آیلر
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ آیلر
آرشیو وبلاگ
      درناها ()
ضمیمه نویسنده: آیلر - جمعه ٢٩ بهمن ۱۳٩٥

در راستای اینکه این وبلاگ خدای نکرده فقط محل غر زدن نشه، باید عرض کنم که روزگار چون شکر زودتر از اون که انتظارش می رفت رسید.

و اما

همچنان هزار نفرین باد، به دست های پلیدی که جدایی می افکنند، زندان می اندازند، اخراج می کنند، تبعیض قایل می شوند، ...

  نظرات ()
  نویسنده: آیلر - پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

  نظرات ()
هزار نفرین باد، به دست های پلیدی، که سنگ تفرقه افکند در میانه ما نویسنده: آیلر - یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥

شب آخر به شوخی گفتم احساس می کنم دیگه هیچ وقت برنمی گردم. گفتی اینطوری نگو قلبم درد می گیره. شوخی بود، جدی شد.

یک شبه دیوار برلین کشیدن بینمون، بی خبر، بی هوا، بی توجه... 

زندگی ای که اونقدر دوست داشتم، تازه شروعش کرده بودیم، حالا یک اقیانوس ازم دوره. هنوز بطری روغن زیتون رو که پشت سرت روی مانیتور می بینم، چربی سطحش رو روی انگشتم حس می کنم. خونه مون، خونه ای که دوست داشتم و اینقدر براش هیجان داشتم، چقدر برنامه داشتیم برای وقتی که من دفاع می کنم و برمی گردم... با یک امضا همه چیز نابود شد...

کی قراره زندگی روی آرومش رو نشون بده؟ کی قراره این بار سنگین رو زمین بذاریم و یک لحظه با آرامش چای بخوریم؟ فکر می کردیم این آخرین مرحله است. فکر می کردیم یک عمر دویدن و زمین خوردن تموم شده، از حالا درو می کنیم.

یک خبر تاسف بار برای دیگران، واقعیت زندگی برای ما. معمولا اینطور اتفاق ها که می افتاد، بعد از خواب بیدار می شدم و می گفتم خدا رو شکر خواب بود. حالا سه روزه منتظرم از این کابوس لعنتی بیدار شم. پس چرا این بار تموم نمی شه؟

  نظرات ()
آقای ضیا 2 نویسنده: آیلر - جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥

حالا چرا یک دفعه توی این بلبشو دلم می خواهد با تو حرف بزنم خدا می داند. بعید می دانم اگر حالت خوب بود و حرف هایم را می فهمیدی، باز هم واقعا گوشی را بر می داشتم و گریه کنان می گفتم که خیلی نزدیک است درست یک خانه مانده به نقطه آخر، مار نیشم بزند و برگردم به نقطه اولِ این بازی "مار و پله"ای که یک عمر است درگیرش هستم، که اگر اینطور شود هیچ ایده و برنامه ای برای ادامه زندگی ام ندارم و قطعا همینجاست که دنیا تمام می شود. دقیقا می دانم که به کسی که در این شرایط است چطوری خیلی خوب روحیه جنگندگی و امید به زندگی بدهم، اما حالا که نوبت به خودم رسیده عاجزم.

بعید می دانم کاری هم از دست تو ساخته بود یا من واقعا بهت زنگ می زدم. اما حالا که می دانم اگر هم احیانا حرف هایم را بفهمی نمی توانی چیزی بگویی، همه اش می خواهم صدایت را بشنوم. صدایت را بشنوم تا یک کمی قربان صدقه ام بروی و به سبک خودت بابت این اشک های الکی دعوایم کنی، این اشک های الکی...

  نظرات ()
اثر پروانه ای ... نویسنده: آیلر - جمعه ٢٢ امرداد ۱۳٩٥

هیچ کس نمی تونه از دست اردوغان در بره، حتی شما دوست عزیز.

بالاخره موجش دامن ما رو هم گرفت ...

  نظرات ()
می خوانمت، خط به خط، مو به مو* نویسنده: آیلر - جمعه ۱ امرداد ۱۳٩٥

حالا دیگر مطمئن شده ام که خودش بوده، یکی از معدود غریبه هایی که آنقدر توجهم را جلب کرده بود که هنوز به خاطر دارمش، بعد از بیشتر از ده سال. آخر من اگر مشخصا اراده نکنم، اصلا غریبه ها را نمی بینم. اما او را همیشه می دیدم، روی پله های ساختمان مشترک، توی کتابخانه، دم در ورودی از سمت MBA، توی لوپ... قد بلندی داشت، با چهره ای همزمان آرام و سرکش، گاهی سیگار می کشید و مردم را نگاه می کرد... به نظرم عجیب و خلاف و در عین حال خوشایند می رسید. اسمش را نمی دانستم، هیچ وقت یک کلمه هم حرف نزدیم، پیش نیامد، ظاهرا از قماش هم نبودیم، فقط دیده می شد، زیاد...

زمستان 82 جلسه های خصوصی داستان خوانی دفتر مطالعات را می رفتیم، دور یک میز می نشستیم و هم را نشناخته بودیم، هر دو آن جلسه خاص را که شهریار مندنی پور تمام آن چند ساعت کذایی پشت هم پای پنجره چای می نوشید را دقیقا به خاطر داریم؛ پاییز 80 سری نقد فیلم های مهرجویی را می رفتیم، همه اش را، هنوز سوال من و جواب مهرجویی به سوالم را به یاد دارد... چقدر همه این سال ها می توانست متفاوت باشد اگر سر صحبتمان باز شده بود، اگر فقط سر صحبتمان باز شده بود...

باید این دوازده-سیزده سال می گذشت تا بالاخره هم را پیدا کنیم، آن هم درست آن سرِ دنیا، تا بفهمیم که اتفاقا چقدر هم از قماشِ هم بودیم، چقدر تمام این سال ها شخصیت و فکرهای مشابهی داشتیم و چقدر بی آنکه از وجود هم مطلع باشیم معجزه وار دنیا را با نگاه یکسانی می دیدیم... باید این دوازده-سیزده سال می گذشت، آنقدر متفاوت برای هر کداممان. دو راهِ کاملا متضاد از هم را پیش گرفتیم. هفت سالِ پیش نگاه می کردی، آنقدر سبک زندگی مان فرق کرده بود و ربط پیدا کردنمان به هم دیگر آنقدر ناممکن به نظر می رسید که تصور چنین روزهایی به شوخی می مانست... او رفته بود آمریکا و من گیر کرده بودم ایران و درگیر شرایط پیچیده ای شده بودم که حل ناشدنی می نمود...

باید این همه سال می گذشت و ما این همه می چرخیدیم و سرمان هی به سنگ می خورد و تغییر مسیر می دادیم تا عاقبت یک شب هر دو خسته و بی حوصله در یک فضای بی ربط خیلی تصادفی سر صحبتمان باز شود و مثل دو تا آهنربا شویم که سی سال آزگار دور دنیا را چرخیده بودند تا در این روز و این ساعت در این مکان بالاخره از بغل هم رد شوند و محکم بچسبند به هم... "آخه تو تا حالا کجا بودی؟" سوالی که ده بار از هم پرسیدیم و جوابش خیلی ساده بود...

***

دوره ای گذشت که پر از بالا و پایین بود. در آن مدت حتی یک لحظه نگذاشت سر جایم بنشینم و وا بدهم. همیشه آنجا بود، پیگیر و همراه و حمایتگر و صبور. آنقدر که باورنکردنی، آنقدر که فکر نمی کردم در این جهان وجود داشته باشد... هر وقت خواستم، با تمام وجود و همه جوره "بود"، و هر جا که نخواستم با همه سختی و تلخی اش بهم فضا داد و کنار کشید.

و همانطور ماند، قوی و قابل اعتماد و منطقی و پرنفوذ. شوق زندگی ام را هزار برابر کرد. از بودن کنارش سیر نمی شوم. دوازده ساعت صحبت کردنِ با او مثل دقیقه ای می گذرد. همه کارهایش جالب است، سوت زدنش، دونات کشیدنش، درس دادنش، رانندگی کردنش، در موسیقی غرق شدنش، ساخت شکنی کردنش، تحت حمایت قرار دادنش، حرص خوردنش، بلندِ بلند خندیدنش، ماجرا تعریف کردنش، شوخی هایش... هستی ام را پر کرده از خنده و تلاش و برنامه و تحلیل و انرژی. تمام نشدنی است... سورپرایزهایش تمام نشدنی است... هر روز و هر لحظه چیز جدیدی دارد که آدم را سر ذوق بیاورد... هر ثانیه مثل بمبی از انرژی است که هر آن می تواند منفجر شود و آدم را به آسمان ببرد...

حالا یک زندگی بزرگ پیش روست، یک زندگی بزرگ پر از دیدنی و شنیدنی و خواندنی و گفتنی و تجربه کردنی. این جهان وقتی تو تویش باشی، پر از رنگ است و موسیقی، پر از اتفاق و ماجرا؛ جایی است امن، خیلی خیلی امن، که می شود با تو رو به آسمان آبی نشست و کتاب خواند و به همه جا سفر کرد... فرامرز... عزیزترین و بهترین...

 

همان شهریار مندنی پور بود که جایی نوشته بود: "دنیا چقدر همه چیز زیاد دارد که آدم با تو بگوید یا از تو بشنودشان چون نو شده اند با تو که هستند و هست آدم. امروز همان فردایی است که آن همه مبهم بود و من نمی دانستم باید بخواهم بیاید یا نه. روز، روز دیگری."

 

* آسمان هم زمین می خورد، چارتار

  نظرات ()
برای زنِ همسایه نویسنده: آیلر - سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥

این هق هقِ بی پایان مرثیه کدام عزیزِ از دست رفته ای است همسایه؟

بی درنگ گس می شود طعم شیرین این لحظه های بی بدیل وقتی هر صبح و شام باد صدای زاری تو را از پنجره می آورد...

خنده بر لب یخ می زند، جمله ها می ماسد، هر بار که صدای گریه ات بلند می شود.

این مرثیه طولانی عزای کدام عزیز، کدام از دست رفته ای است همسایه؟

  نظرات ()
We stand in unity نویسنده: آیلر - جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥

دانشجوی سابق، استادش رو وسط دانشگاه با گلوله کشت و بعد هم خودکشی کرد.

به مدت دو ساعت، تا پلیس مطمئن بشه که فرد تیراندازی کننده همان کشته دومه و همدستی هم نداره، تمام دانشگاه بسته شد، هزاران مامور پلیس و آتش نشان دانشگاه رو اشغال کردند، هلی کوپترها همه جا رو زیر نظر گرفتند، دانشجوها توی کلاس ها و آفیس ها و دستشویی ها پناه گرفتند و از ترس حمله داعش لرزیدند، یو سی ال ای شد سرتیتر خبرها، تک تک افرادی که توی محوطه بودند بازرسی بدنی شدند و دست ها روی سر از دانشگاه تخلیه شدند، کلاس ها تعطیل شد، امتحان ها کنسل شد، و خلاصه وضعیت وحشتاکی به وجود آمد.

امروز که غائله خوابیده، وسط دانشگاه مراسم یادبود و گل و شمع داریم برای "هر دو" قربانی این فاجعه، همه جا حرف از تسلیت و همدردی با خانواده و دوستان "هر دو" قربانی هست، فارغ از اینکه یکی از این دو قربانی همان کسی بوده که کل فاجعه را آفریده.

این برخورد انسانی، ارج گذاشتن به کرامت انسان، به صرف "انسان" بودنش، فارغ از اینکه قاتل بوده، خارجی و جهان سومی بوده، و چندین ساله که از این دانشگاه رفته بوده، از دید من بی نهایت احترام بر انگیز و آموزنده است.

  نظرات ()
آقای ضیا نویسنده: آیلر - چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

تبدیل شده به پوست و استخوان. اسکلت زنده ای بیش نیست. نگاهش که می کنی می توانی بفهمی جمجمه انسان چه شکلی است. لباس های سابق به تنش زار می زند. نمی دانم قبلا چطور بوده که این عکس هایی که با خوشحالی از بهبودش توی تلگرام می گذارند، تازه اینقدر داغان است.

نه حرف می زند، نه غذا می خورد، نه راه می رود. حواسش هم دیگر درست سر جایش نیست. ارتباطش با محیط اطراف از طریق صداهای نامفهومی است که از گلویش بیرون می آید و گاهی چون منظورش را نمی فهمند عصبی می شود.

باهاش مثل بچه ناعقل رفتار می کنند و چون حرف نمی زند، گاهی هم فرض می کنند که نمی شنود.

 

آن وقت این همان آدم تیز و بزی بود که تا خاطرات ریز دوران کودکی اش را با جزییات به خاطر داشت، صدای بلندی داشت و بلند می خندید، سر جایش بند نبود و همیشه عجله داشت. شاد بود و مهربان و صمیمی که می شد باهاش مثل همسن و سال خودت شوخی کنی و سر به سرش بگذاری. اما زرنگ بود و نمی شد سر کارش بگذاری.

 

"دُخترُم" گفتن های بلند و شاد پای تلفن که ناخودآگاه فریاد می زد که صدایش تا امریکا شنیده شود، حالا تبدیل شده به اصواتی گنگ و ضعیف. آخرین باری که قوچان بودم، صدای اذانش را که از بلندگوی مسجد پخش می شد ضبط کردم. همیشه فکر می کردم طاقت یک اتفاق این چنینی را ندارم. فکر می کردم نمی توانم تحمل کنم و دق می کنم. اما در کمال تعجب می بینم که طاقتش را دارم، تحمل می کنم و دق نمی کنم.

می ترسم از خودم، می ترسم روزی هم برسد که او تمام شود و من همینطور راحت باهاش کنار بیایم و به زندگی ام ادامه دهم. می ترسم این دوریِ سال های زیاد او را از زندگی من کم کرده باشد، او را که این همه عزیز بود و مهم. می ترسم دورافتاده و بی تفاوت و جدا شده باشم، می ترسم از خودم ...

  نظرات ()
Cold نویسنده: آیلر - سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤

https://www.youtube.com/watch?v=vLiiqNgIiCo

  نظرات ()
آمنه نویسنده: آیلر - جمعه ٢٢ آبان ۱۳٩٤

آمنه چشم تو جام شراب منه

آمنه اخم تو رنج و عذاب منه

...

قاعده این بود که صبح هایی که شیفت ظهر بودیم برم خونه خاله زیبا که اونم مثل مامان می رفت سر کار. با نازنین و رامین خونه اونا مشق می نوشتیم و بازی می کردیم (یاور و یاشار مهد کودک می رفتن). بر خلاف ما توی خونه شون ویدئو داشتن، شوی 70، شوی 71، و سایر ویدئو کلیپ های رقص و آواز خواننده های لس آنجلسی. نوارهای بزرگ رو می ذاشتیم توی دستگاه و با هیجان تمام آقای اندی و خانوم لیلا و ملت خوشحال آمریکا نشین رو تماشا می کردیم که می رقصیدن.

چقدر دور و دست نیافتنی به نظر می اومد. اونقدر که حتی به ذهنم خطور نمی کرد که فکر کنم آیا دوست دارم منم اونجا باشم یا نه. صرفا یه دنیای دیگه بود که مال ما نبود. نهایت خلاف و هیجان ما در قوچان همین تماشای شوی 70 و دل ای دل لیلا فروهر بود و دوره های مامان هامون که توش نوار می ذاشتن و می رقصیدیم. بقیه اش با مقنعه هایی که تا کمرمون می رسید و دور سرمون می چرخید و خطش می اومد بغل گوشمون و مانتوهایی که دور دست و پامون می پیچید و نمی تونستیم باهاش بدویم می گذشت و شعارهای مرگ بر فلان و مرگ بر بهمانِ سر صف.

امروز گیر دادم به اندی و به خصوص آمنه که مهرش از دل ایشون بیرون نرفته. یاد اون صبح های کذایی افتادم و اینکه الکی الکی اومدم وسط همون ایرانی هایی که چهل ساله آمریکا زندگی می کنن، لس آنجلس، محله وست وود...

هفته پیش بازم الکی الکی رفتم نشستی در باب حقوق بشر در ایران که سالن پر بود از همون خانوم ها و آقایونی که سی سال پیش توی کنسرت کلیپ آمنه می رقصیدن و حالا پیر شده بودن. به سوال و جواب که رسید، احساس کردم دیگه نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم. بدترین اتفاق لحظه ای افتاد که آقای پشت سری من تصمیم گرفت از خانوم "مسیح نیا"* سوال بپرسه. بلند شده بود ایستاده بود و با هیجان و صدای بلند در مورد اینکه باید یک چیزی رو بعد از انقلاب مرحله بندی کرد صحبت می کرد. مشکل دیگه این بود که دست هاش رو هم گذاشته بود روی پشتی صندلی من. هر چه دقت می کردم، جمله نه فعل درست و حسابی داشت و نه فاعل. اصلا معلوم نبود چی داره می گه. یه سری کلمات قلمبه سلمبه بی معنی رو پشت هم ردیف کرده بود و با فریاد بیان می کرد. شدیدا هم حس مبارزه با نظام حاکم گرفته بود. جو سالن هم متاثر از وضعیت حقوق بشر در ایران. قبلش چند نفر دیگه با شور و هیجان در مورد نقش اعراب در بدبختی امروز ما و منشور کوروش سخنرانی کرده بودن. می دونستم تمام سالن داره به این سمت نگاه می کنه. سرم رو انداخته بودم پایین، خیره شده بودم به ناخن شَستم و نفس های عمیق می کشیدم. گوشه های لب هام می لرزید و گاهی صورتم می رفت توی هم. واقعا بد بود اگر مردم می فهمیدن که یکی در این شرایط ناگوار مملکتی داره اینطوری می خنده. کافی بود یک کلمه "اعلی حضرت" از دهنش بیرون بیاد که اون وقت دیگه نمی شد جمعم کرد. خم شدم به جلو، آرنجم رو گذاشتم روی زانوم و دهنم رو کف دستم قایم کردم. خیره شدم به نوک کفشم. ولی شونه هام همینطور می لرزید. اگر صورتم رو نمی دیدن، حتما لرزش شونه هام رو می دیدن. هر لحظه منتظر بودم که آقای پشت سری که ایستاده بود و در مورد مرحله بندی صحبت می کرد، متوجه بشه و من رو سمبلی از نظام حاکم ببینه و... نهایتا هم اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. درست وقتی صحبتش تموم شد و نشست، با صدای بلند پخی زدم زیر خنده. 

...

آمنه قلب من برای تو می زنه

آمنه قهر نکن که قلب من می شکنه**

 

 

*آقاهه اسم مسیح علی نژاد رو درست بلد نبود.

** این کلیپ نوستالژیک رو از صمیم قلب دوست دارم. :)

 

 

  نظرات ()
Procrastination چگونه اتفاق می افتد؟ نویسنده: آیلر - چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤

بالاخره صبح نسبتا زودتری از خونه زدم بیرون به امید اینکه روز پربار و پربازدهی رو شروع کنم. احساس می کردم روزی که زود شروع بشه، حتما خیلی خوب هم ادامه پیدا می کنه. ولی در اولین حرکت بعد از رسیدن به آفیس چه کار کردم؟ درباره الی دیدم! اون هم نه مثل آدم. اول از وسط تا آخرش رو دیدم، بعد برگردوندم اولش و این بار از اول تا وسطش رو دیدم.

***

قهوه به دست داشتم می رفتم سمت آفیس و فکر می کردم اون فیلمی که عصر روز 23 خرداد 88 با مهشید جیم دیدیم چی بود. یادمه تازه اکران شده بود و یادمه که از قبل منتظر شروع اکرانش بودم. چی بود؟ درباره الی؟ رسیدم آفیس و سرچ کردم ببینم شروع اکران درباره الی کی بوده. توی جواب های گوگل، یک صفحه ای هم بود به نام آپارات که هر وقت یه فیلم ایرانی رو سرچ می کنم، اسم اینم میاد. بازش کردم ببینم چیه بالاخره. به نظر می اومد نسخه آن لاین فیلمه با کیفیت خیلی بد. فکر کردم آخه کی میاد درباره الی رو با این کیفیت ببینه. زدم وسطش که ببینم کیفیتش چقدر بده...

***

اینو دیگه نمی دونم که چرا صبح در حالی که منتظر آماده شدن قهوه ام بودم، یاد روزی افتادم که نتیجه انتخابات رو اعلام کردن. با مهشید جیم از پژوهشگاه برمی گشتیم که گفتیم بریم یه کاری بکنیم که بی ربط به حال و هوای امروز باشه. چی کار کنیم؟ بریم سینما! کجا؟ میدون انقلاب! از سینما که اومدیم بیرون حال و هوای خیابون با دو سه ساعت قبلش که رفته بودیم اون تو خیلی تغییر کرده بود. یک چیزی توی هوا بود، شبیه همون تعلیق و استرسی که توی فیلم هم بود. انگار یک اتفاقی قراره بیفته یا افتاده. پیاده راه افتادیم به سمت چهارراه ولی عصر. توی راه دو تا از دوست های مهشید رو دیدیم که از رو به رو می اومدن. بهمون گفتن نرین سمت چهارراه ولی عصر، اونجا شلوغه و دارن مردم رو می زنن. ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم سمت چهارراه ولی عصر. اونجا شلوغ بود ولی کسی مردم رو نمی زد. بنابراین مسیرمون رو ادامه دادیم به سمت میدون ولی عصر و در نهایت چون باز هم کسی کسی رو نمی زد، خداحافظی کردیم و من تاکسی گرفتم. هر چه به امیرآباد نزدیک تر می شدیم، شلوغ تر می شد و ترافیک بیشتر. کم کم پلیس ها رو دیدیم، سطل آشغالی که وسط خیابون بود و ازش دود بلند می شد، ... به اینجا که رسید پیاده شدم و بقیه مسیر رو پیاده رفتم تا خوب ببینم چه خبره. بعد سارا زنگ زد به گوشی ام گریان که من صحنه های وحشتناکی دارم از پنجره خونه مون (واقع در فاطمی، نزدیک وزارت کشور) می بینم و حالم بده. یه کم دلداری اش دادم و بعد زنگ زدم به مهشید که ببینم رسیده خوابگاه یا نه. این ابتدای ویرانی بود...

 

  نظرات ()
پایان شب سیه... نویسنده: آیلر - جمعه ٢٧ شهریور ۱۳٩٤

وقتی که پلیس آمد و به احمد محمد مبهوت و ناباور جلوی چشم هم کلاسی هایش دستبند زد، تحقیرش کرد و برد، لابد همه دنیای کوچک چهارده ساله اش روی سرش خراب شده بود. انتظار آفرین داشت و به دلیلی که لابد به مغزش هم خطور نمی کرد، دستگیرش کرده بودند. همه معادلات توی ذهنش به هم خورده بود. دنیای هیجان انگیزی که تویش اختراع می کرد و تحسین می شد، به دلیلی نامشخص تبدیل به جایی ناامن و خطرناک شده بود. آن نگاه پر از سوال و گیجش را به دوربین همگی دیده ایم.

 

زمانی که اسامه عبدالمحسن پریشان و سردرگم بچه گریان به بغل از دست پلیس فرار می کرد و بعد روی همه اینها یک زیرپایی هم بهش زدند و روی بچه  اش سکندری خورد، لحظه ای که از شدت درماندگی حتی فریاد هم از گلویش درست در نمی آمد، شاید فکر می کرد دنیا تمام شده، همه چیز آوار شده و روی سرش ریخته. بدتر از این، بدبخت تر از این، بیچاره تر و بی پناه تر از این دیگر چه می تواند باشد؟

 

امروز بعد از مدت ها دو تا خبر خوب: روشنایی از اوج ظلمات متولد شده، بدترین ها به بهترین تبدیل شدند، آن لحظات درماندگی و ترس چه خوب که اصلا اتفاق افتادند، آن دستبند و آن زیرپایی از این به بعد شاید اصلا خاطراتی خوش محسوب شوند، و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم ...

 

آدم باید قوی باشد، باید امیدوار بماند. هیچ وقت نمی دانی آینده چه چیزی پیش پایت می گذارد. شاید آنچه که امروز بد می دانی، فردا روز بفهمی چقدر هم خوب و لازم بوده. آدم سکندری می خورد، فریاد می کشد، گریه می کند، اما بعد بلند می شود و راهش را ادامه می دهد. مهم همین راه است که باید ادامه داد. باید زنده ماند به هر قیمتی، به هر قیمتی....

  نظرات ()
  نویسنده: آیلر - سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤

بی آن که دیده بیند،

در باغ

احساس می توان کرد

در طرحِ پیچ پیچِ مخالف سرای باد

یأس موقرانه ی برگی که

بی شتاب

بر خاک می نشیند.

 

بر شیشه های پنجره

آشوبِ شبنم است.

ره بر نگاه نیست

تا با درون درآیی و در خویش بنگری.

با آفتاب و آتش

دیگر

گرمی و نور نیست،

تا هیمه خاک سرد بکاوی

در

رویای اخگری.

 

این

فصل دیگری است

که سرمایش

از درون

درکِ صریحِ زیبایی را

پیچیده می کند.

 

یادش بخیر پاییز

با آن

توفانِ رنگ و رنگ

که بر پا

در دیده می کند!

 

هم برقرارِ منقلِ ارزیزِ آفتاب،

خاموش نیست کوره

چو دی سال:

خاموش

خود

من ام!

 

مطلب از این قرار است:

چیزی فسرده است و نمی سوزد

امسال

در سینه

در تن ام

 

-شاملو-

  نظرات ()
گفتگو با کلاغ نویسنده: آیلر - جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤

     -   این "ن" فکر می کنه همه انسان ها دارن در صلح و آرامش و رعایت موازین اخلاقی و در صحت کامل اخلاق زندگی می کنن

  • "ن" میره بهشت

     -   شکی ندارم

  • خوش به حالش

      -  ولی جای تو عزیزم پیش خودمه

  • :(
  نظرات ()
  نویسنده: آیلر - پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤

هواپیما که از باند بلند می شه، اول مقدار زیادی توی آب به سمت قلب هستی حرکت می کنه، بعد کم کم دور می زنه، برمی گرده چند دقیقه ای از روی این شهر وسیع مسطح حرکت می کنه. همه چیز از اون بالا غبار گرفته و خاکستری به نظر میاد، مثل تهران. همون بالا بود که فهمیدم مقاومت و اخم و کناره گیری فایده نداره، این شهر دیگه اونقدرها هم غریبه نیست. باید سعی کنم برای خودم اینجا زندگی بسازم. شاید باید کم کم گوشه انزوا رو رها کنم و به خیل مردمی که زندگی و حرکت می کنند بپیوندم. همونطور که توی تهران برای خودم زندگی ساخته بودم، کار می کردم و با مردم قاطی بودم. اینجا بیشتر از هر شهر دیگه ای به تهران شباهت داره.

***

خیلی سال پیش بود که یک شب تا صبح نشستم و سریال چند قسمتیِ "پرنده خارزار" رو دیدم. هیچ وقت فرصت نشد که کتابش رو هم بخونم ولی توی این سال ها بارها اون صحنه ای که مگی بی حوصله و دلتنگ در ساحل خلوت اقیانوس راه می رفت و گریه می کرد رو توی یوتیوب تماشا کرده ام، با اون موسیقی فوق العاده...

اگر این قطعه بی نظیر رو هِنری مانچینی "تم مگی" نامیده، برای من تمِ اقیانوسی است که آرام است و رویش الماس پاشیده اند. اقیانوسی که با تمام وسعتِ بی انتهایش، تا دنیا دنیاست، برایم تنها یک تداعی خواهد داشت و بس... (اینجا بشنوید)

  نظرات ()
10 نویسنده: آیلر - دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤

حالا شد ده سالِ تمام!

حواسم بود امروز را تا یادم بماند که چه راه درازی آمده ام تا رسیده ام به اینجا. یادم بماند که گاهی تاوان یک اشتباه چقدر می تواند سنگین باشد. حیف که تنها یک بار زندگی می کنیم. اینطوری حتی نمی توانیم از تجربه هایمان استفاده کنیم، چون هر تجربه ای تنها یک بار تکرار می شود...ولی مگر همین هم نیست که این منشور دوار را دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است؟ همین تجربه های تکرار نشدنی و غیر قابل پیش بینی...

***

ای روزهای خوب که در راهید

ای جاده های گم شده در مه

ای روزهای سختِ ادامه

از پشت لحظه ها به در آیید

 

-قیصر امین پور-


  نظرات ()
روز صد و هشتاد و نهم نویسنده: آیلر - یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤

پرواز شماره 077 ایرفرانس دیشب لس آنجلس رو به مقصد پاریس (و بعد از اون میلان) ترک کرد... این بار دیگه تاریخش رو عوض نکردم، کنسل هم نکردم، فقط گذاشتم بره... حالا دیگه حتی بلیطی هم برای برگشت ندارم...

و این

یعنی اینکه

من اینجا توی آمریکا موندگار شدم....

  نظرات ()
  نویسنده: آیلر - چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤

تو بزرگی مث شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
                         
تو بزرگی
                                   
مث شب.

 

خود مهتابی تو اصلاً، خود مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
                           
هنوز
شبِ تنها
          
باید
راه دوری‌ رو بره تا دم دروازه‌ی روز ــ

مث شب گود و بزرگی
                          
مث شب.

  نظرات ()
  نویسنده: آیلر - شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤

یک. تی اِی بودم. استاد درس کلی برگه بهم داده بود که تصحیح کنم. همه اش مونده بود تا دم ددلاین. کارهای خودم هم ریخته بود سرم. باید حتما همه اش رو همون روز تموم می کردم. داشتم از استرس می مردم. بعد گرمم شد و پریشون تر شدم. چشم هام باز شد و فهمیدم که خواب بوده همه اش. می دونستم اگه بیدار شم، حداقل مساله برگه ها حل می شه چون در عالم واقع من تی اِیِ هیچ درسی نیستم. ولی سعی کردم برگردم به خواب، اول همه برگه ها رو تصحیح کنم و بعد بیدار شم برم دنبال بقیه کارهام. به همه استرس ها، استرسِ به زور خودم رو به خواب فرو بردن هم اضافه شد. چون نمی خواستم برگه ها رو همونطوری به امان خدا ول کنم و بیدار شم.

***

دو. قرار بود با یاشار بریم به یکی از این سفرهای سالومه. گفته بود ساعت 2:10 حرکته. از روز قبلش این پروسه حاضر شدن و ساک بستنِ من و یاشار شروع شد. کاری که در حالت عادی نیم ساعت نباید بیشتر وقت بگیره. پیش نمی رفت. داشتم دیوانه می شدم. رسید به روزِ سفر. صبح بود، شد ظهر. بعد داشت می شد 2 و ما هنوز جمع نکرده بودیم. یه بخش از مشکل مربوط به خودم بود که کارم تموم نمی شد. یه بخشی اش هم یاشار بود که حواسش پرت بود و باید به زور وادارش می کردم بجنبه. انرژی ام ته کشیده بود. هم اعصابم خرد بود که سالومه منتظره و هم یاشار شاکی شده بود که چرا اینقدر بهش گیر می دم. هی فکر کردم گفته حداکثر 2:10 یا حداقل؟ یادم اومد گفته حداکثر! بعد با وحشت دیدم که ساعت از 2 هم گذشته و الانه که سالومه زنگ بزنه و من چه جوابی دارم بدم که متقاعد کننده باشه.

به اینجا که رسید، دوباره از شدت استرس چشم هام باز شد. باز تو عالم خواب و بیداری، فکر کردم اگه بیدار شم اونا همونطور بیشتر منتظر می مونن، باید برگردم به خواب و یه فکری بکنم. ساعت رو نگاه کردم، 8 بود. وقت داشتم هنوز. دوباره خوابیدم. این بار دیدم تو یک پاساژ بزرگی هستم و یه سری می خوان اعمال تروریستی انجام بدن و پلیس همه جا هست و دارن به هم تیراندازی می کنن. ایستاده بودم وسط معرکه و دنبال یاشار می گشتم. نبود.

***

سه. می خوام ببینم امشب چه اتفاقی قراره بیفته.

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر ضمیمه پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥ هزار نفرین باد، به دست های پلیدی، که سنگ تفرقه افکند در میانه ما آقای ضیا 2 اثر پروانه ای ... می خوانمت، خط به خط، مو به مو* برای زنِ همسایه We stand in unity آقای ضیا Cold
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من قوزک پای چپ یک زرافه ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد Things you can't tell just by looking at her به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ... زنی تنها در آستانه فصلی سرد لابیرنت (از پشت یک سوم) وقایع روزانه یک دانشمند برای روزهایی که می آیند گیلاس خانومی هستم Whispers of a Lunatic تنبل خونه شاه عباسی شمال از شمال غربی باران در دهان نیمه باز یک سرخپوست خوب Ab or tion in Public گاهنامه زندگی من روز چهل و سه طلوع یک ایرانی در آمریکا مثلثات و اشراق ها قدم زدن روی ابرها یک مهندس خسته روزنگار خانم شین زندگی دوگانه اینانا نسخه قابل انتشار زرافه خوش لباس سر هرمس مارانا دوستدار سقراط ویولن زن روی بام کج نشسته ای روزهای مادرانه تنهایی پرهیاهو November 25 برای سایه ام مداد هاش-ب معرفی کتاب شهری از آب سه روز پیش once again در قند قزل آلا توکای مقدس هفت سنگ آقای چاغر لیلای لیلی یک پزشک در گلستانه راه میان بر دیر تش باد قیلوله اش آ مثل کلمه بهناز میم نفس گیر spotlight نیم دایره عابر پیاده خانوم حنا صبح شو غربتستان شراگیم baloot سوماپا ابر آبی نگارش چمدانک مای من وبلاگوار لی لی Critic Nei C تهرانر پنجره یخ نه نیکات لیشام دو من کوچ ... الیزه رامان نشانه حباب گاهک آدومید روزبه Khers چایفون من تا ما پیاده رو تس آپه نابهنگام بوی کاج شادی میم الف خوابگرد زرنوشت چپ کوک خودمونی فرانسوی لنگ دراز pixdaus گاو خونی ناسروده نیم کاسه من یک زنم کافه کافکا Minshawi سحرخوانی بدون عنوان چهارشنبه نون و نارنج گوریل فهیم ساز نو آواز نو دختر مریخی باشگاه کتاب ادامه دارد... نقطه سر خط غروب بنفش شب تا صبح شازده ارشک راز سر به مهر ماه هفت شب نقد فیلم ایرانی نیلوفر و بودنش میرزا پیکوفسکی آدامس دود شده زن روزهای ابری آخرین جرعه جام من، قهوه و تنهایی وقتی همه خوابند بارون درخت نشین یک لیوان چای داغ گم شده در بزرگراه یادداشت های نوید آدم های خوب شهر براي خاطر كتاب ها روشنایی های شهر درباره ی کتاب و هنر فلسفه در اتاق خواب خزعبلاتی به رنگ انار پری وار در قالب آدمی چند خط برای خواندن تاملاتی زیر دوش حمام لولوی پشت شیشه ها بایرامعلی تقدیم می کند دل نوشته های یک مریم ری را صدا می آید امشب اینجا آرامگاه یک کولی است Daily of Mr Zip & Mrs ZigZag لااقل به گل ها بگویید چرا چیده می شوند سرگردان و چشم تنگ کرده در دریای مه که خب بعدش چه؟ پرتال زیگور طراح قالب