درناها

زهره

بارها شده که فکر کرده ام "اگر او نباشد،"

هر بار فکرم به همینجا ختم شده.

آنگاهی وجود ندارد. دنیا تمام می شود.

+ آیلر ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

چه هاست در سر این قطره محال اندیش...

+ آیلر ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یه آسمون آبی، سقف اتاق منه...

نشسته ام رو به روی آفتاب، با چشم های نیمه بسته، گیج و ساکت و سبک، و بعد، بعد از مدت ها برای لحظاتی برمی گردم به انسانی که بودم، انسانی که دوست می داشتم.

دور شده ام از خودم. آنقدر فاصله گرفته ام که باورم نمی شود. تقریبا هیچ کدام از عادت های قبلی، دغدغه های قبلی، فکرها و احساسات قبلی را ندارم. باورها چرا ولی خودم، آن خود درونی عوض شده. دیگر نه از نوستالژی خبری هست، نه از میل به تنهایی، نه از رویابافی های بی انتها، قدم زدن های هر غروب در خیابان های پر رفت و آمد و تماشای مردم. دیگر حتی آشپزی را هم دوست ندارم. دیگر توی آفتاب کم رمق زمستانی لم نمی دم روی کاناپه و کتاب بخوانم، دیگر در تاریک روشن هر نیمه شب خیره نمی شوم به تصویر توی آینه، به چشم هایش و لبخند بزنم، دیگر مسخ نمی شوم، دیگر با غریبه ها حرف نمی زنم (نمی توانم که حرف بزنم).

از درون به بیرون آمده ام، از تماشای دیگران به میان دیگران، از نَظاره به منظره. منظره شده ام!

دلم کمتر تنگ می شود، راستش را بگویم اصلا تنگ نمی شود. اما حوصله ام تنگ شده، جز آنچه که در همان لحظه هست، جز واقعیت حاضر، حوصله چیز دیگری را ندارم. کم حرف هم شده ام، باور نکردنی! اما دوست دارم بشنوم، در سکوت. دیگر نوشتنم هم نمی آید. حرفی نمانده، گاهی هم که هست، نمی شود گفت، حرف هایم نگفتنی شده. گاهی نگفتنی، گاهی نچسبیدنی.

اما زندگی هنوز برایم معجزه ای تکرارنشدنی است، هنوز حرص زندگی دارم، حرص تجربه کردن، تجربه کردن، تجربه کردن. حرص آزادی، این آزادی دیریاب پربها. هنوز خودم را دوست دارم اما گاهی می ترسم. مواجه شده ام با ذات تنهایی، با ذات خودم، با ذات آنچه که می خواهم و آنچه که نمی خواهم، بدون اجبار خارجی، بدون عامل محدود کننده، بدون وز وزه های دایمی ملی و مذهبی از اطراف، بدون نگاه های قضاوت گر، بدون تحسین و بدون شماتت.

شعر می خوانم و مست می شوم تا مرگ، اشک می ریزم بی دلیل، اهداف کوتاه مدت باورنکردنی برای خودم می گذارم، خودم را آزمایش می کنم، شوخی شوخی جدی می شود، زندگی را به مسخره می گیرم، همه چیزهایی که تا چند وقت پیش مسایل جدی زندگی بود سوژه ای می شود برای زورآزمایی با زندگی، با زندگی که این همه برایم ارزشمند است.

میلان پر بود از ناباوری. از همان روزهای اول آن روی سکه را نشانم داد. مرا به خودم دوباره باورمند کرد. میلان دوست بود، مهربان بود، بخشنده بود. دست مرا گرفت و با هم ترس هایم را فوت کردیم و به دور شدنشان خندیدیم. گفت داری به من معتاد می شوی، من گفتم تو مرا به خودت معتاد کرده ای. میلان ابتدای این راه است، راه درازی که به سختی در آن پا گذاشتم، راهی که ز دست آسان ندهم.

خانه ام یک اتاق کوچک است با تختی و پنجره ای که همان روز اول پرده اش را کندم (هورااا). تمام آنچه دارم حداکثر دو سه تا چمدان می شود. هم خانه ای ام روی بالکن سیگار می کشد و مادرش اسم مایه پاستاهایی که برایش پخته را به زبانی غیر از زبانی که مادر من روی شیشه هایشان می نوشت برایش می نویسد. مربی سخت گیرم برای اینکه دیگر کلاس ها را فراموش نکنم، برایم تقویم می خرد. و هم کلاسی چینی ام مثل همه دایی های دنیا عکس خواهرزاده اش را بک گراند دسکتاپش کرده. و من اینجا دوستانی دارم بهتر از آب روان، بهتر از آب روان، ...

...

شب در حاشیه بلوار فرهنگ رو به جنوب در سراشیبی حرکت می کردم و شهر چراغانی در برابرم بود، "آیلر تو سزاوار زندگی هستی!".

دم اذان ظهر سرخوش و خندان به سمت خانه یک دوست می رفتم، پسر ناشناسی که از رو به رو می آمد، سرش را خم کرد و به ایتالیایی سلام داد، یک لحظه تردید کردم و جوابش را دادم: چاو...

و [باز] این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

 

غروب 5 دی، منزل کیواون هان

 

+ آیلر ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

To not to look at the sky

من خود خطا به توبه بپوشم تو هم بیا

گر توبه با خدای خطا پوش می کنی

گو جام باده جوش محبت چرا زند

ترکانه یاد خون سیاووش می کنی

...

با شعر سایه چند چو خمیازه های صبح

ما را خمار خمر شب دوش می کنی

تهران بی صبا ثمرش چیست شهریار

نیما نرفته گر سفر یوش می کنی

+ آیلر ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

Hello darkness, my old friend

I've come to talk with you again

...

+ آیلر ; ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

شال خوشگل رو گم کردم :-)

+ آیلر ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دریغ

دریغا مهتاب و
دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوه سار جنگل پوش سربلند را
در پرده شکی
میان بود و نبود
نهان می کرد.

دریغا باران
که به شیطنت گوئی
دره را
ریز و تند
در نظرگاه ما
هاشور می زد.

دریغا خلوت شب های به بیداری گذشته
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالی زار
چون خاطره ئی فراموش
که اندک اندک فرا یاد آید
رنگ هایش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله
باز ستاند.

 

شاملو

+ آیلر ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هنوز..

چند روز پیش یک نفر را اشتباهی به اسم تو خواندم. خیلی تعجب کردم، خیلی.

این یعنی هنوز بخشی در وجود من هست که منتظر است از یک فرصت ناآگاهی استفاده کند تا تو را صدا بزند.

+ آیلر ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

غروب آفیس،

پسر بنگلادشی به نماز می ایستد با چشم های بسته،

و اشک های من بی اختیار...

+ آیلر ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باران معشوقه من است

باران معشوقه من است
به پیشوازش در مهتابی می ایستم.
...
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود،
شیروانی های شاد،
یعنی قرارهای خیس،
باران یعنی تو بر می گردی!
عشق در موسیقی باران دگرگون می شود.
چندان که آسمان
سقفی از پنبه های خاکستری ابر می شود
و باران زمزمه می کند،
من چون گوزنی به دشت می زنم
به دنبال عطر علف
و عطر تو
که با تابستان از اینجا کوچید!

نزار قبانی

+ آیلر ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

همون شالی که مامان می گفت "خیلی زشته، نبر" رو انداخته بودم که هم کلاسی آمریکایی ام وارد شد و شروع کرد با تمام وجود ابراز احساسات کردن که این چقدرررر خوشگله. گفتم اگه می خوای مال تو باشه. گفت نه، نه، از کجا خریدی؟ گفتم از ایران. گفت می ارزه آدم به خاطر خریدن این هم که شده تا ایران بره. چند بار تا سر زبونم اومد که بگم از ایران خریدم ولی این شال ایتالیاییه. نگفتم. دوست داشتم هنوز دلش بخواد به خاطر خریدن یک شال هم که شده تا ایران بره.

+ آیلر ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

به هنگامی که رشته ی دار من از هم گسست

چنان چون فرمان بخششی فرود آمد.

+ آیلر ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وداع

وقتی بهترین و بدترین اتفاقات همزمان برای آدم رخ می دهند چه احساسی می شه داشت جز گیجی و منگی و انتظار؟ چه حرفی می شه داشت برای زدن و برای نوشتن؟ من برای شهری گریه کردم که چند پست پایین تر ازش ابراز انزجار کرده بودم.

توی این مدت دو بار اومدم تهران و هر بار تا پام رو از راه آهن گذاشتم بیرون چیزی روی سینه ام سنگینی کرد، خیلی زیاد. حتی هنوز هم که یادش می افتم می بینم فکر کردن بهش چقدر برام سخته.

هنوز در مرحله انکارم. بعضی اتفاقات اونقدر سهمگین هستند که آدم نمی تونه باهاشون مواجه بشه. هنوز باور نکرده ام چه اتفاقی افتاده و تهران و اون محله ها و هوا و آدم ها و ماشین ها بهم یادآوری می کردن.

شهر من، چه عزیزترین هایی رو به تو می سپرم و می رم. مواظبشون باش. بارون به این شهر ببار، ببار، ببار!

شهر منی چون من در حقیقت توی این شهر بود که زندگی کردن رو یاد گرفتم. اصلا توی این شهر بود که زندگی کردم. هر چقدر هم که غر زده باشم.

یازده سال پیش وقتی اولین بار وارد این شهر شدم به جز چند تا هم مدرسه ای کسی رو نمی شناختم. هیچ جایی رو بلد نبودم. هرگز هیچ جا تنها نرفته بودم. و هرگز تقریبا تجربه ای از زندگی نداشتم. تو منو ساختی!

توی این یازده سال آدم هایی وارد زندگی ام شدن که اون موقع اصلا از وجودشون خبر نداشتم. یکی توی شیراز مدرسه می رفت، یکی توی اردبیل دانشجو بود، یکی بچه مدرسه ای تهرانی بود، یکی توی تبریز درس می خوند، یکی توی همون دانشگاه بود، ... یکی یکی اومدن و رفتن و بعضی ها موندگار شدن. اونقدر موندگار که قسمت بزرگی از قلبم پیششون توی تهران مونده. قسمت بزرگ دیگه ای مشهده و قسمتی هم قوچان. هرگز تمام قلبم رو با هم نخواهم داشت. قلب سه پاره من حالا دیگه پاره پاره شده.

آخ که چه بهای سنگینی داری آزادی، چه سنگین، سنگین، ...

دوشنبه روز وحشتناکی بود برام. همه چیز برای آخرین بار بود. آسمون و زمین هم دست به دست هم داده بودن با اون هوا، با اون هوا.

وقتی تا کمر از پنجره آویزون شده بودی و توی اون کوچه سبز و زیر اون آفتاب بعد از بارون برای آخرین بار دیدمت تا یک سال دیگه. توی اتوبان یادگار که بارون می زد به شیشه ماشین و کریس دی برگ می خوند و من می دونستم این از اون لحظه هاییه که تصویرش برای همیشه حک می شه توی ذهنم. خب تو قسمت بزرگی از تنهایی منو پر کرده بودی. اصلا اگر تو هم نبودی که ... حالا دیگه کجای دنیا می شه آدمی مثل تو رو پیدا کرد؟

وقتی آدمی رو که سال ها محبوب زندگی ات بوده شاید برای آخرین بار می بینی و حتی نمی تونی دستش رو بگیری. خنده های عصبی اش رو می بینی، راهی رو که برگشت نداره نداره نداره. کاش اینطور نمی شد. کدوم دین، کدوم آیین، کدوم سنت حکم به جدایی آدم ها می ده؟ کدوم اصل اونقدر ارزش داره که به خاطر حفظش زندگی رو برای هم غیر ممکن کنیم؟ اصلا چه اصلی؟ لعنت به همه اصول، به همه مقدسات، به همه بایدها و نبایدها، به همه چارچوب ها و خط قرمزها و ترمزها!

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

که به کار آید

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود:

آزادی!

این کشور رو و آدم هایی که دوست داشته ام با دنیا دنیا خاطره ترک می کنم. آزادی بهای سنگینی داره، خیلی خیلی سنگین. سر فرود نیاوردن و تسلیم نشدن گاه کمرشکنه. باید سخت بود مثل سنگ. این تصمیم رو آگاهانه گرفتیم. لااقل الان فکر می کنم آگاهانه بود تا زمان ثابت کنه که اینطور بوده یا نه. تصمیمی جانکاه. جانکاه که می گم یعنی واقعا جانکاه. یعنی صد بار مردن و زنده شدن. یعنی ماه ها و حتی سال ها کلنجار رفتن با خود. یعنی فکر، فکر، فکر، تردید، تردید، تردید...

هنگامه عزیمته و شاید بازگشتی در کار نباشه. تمامی گنج هام رو توی این دیار ترک می کنم، تنها و سبک به گوشه دیگه ای از دنیا می رم تا زندگی جدیدی رو دوباره از هیچ شروع کنم. رنج بکشم، شادی کنم، بجنگم، بخندم، گریه کنم، دوباره سلام کنم و ... خداحافظی.

این است عطرِ خاکستری‌یِ هوا که از نزدیکی‌یِ صبح سخن‌ می‌گوید.

زمین آبستنِ روزی دیگر است.
این است زمزمه‌یِ سپیده
این است آفتاب که برمی‌آید.
تک تک، ستاره‌ها آب‌ می‌شوند

و شب

بریده بریده

به سایه های خرد تجزیه می شود

و در پسِ هر چیز
پناهی‌ می‌جوید.

و نسیمِ خنکِ بامدادی
چونان نوازشی‌ست.

...

تا دستِ تو را به‌ دست‌ آرم


از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم

از کدامین صحرا

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم.

 روزی که این چنین به‌ زیبایی آغاز می‌شود
به هنگامی که آخرین کلماتِ تاریکِ غم‌نامه‌یِ گذشته را

با شبی که در گذر است

به فراموشی باد شبانه سپرده ام

از برایِ آن نیست که در حسرتِ تو بگذرد.

تو باد و شکوفه و میوه‌ای، ای همه‌یِ فصولِ من!
بر من چنان‌چون سالی بگذر
تا جاودانه‌گی را آغاز کنم.

 

تمام شعرها از شاملوست.

+ آیلر ; ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

بعضی آدم ها نیاز دارند که تو بدبخت و غمگین باشی تا دوستت داشته باشند. تا وقتی مطمئن هستند مشکلی داری، هوایت را دارند و واقعا تلاش می کنند تا کمکت کنند. اما کافی است به این نتیجه برسند که اوضاعت رو به راه است و اتفاقات خوبی دارد برایت می افتد، آن وقت مثل کسی که بهش خیانت شده فقط به انتقام فکر می کنند.

+ آیلر ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزدیک ترم

 

پ.ن. از اینجا

+ آیلر ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برویم ای یار، ای یگانه من*

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته، دیگه زیبا نمی شه

سیاهی همه جا را گرفته. بیرون داغ و بویناکه. اشعه خورشید مثل سوزن توی پوست فرو می ره. آسمون زرد چرکه. بیرون که میرم، گیج و منگ می شم. منظره ها انگار توی هرم گرما لغزنده و محو می شن. بوی دود خفه ام می کنه.

دیروز بعد از ظهر، بر حسب یک لجبازی ذاتی تصمیم گرفتم تا ونک پیاده برم. خیابون خلوت بود. مردم به زیر سقف ها پناه برده بودن. جز خودم کسی نبود که ساعت 4 روز پنج شنبه توی حاشیه میرداماد پیاده روی کنه. نفس نفس می زدم، تشنه بودم و قطرات عرق روی پشتم سر می خوردند. رسیدم روی پل عابر. یک دفعه برگشتم و اطرافم رو نگاه کردم. کسی نبود. فکر کردم اگر الان کسی با چاقو بهم حمله کنه، کسی نیست که به دادم برسم. بعد یادم اومد که اگر بود هم فرقی نمی کرد.

رسیدم ونک و سوار تاکسی شدم. درست موقع سوار شدن یک پسر جوان با یک خانم سر سوار شدن دعوایشان شد. پسر که مثل معتادها حرف می زد، خیلی زود تهدید کرد که سیم هایش قاطی دارد و اگر خانم ساکت نشود، حرف هایی می زند که نباید و او کسی است که اگر در مقابل یک زن کم بیاورد، می میرد. زن گفت که جمهوری اسلامی شما مردها را خیلی پررو کرده و رویش را برگرداند. پسر سوار شد و تا مقصد بد و بیراه گفت. بد و بیراه هایش فقط به زن بودن اون خانم مربوط می شد، نه به رفتارش، نه به موضوع دعوا و نه به اینکه حق با کی بوده. گفت که فکر کرده ما مال اون محلیم که تا زن می بینیم، می گیم بفرمایید جلو. گفت که به خانم هایی که سوار تاکسی هستند توهین نشود اما این زن ها تا زمانی که دو نفر جلو می نشستند، اصرار داشتند که عقب بنشینند ولی حالا می خواهند حتما بروند جلو. گفت که فقط همین مانده بوده که ببیند زن ها هم راننده تاکسی شده اند. مقنعه سیاهم داغ شده بود و باد سوزان از پنجره می زد توی صورتم. تمامش نمی کرد. دهانش را باز کرده بود و با صدای معتادش حکم صادر می کرد و راننده هم تایید می کرد. با خودم گفتم یک جمله دیگر، فقط یک جمله دیگر. برایم مهم نبود که سیم هایش قاطی دارد و ممکن است بمیرد. نفسم را حبس کردم اما دیگر حرفی نزد.

پیاده شدم و باید سوار تاکسی بعدی می شدم. تمام صورتم می سوخت. درست نمی دیدم. یک تاکسی پارک کرده بود، یک نفر سوار بود و پرنده هم پر نمی زد. راننده اشاره کرد که سوار شوم. زیر لب و دوستانه گفتم اینکه خیلی طول می کشه تا پر شه و رفتم تا در را باز کنم. راننده تاکسی پشتی با صدای بلند گفت ولشون کن. وقتی توی گرما موندن و التماس کردن سوارمون کن... در را بستم و رفتم طرفش. با خنده گفت: خانم با شما نبودم که! ایستادم کنار خیابون تا سوار یک تاکسی رهگذر بشم. تاکسی نبود و خورشید پرتوان و سوزناک، چشم را می زد و مغز را می جوشاند.

جلوی روزنامه فروشی پیاده شدم. عکس دختری قلتیده در خون روی جلد بود. خودم را دیدم که دست هایم را گذاشته ام روی گوشم و با وحشت جیغ می کشم. آسمان به رنگ خون در آمده است و منظره ها کش می آیند.

نیمه شب در سکوت دراز کشیدم روی کاناپه و و زیر باد کولر و نور خفیف مهتابی کتاب خوندم. در این جهنم گرما و دود و توهین و دروغ و چاقوکشی و اسیدپاشی و تجاوز و بازداشت، خانه مثل سنگر امنی است که باید مواظب باشی جز در مواقع ضروری ترکش نکنی.

این شهر برای من تمام شده است. دیر است، می دانم. جزو آخرین کسانی هستم که دل از این دوزخ شلوغ و کثیف می کنم. همیشه تا آخرین قطره هر چیزی رهایش نمی کنم. تا هنوز چیزی برای ارایه دارد نگهش می دارم. اما تهران دیگر چیزی برای ارایه ندارد. تهران تمام شد. بعد از یازده سال تمام آن زیبایی ها و هیجان ها که نمی توانستم ازش دل بکنم، تمام شد. دیگر زیبایی ای در کار نیست. برنامه های مضحک فرهنگی دیگر جذبم نمی کند. و بدتر از همه، دوستانم را از دست داده ام. روزها پشت میزی نشسته ام و ساعت را نگاه می کنم. عصرها عرق ریزان و خشمگین خودم را از میان دوزخ به خانه می رسانم. شب ها تلویزیون را که روشن می کنم، بوی دروغ تمام خانه را پر می کند. به سراغ اینترنت که می روم، فاجعه در اطرافم بیداد می کند. دیگر حتی دریاچه ای هم در کار نیست که در آب های آرامش پارو بزنم و زیر درخت های اطرافش یخ در بهشت خاک شیری بخورم.

یاد تابستان های آن شهر کوهپایه ای می افتم. یاد فریادهای خربزه فروش دوره گرد، صدای اذانِ آن آشنا از بلندگوی مسجد، حیاط آب پاشی شده و بساط تخته نرد...

چرا وقتی که آدم تنها می شه

غم و غصه اش قد یک دنیا می شه

می ره یک گوشه پنهون می شینه

اونجا رو مث یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

 

*شاملو

+ آیلر ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سوزن ها و ناخن ها

وقتی هر روز می گی "چرا امروز ناراحتید؟"، گاهی با خودت فکر کن که ممکنه اخلاقم همین باشه.

وقتی همیشه جوابت رو با اوقات تلخی می دم، گاهی با خودت فکر کن که شاید بهتر باشه دیگه باهام حرف نزنی.

+ آیلر ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چه تلخه

چه تلخه، چه تلخه...

+ آیلر ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خبر بد

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من – باری- همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد

شاملو

+ آیلر ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

یکی از بی معنی ترین کارهای دنیا گلایه از بی وفایی دوستان است. چرا که اگر برایشان مهم باشی، بی وفایی نمی کنند، و اگر برایشان مهم نباشی، گلایه ات اهمیتی برایشان نخواهد داشت.

این است که گله نمی کنم.

+ آیلر ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

← صفحه بعد