه آخر شدیم و از آنجا راه پشت بام را پیش گرفتیم. پشت بام از طبقه آخر خیلی فاصله داشت یعنی ما دیدیم که کم کم داریم از آبادی و تمدن دور می شویم و این البته در کشوری مثل عربستان اتفاق میمون و مبارکی محسوب نمی شود اما با این حال زیاد نگران نشدیم. رسیدیم به در پشت بام. خب هتلی به آن بزرگی که یک در پشت بام هم بیشتر ندارد، قاعدتا آن یک در باید خیلی بزرگ و خیلی سنگین باشد تا حق مطلب را ادا کند، و اتفاقا همینطور هم بود. دو تایی با زور و فشار خیلی زیاد توانستیم در را باز کنیم. اولین چیزی که توجهمان را جلب کرد یک صدای خیلی خیلی بلند بود. نمی دانم چه تجهیزات و دستگاه هایی گذاشته بودند آن بالا که ما برای اینکه صدایمان به هم برسد باید جیغ می کشیدیم. قاعدتا در پشت بام حسابی عایق صوتی بوده که صدای به این بلندی زیاد توی راهرو شنیده نمی شد. چیزی که ما در آن لحظه بهش توجه نکردیم این بود که در پشت بام فقط از داخل و آن هم با زور زیاد باز می شد و اگر کسی می خواست از پشت بام آن را باز کند حتما باید کلید می داشت. چیزی که مساله را بغرنج تر می کرد این بود که ما از این حرکت به هیچ کس چیزی نگفته بودیم و موبایل هایمان را هم برای اینکه اجازه نمی دادند ببریم توی حرم با خودمان نبرده بودیم. از طرفی هر چقدر هم که داد و هوار راه می انداختیم به خاطر صدای بلندی که آنجا بود، عایق بودن در پشت بام، فاصله زیاد پشت بام تا طبقه آخر و فاصله زیاد پشت بام تا سطح زمین عمرا کسی صدایمان را نمی شنید. مسوولین کاروان هم آخرین جایی که به ذهنشان می رسید بیایند دنبال ما بگردند پشت بام هتل بود!! باید آنقدر آنجا زیر آفتاب داغ تابستان مدینه گشنه و تشنه می ماندیم که یا بمیریم یا یکی از کارکنان هتل معلوم نیست به چه دلیل بعیدی گذارش به آنجا بیفتد و ما را پیدا کند.

تا در را باز کردیم نسیم از ذوق منظره ای که قرار بود از آن بالا ببیند چه چه کنان به طرف لبه پشت بام دوید. اما از آنجایی که نظام خلقت به گونه ای طراحی شده که از کسانی که خودشان حواسشان نیست محافظت کند البته مگر اینکه خلافش ثابت شود، در همان لحظه که آمدم در را ول کنم و آن هم چون خیلی سنگین بود، به سرعت و محکم برای همیشه بسته شود، چشمم به یک پاره آجر افتاد که همانطور برای خودش آنجا افتاده بود و نمی دانم در آن لحظه چطور شد که به ذهنم رسید که این پاره آجر را بگذارم لای در که از آن طرف راحت تر باز شود. همانطور که با زور در را نگه داشته بودم خم شدم و آجر را گذاشتم لای در و بعد ولش کردم و رفتم پیش نسیم. یک کم که منظره دیدیم، چون هم خیلی گرم بود و هم آلودگی صوتی بالا بود خواستیم که زودتر برگردیم و رفتیم سمت در و اینجا بود که تازه فهمیدیم چه خطری از بیخ گوشمان رد شده. تا کمی بعد که رسیدیم توی اتاق، صدای قلبم را می شنیدم و بدنم از ترس سست شده بود. چقدر بازماندگان یواشکی بهم می خندیدند که بنده خدا قسمتش این بود دیگر، هر کس یک قسمتی دارد!! هیچ خوشم نمی آمد که آخر عمری اینطور مضحکه خاص و عام بشوم.

به قول آن شاعری که نمی دانم کیست اما عمویم یک بار که در نوجوانی در یک وضعیت خیلی خطرناک قرار داشته شعرش را برای قوت قلب با خودش تکرار می کرده و من هم از او شنیدم: گر نگهدار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد...

 

پ.ن: مریم جات خیلی خالی بود. ولی اگه با تو بودم احتمالا هنوز روی پشت بوم بودیم.

  نظرات ()
مطالب اخیر ضمیمه پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥ هزار نفرین باد، به دست های پلیدی، که سنگ تفرقه افکند در میانه ما آقای ضیا 2 اثر پروانه ای ... می خوانمت، خط به خط، مو به مو* برای زنِ همسایه We stand in unity آقای ضیا Cold
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من قوزک پای چپ یک زرافه ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد Things you can't tell just by looking at her به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ... زنی تنها در آستانه فصلی سرد لابیرنت (از پشت یک سوم) وقایع روزانه یک دانشمند برای روزهایی که می آیند گیلاس خانومی هستم Whispers of a Lunatic تنبل خونه شاه عباسی شمال از شمال غربی باران در دهان نیمه باز یک سرخپوست خوب Ab or tion in Public گاهنامه زندگی من روز چهل و سه طلوع یک ایرانی در آمریکا مثلثات و اشراق ها قدم زدن روی ابرها یک مهندس خسته روزنگار خانم شین زندگی دوگانه اینانا نسخه قابل انتشار زرافه خوش لباس سر هرمس مارانا دوستدار سقراط ویولن زن روی بام کج نشسته ای روزهای مادرانه تنهایی پرهیاهو November 25 برای سایه ام مداد هاش-ب معرفی کتاب شهری از آب سه روز پیش once again در قند قزل آلا توکای مقدس هفت سنگ آقای چاغر لیلای لیلی یک پزشک در گلستانه راه میان بر دیر تش باد قیلوله اش آ مثل کلمه بهناز میم نفس گیر spotlight نیم دایره عابر پیاده خانوم حنا صبح شو غربتستان شراگیم baloot سوماپا ابر آبی نگارش چمدانک مای من وبلاگوار لی لی Critic Nei C تهرانر پنجره یخ نه نیکات لیشام دو من کوچ ... الیزه رامان نشانه حباب گاهک آدومید روزبه Khers چایفون من تا ما پیاده رو تس آپه نابهنگام بوی کاج شادی میم الف خوابگرد زرنوشت چپ کوک خودمونی فرانسوی لنگ دراز pixdaus گاو خونی ناسروده نیم کاسه من یک زنم کافه کافکا Minshawi سحرخوانی بدون عنوان چهارشنبه نون و نارنج گوریل فهیم ساز نو آواز نو دختر مریخی باشگاه کتاب ادامه دارد... نقطه سر خط غروب بنفش شب تا صبح شازده ارشک راز سر به مهر ماه هفت شب نقد فیلم ایرانی نیلوفر و بودنش میرزا پیکوفسکی آدامس دود شده زن روزهای ابری آخرین جرعه جام من، قهوه و تنهایی وقتی همه خوابند بارون درخت نشین یک لیوان چای داغ گم شده در بزرگراه یادداشت های نوید آدم های خوب شهر براي خاطر كتاب ها روشنایی های شهر درباره ی کتاب و هنر فلسفه در اتاق خواب خزعبلاتی به رنگ انار پری وار در قالب آدمی چند خط برای خواندن تاملاتی زیر دوش حمام لولوی پشت شیشه ها بایرامعلی تقدیم می کند دل نوشته های یک مریم ری را صدا می آید امشب اینجا آرامگاه یک کولی است Daily of Mr Zip & Mrs ZigZag لااقل به گل ها بگویید چرا چیده می شوند سرگردان و چشم تنگ کرده در دریای مه که خب بعدش چه؟ پرتال زیگور طراح قالب