درناها

no nostalgia any more...

"دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیف های کوچه و بازار 
برای بوئیدن کودکانه ی گلها...
هلیا، برای خندیدن زمانی ست بی حصار و گریزا.
آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذاشت؟ یا کنار پله ها خواهم نشست؟" *


برگشتی در کار نیست.

مثل یک تبعیدی که گزینه بازگشت براش وجود نداره، مثل یک جاده یک طرفه، باید هر جوری که هست، راهی که اومدم رو ادامه بدم. 

 

* بار دیگر شهری که دوست می داشتم-نادر ابراهیمی

+ آیلر ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

hello darkness

تکراریه ولی به یاد زمستان سرد و تاریک میلان و خیابان گردی های نیمه شبانه و گروه کوچکمان که این قطعه را می خواندیم/می خواندند دوباره پستش می کنم.

Hello darkness, my old friend 
I've come to talk with you again 
Because a vision softly creeping 
Left its seeds while I was sleeping 
And the vision that was planted in my brain 
Still remains 
Within the sound of silence

In restless dreams I walked alone 
Narrow streets of cobblestone 
'Neath the halo of a street lamp 
I turn my collar to the cold and damp 
When my eyes were stabbed by the flash of a neon light 
That split the night 
And touched the sound of silence

And in the naked light I saw 
Ten thousand people maybe more 
People talking without speaking 
People hearing without listening 
People writing songs that voices never shared 
No one dared 
Disturb the sound of silence

"Fools," said I, "you do not know 
Silence like a cancer grows 
Hear my words that I might teach you 
Take my arms that I might reach you" 
But my words like silent raindrops fell 
And echoed in the wells of silence

And the people bowed and prayed 
To the neon god they made 
And the sign flashed out its warning 
In the words that it was forming 
And the sign said "The words of the prophets are written on the subway walls 
And tenement halls 
And whispered in the sound of silence

+ آیلر ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هرگه که بنفشه جامه در رنگ زند، در دامن گل باد صبا چنگ زند، هشیار کسی بود که...

حالا نه اینکه بد باشه یا من شکایتی داشته باشم ها، نه. فقط این موقع روز که می شد عموما کار و کاسبی تعطیل بود. بعد عرق ریزان می رفتیم استادیوم. توی رخت کن کثافتش لباس عوض می کردیم و می نشستیم روی شیب چمن پوش رو به دریاچه که نسیمی خنک حاوی بوی آب راکد از سمتش می وزید و یخ در بهشت خاکشیری می خوردیم و من به لیلا می گفتم می خوام برم، می خوام برم، می خوام برم... بعد هم که تمام می شد، می دویدیم دور دریاچه و نرمش می  کردیم و بعد تازه قسمت جذابش شروع می شد. می گشتیم قایق مناسب را پیدا می کردیم که نه آنقدر سنگین باشد که پدرمان در بیاید و نه آنقدر سبک که هی بچرخد و پرتمان کند توی دریاچه. دو نفری قایق ها را بلند می کردیم و می آوردیم روی اسکله. باید حتما برعکس می گذاشتیم تا نمی دانم چه کار نشود. بعد می رفتیم پارو انتخاب می کردیم. یک جوری باید می بود که صاف که کنارش می ایستادی و دستت را بلند می کردی برسد به لبه بالایی اش. خلع نعل می کردیم و جوراب ها را در می آوردیم. پاهای داغمان مورمور می کرد روی موکت خیس اسکله. جلیقه را می پوشیدیم و قایق را با احتیاط می انداختیم توی آب و با یک دست نگهش می داشتیم که نرود. بعد یک پا توی قایق، یک پا روی اسکله، با دست دیگر لبه اسکله را می گرفتیم، همزمان پای بعدی را می گذاشتیم توی قایق، می نشستیم و دستمان را ول می کردیم. یا شاید هم اول هر دو پایمان را می گذاشتیم توی قایق و بعد می نشستیم و بعد دستمان را ول می کردیم. آخ می بینی دارد یادم می رود! پارو را از روی اسکله برمی داشتیم، یک ضربه محکم به لبه اسکله که هلمان بدهد وسط آب و بعد ...

دریاچه آرام بود و ملایم، دردهایم را سبک می کرد. صدای پارو زدن، صدای آرام موج های سبک و قطره هایی که می پاشید روی صورتم. گاهی چند مشت آب می ریختم روی روسری ام که خنک شوم یا می رفتم آن گوشه سمت راست که بیل بیلکی که به چمن ها آب می داد می چرخید و یک جاهایی فش فش آب می ریخت روی سطح دریاچه. زیرش متوقف می شدم و تمام سر و کله ام خیس می شد. اول تا گوشه استادیوم و بعد تا منتها الیه آن طرف دریاچه یک کله پارو می زدم. به قسمت انتهایی که می رسیدم، جایزه ام این بود که زیر سایه خنک درخت های اطرافش، که خلوت بود و ساکت بود و آب هایش تیره بود، چند دقیقه ای توقف کنم و فکر کنم. یک تصمیم سختم را همانجا گرفتم. دریاچه مرا شجاع کرد.

زمان گذشته. من رفتم لیلا. یک بعد از ظهر گرم اردیبهشتی است، همان ساعت روز. نشسته ام توی آفیس و سعی می کنم یک مقاله مارکتینگ تا سه روز دیگر آماده کنم. پنجره ها باز است و یک چیزهای سفیدی که مال درختان تبریزی است و چند روز است که آسمان را مثل برف سفید کرده توی فضای آفیس پرواز می کنند. امانوئله، پیتر، نیکولاس، هاکان و کیواون آن طرف نشسته اند و سرشان به کار خودشان گرم است. من پشتم درد می کند. دلم ورزش می خواهد، طبیعت می خواهد، لم دادن و کتاب خواندن می خواهد، یخ در بهشت خاکشیری و سینما به زبان فارسی، پارک ملت با معصومه و شایان، خیال بافی در امیرآباد با سالومه، ولیعصر و خانه سارا رفتن با مینا و سمیرا، روی دکه روزنامه فروشی دنبال شماره جدید هنر آشپزی گشتن، مانتو خریدن با زهرا، پیاده روی های تنهایی توی جردن و ولیعصر،  صف تاکسی ونک به توحید، منظره اتوبان ها و حتی نگاه های نامهربان مردم رهگذر...

حالا نه اینکه بد باشد یا من شکایتی داشته باشم یا بخواهم چیزی عوض بشود ها، نه اصلا. فقط بهار است و بنفشه ها جامه در رنگ زده اند...

+ آیلر ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

 

دنیا خیلی کوچیکه. رییسی که آخرین بار یک سال و نیم پیش توی یک جلسه کاری پژوهشگاه دیده بودم، دیروز توی صف بازدید از کلیسای جامع فلورانس پشت سرم ایستاده بود.

+ آیلر ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روزها

ظهر، زیر آفتاب اردیبهشت ماه، از زیر درختان به هم فشرده اقاقیا رد می شدم و یک نفر توی گوشم فریاد می کشید: سکوت قلبتو بشکن و برگرد، نذار این فاصله بیشتر از این شه... (گورومب، گورومب، گورومب) که باد تندی زد و باران اقاقیا بود که از همه طرف می بارید.

نمی خوام مثل گذشته که رفتی، دوباره آخر قصه همین شه

گل های اقاقیا روی موها و شونه هام نشستن، غوغایی بود...

+ آیلر ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اگر از حال ما پرسیده باشید...

خوبی عمر دراز و سن و سال بالا این است که آدم کوله باری از تجربه دارد. می داند دنیا به این راحتی ها به آخر نمی رسد. می داند بعد از شب های ناامیدی و بی قراری و آشفتگی، شب های آرامش و خواب های آرام می رسد. می داند بعد از هر ناتوانی و وحشت، بعد از هر بحرانِ بعد از این دیگر هیچی، بعد از هر فلج شدن و مغز از کار افتادنی، روزهای پرشور و پرانرژی با خورشید درخشان در راه است. می داند، خوب می داند که این نیز بگذرد. این است که آدم ساده گیرتر می شود، مهربان تر می شود، صبورتر می شود، بیشتر ریسک می کند، با خیال راحت لبه تیغ راه می رود و کمتر دست و دلش می لرزد. می داند که وقت تنگ است و برای آدم های سطحی تجربه گرایی که تا نوک دماغشان را بیشتر نمی بینند، فرصت همین امروز است...

دارم چیزهای جدیدی در خودم پیدا می کنم که هیچ خوشایند نیست، مثل تنبلی، مثل خمیربودگی،... خب دیگر دلم نمی خواهد بیشتر ادامه بدهم، همینقدر هم که گفتم روی اعصابم است. ارتباطم با دوستانم خیلی کم شده، تقریبا نابود شده، هر بار یادش می افتم به خودم می لرزم. کلا لرزان شده ام، این هم از عواقب سبک جدید زندگی ام است. از ویژگی های غریب زندگی این است که هر چیزی می دهد، در ازایش حتما یک چیزی می گیرد بدمصب! مهم ترینش هم ترس از پس گرفتن آن چیزی است که داده!! حالا بگذریم. داشتم می گفتم. ارتباطم با دوستان داخل و خارج از ایرانم تقریبا قطع شده. آنقدر وبلاگ ننوشته ام که همان چند تا خواننده وفادارم را هم از دست داده ام (مثلا همین خود شما ببین تاریخی که این پست را می خوانی با تاریخ ثبتش چقدر فرق دارد!!)، زندگی ام به طرز غریبی روزمره شده، ولی از نوع روزمرگی هایی که آدم می پسندد، نه اینکه حالا آرامش و ثبات خاصی تویش باشد (خیر بنده به شدت مشغول و نگران از این هستم که سال دیگر کجای این دنیا ممکن است باشم)، صرفا از این جهت که مقایسه اش با روزمرگی سابق خیلی مثبت است، هم به لحاظ وضعیت فعلی اش و هم به لحاظ آینده ای که برایش می بینم و هم اینکه هنوز روزمرگی آزاردهنده ای نشده.

سمیرا توی فیس بوک آن لاین است. از معدود آدم هایی است که در این لحظه که حالم خراب است دوست دارم باهاش حرف بزنم. همینطور آن لاین مانده ام که بیاید جواب سلامم را بدهد و در این اثنا با بقیه کسانی که می آیند و کامنت می دهند معاشرت سبکی می کنم. نمی دانم هنوز اینجا را می خواند یا نه. سمیرا سلام، دلم برات تنگ شده دختر، بیا حرف بزنیم..

 

+ آیلر ; ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مرثیه

نانم کم بود یا آبم؟

+ آیلر ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد...

+ آیلر ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زهره

بارها شده که فکر کرده ام "اگر او نباشد،"

هر بار فکرم به همینجا ختم شده.

آنگاهی وجود ندارد. دنیا تمام می شود.

+ آیلر ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چه هاست در سر این قطره محال اندیش...

+ آیلر ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه آسمون آبی، سقف اتاق منه...

نشسته ام رو به روی آفتاب، با چشم های نیمه بسته، گیج و ساکت و سبک، و بعد، بعد از مدت ها برای لحظاتی برمی گردم به انسانی که بودم، انسانی که دوست می داشتم.

دور شده ام از خودم. آنقدر فاصله گرفته ام که باورم نمی شود. تقریبا هیچ کدام از عادت های قبلی، دغدغه های قبلی، فکرها و احساسات قبلی را ندارم. باورها چرا ولی خودم، آن خود درونی عوض شده. دیگر نه از نوستالژی خبری هست، نه از میل به تنهایی، نه از رویابافی های بی انتها، قدم زدن های هر غروب در خیابان های پر رفت و آمد و تماشای مردم. دیگر حتی آشپزی را هم دوست ندارم. دیگر توی آفتاب کم رمق زمستانی لم نمی دم روی کاناپه و کتاب بخوانم، دیگر در تاریک روشن هر نیمه شب خیره نمی شوم به تصویر توی آینه، به چشم هایش و لبخند بزنم، دیگر مسخ نمی شوم، دیگر با غریبه ها حرف نمی زنم (نمی توانم که حرف بزنم).

از درون به بیرون آمده ام، از تماشای دیگران به میان دیگران، از نَظاره به منظره. منظره شده ام!

دلم کمتر تنگ می شود، راستش را بگویم اصلا تنگ نمی شود. اما حوصله ام تنگ شده، جز آنچه که در همان لحظه هست، جز واقعیت حاضر، حوصله چیز دیگری را ندارم. کم حرف هم شده ام، باور نکردنی! اما دوست دارم بشنوم، در سکوت. دیگر نوشتنم هم نمی آید. حرفی نمانده، گاهی هم که هست، نمی شود گفت، حرف هایم نگفتنی شده. گاهی نگفتنی، گاهی نچسبیدنی.

اما زندگی هنوز برایم معجزه ای تکرارنشدنی است، هنوز حرص زندگی دارم، حرص تجربه کردن، تجربه کردن، تجربه کردن. حرص آزادی، این آزادی دیریاب پربها. هنوز خودم را دوست دارم اما گاهی می ترسم. مواجه شده ام با ذات تنهایی، با ذات خودم، با ذات آنچه که می خواهم و آنچه که نمی خواهم، بدون اجبار خارجی، بدون عامل محدود کننده، بدون وز وزه های دایمی ملی و مذهبی از اطراف، بدون نگاه های قضاوت گر، بدون تحسین و بدون شماتت.

شعر می خوانم و مست می شوم تا مرگ، اشک می ریزم بی دلیل، اهداف کوتاه مدت باورنکردنی برای خودم می گذارم، خودم را آزمایش می کنم، شوخی شوخی جدی می شود، زندگی را به مسخره می گیرم، همه چیزهایی که تا چند وقت پیش مسایل جدی زندگی بود سوژه ای می شود برای زورآزمایی با زندگی، با زندگی که این همه برایم ارزشمند است.

میلان پر بود از ناباوری. از همان روزهای اول آن روی سکه را نشانم داد. مرا به خودم دوباره باورمند کرد. میلان دوست بود، مهربان بود، بخشنده بود. دست مرا گرفت و با هم ترس هایم را فوت کردیم و به دور شدنشان خندیدیم. گفت داری به من معتاد می شوی، من گفتم تو مرا به خودت معتاد کرده ای. میلان ابتدای این راه است، راه درازی که به سختی در آن پا گذاشتم، راهی که ز دست آسان ندهم.

خانه ام یک اتاق کوچک است با تختی و پنجره ای که همان روز اول پرده اش را کندم (هورااا). تمام آنچه دارم حداکثر دو سه تا چمدان می شود. هم خانه ای ام روی بالکن سیگار می کشد و مادرش اسم مایه پاستاهایی که برایش پخته را به زبانی غیر از زبانی که مادر من روی شیشه هایشان می نوشت برایش می نویسد. مربی سخت گیرم برای اینکه دیگر کلاس ها را فراموش نکنم، برایم تقویم می خرد. و هم کلاسی چینی ام مثل همه دایی های دنیا عکس خواهرزاده اش را بک گراند دسکتاپش کرده. و من اینجا دوستانی دارم بهتر از آب روان، بهتر از آب روان، ...

...

شب در حاشیه بلوار فرهنگ رو به جنوب در سراشیبی حرکت می کردم و شهر چراغانی در برابرم بود، "آیلر تو سزاوار زندگی هستی!".

دم اذان ظهر سرخوش و خندان به سمت خانه یک دوست می رفتم، پسر ناشناسی که از رو به رو می آمد، سرش را خم کرد و به ایتالیایی سلام داد، یک لحظه تردید کردم و جوابش را دادم: چاو...

و [باز] این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

 

غروب 5 دی، منزل کیواون هان

 

+ آیلر ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

To not to look at the sky

من خود خطا به توبه بپوشم تو هم بیا

گر توبه با خدای خطا پوش می کنی

گو جام باده جوش محبت چرا زند

ترکانه یاد خون سیاووش می کنی

...

با شعر سایه چند چو خمیازه های صبح

ما را خمار خمر شب دوش می کنی

تهران بی صبا ثمرش چیست شهریار

نیما نرفته گر سفر یوش می کنی

+ آیلر ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

Hello darkness, my old friend

I've come to talk with you again

...

+ آیلر ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

شال خوشگل رو گم کردم :-)

+ آیلر ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دریغ

دریغا مهتاب و
دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوه سار جنگل پوش سربلند را
در پرده شکی
میان بود و نبود
نهان می کرد.

دریغا باران
که به شیطنت گوئی
دره را
ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور می زد.

دریغا خلوت شب های به بیداری گذشته
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالی زار
چون خاطره ئی فراموش
که اندک اندک فرا یاد آید
رنگ هایش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله
باز ستاند.

 

شاملو

+ آیلر ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هنوز..

چند روز پیش یک نفر را اشتباهی به اسم تو خواندم. خیلی تعجب کردم، خیلی.

این یعنی هنوز بخشی در وجود من هست که منتظر است از یک فرصت ناآگاهی استفاده کند تا تو را صدا بزند.

+ آیلر ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

غروب آفیس،

پسر بنگلادشی به نماز می ایستد با چشم های بسته،

و اشک های من بی اختیار...

+ آیلر ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باران معشوقه من است

باران معشوقه من است
به پیشوازش در مهتابی می ایستم.
...
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود،
شیروانی های شاد،
یعنی قرارهای خیس،
باران یعنی تو بر می گردی!
عشق در موسیقی باران دگرگون می شود.
چندان که آسمان
سقفی از پنبه های خاکستری ابر می شود
و باران زمزمه می کند،
من چون گوزنی به دشت می زنم
به دنبال عطر علف
و عطر تو
که با تابستان از اینجا کوچید!

نزار قبانی

+ آیلر ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

همون شالی که مامان می گفت "خیلی زشته، نبر" رو انداخته بودم که هم کلاسی آمریکایی ام وارد شد و شروع کرد با تمام وجود ابراز احساسات کردن که این چقدرررر خوشگله. گفتم اگه می خوای مال تو باشه. گفت نه، نه، از کجا خریدی؟ گفتم از ایران. گفت می ارزه آدم به خاطر خریدن این هم که شده تا ایران بره. چند بار تا سر زبونم اومد که بگم از ایران خریدم ولی این شال ایتالیاییه. نگفتم. دوست داشتم هنوز دلش بخواد به خاطر خریدن یک شال هم که شده تا ایران بره.

+ آیلر ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

به هنگامی که رشته ی دار من از هم گسست

چنان چون فرمان بخششی فرود آمد.

+ آیلر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد